در پاسخ به یک پرسش(2)
بیسوادی و کم دانشی اهل فرهنگ و علم و دانش آموزان و دانشجویان در جامعهء پیچیدهء ایران بیشتر شبیه یک بیماری است و هر راهی برای آن پیشنهاد شود باید این مساله لحاظ شده و راهکارهای طبیبانه برای آن در نظر گرفته شود.به تعبیر دیگر این ناهنجاری خطرناک نه از طرق دولتی و بخشنامه ای و نا از راه های ناصحانه و واعظانه قابل حل است.
در قرآن کریم آمده است:« ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم ».پس از این آیه می توان راه علاج این مرض را تا حدودی دریافت.و آن این که اصلاح این انحراف تاریخی را باید از خودمان شروع کنیم.جامعه چیزی نیست جز آحاد و فرد فرد اعضا.اگر اکثریت افراد جامعه به یک خودآگاهی انقلابی دست پیدا کرده و تصمیم بگیرند که نیرو و توان خود را صرف حل این معضل بکنند شاید بتوان امیدوار شد که در این مدت چشم انداز امیدوارکننده ای در این باره پدیدآید. اما لازمهء اول این کار آن است که وضع موجود را بشناسیم و بدانیم که در کجای جغرافیای بیسوادی قرار گرفته ایم.
من برای ارایهء راهکار جهت زدودن این لکه ننگ از دامن ایران و ایرانی برسرآنم که نخست این سندرم را ذیل قصهء پر غصه توسعه نیافتگی در ایران بررسی کنم و البته اهل نظر می دانند که دامن این بحث چقدر فراخ است و اطلاعات و قدرت تحلیل ما چقدر اندک!
اول:جمعیت انسانی٬ میزان و ترکیب آن از مولفه های بنیادین توسعه در معنای مدرن آن می باشد.کنترل رشد جمعیت و یا پیش بینی هرم رشد آن می تواند دست اندرکاران توسعه را در برنامه ریزی درست و کارآمد یاری دهد.کشورهایی که رشد جمعیتشان کم و یا حداقل منظم و قابل ٬یش بینی است و مدیران لایقی نیز دارند در عموم بخش های توسعه ای٬بویژه آموزش٬ رشدی معقول و منطقی دارند.
حال تصور کنید جامعه ای را که مدیران آن توانایی تخمین جمعیت حال و آینده و ترکیب آن را نداشته باشند و یا اصولا جمعیت را از زیر ساخت های توسعه به شمار نیاورند و از سویی نیز برای کنترل رشد جمعیت برنامه ای نداشته باشند و افزایش جمعیت هم بیش از استاندارد های جهانی باشد چه اتفاقی می افتد؟پاسخ ساده است!مدیران امر آموزش ناگهان با خیلی و سیلی از جمعیتی که نیازمند آموزش هستند مواجه می شوند.
نتیجه چیست؟مراکز آموزشی با کمبود معلم روبرو و ناگزیر می شوند برای عمل به وظایف اداری خود و تشکیل کلاس های آموزشی دست نیاز به سوی هرکس درجه ای دانشگاهی دارد دراز کنند و بالاخره کسی را در نقش معلم جا بزنند.حال دیگر مهم نیست که این شخص اصولا علاقه ای به این شغل دارد یا نه و اگر دارد آیا توانایی روحی و جسمی و اخلاقی و علمی برای تدریس دارد یا نه و اگر همهء این ها را دارد نظام آموزشی نیازی به رشته و تخصص او دارد یا نه؟
عدم توجه به این نکات باعث می شود که
۱- لیسانسیهء ادبیات فارسی٬زبان انگلیسی درس دهد و فوق لیسانس هنر٬فیزیک و قس علی هذا...
۲- آدم هایی که کمترین علاقه ای به امر تدریس ندارند ٬معلم می شوند.
۳- کلاس های آموزشی بیشتر شبیه جلسات سخنرانی می شود!
آن وقت چه می شود؟
ذات نا یافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش
ادامه دارد!