تکمله
پست پیشین این وبلاگ که به خلقیات ما ایرانیان می پرداخت واکنش های متفاوتی را در میان ارباب نظر بیانگیخت. برخی بر آن فهرست افزودند و برخی دیگر نویسنده را به اصلاح خویش سفارش کردند و برخی دیگر متذکر شدند که حس ایران دوستی و وطن دوستی باید مانع از آن شود که بر ایران و ایرانی هجمه و نقد روا داشته شود و حتی برخی دوستان هشدار دادند که نویسنده فی الحال دارد نان ایرانی بودنش را می خورد و نباید این چنین بی محابا بر آن بتازد. ضمن سپاسگزاری از همه کسانی که در این باب نفیا یا اثباتا نظر داده اند مایلم نکاتی را به عنوان تکمله آن مباحث، یادآوری کنم.
شکی نیست که خودپسندی جمعی، تکبر اجتماعی، در باد افتخارات گذشته خوابیدن، تمدن و فرهنگ خود را بی عیب و نقص دانستن، درهای علمی و فرهنگی جامعه خود را به روی فرهنگ ها و تمدن های دیگر بستن،از موضع برتر با دیگر فرهنگ ها سخن گفتن، خلاف جهت پیشرفت جوامع بشری حرکت کردن، بی اعتنای محیط پیرامونی بودن و... همه و همه اگر قرار بود باعث بهبود اوضاع شود، شده بود و الآن در وضع بهتری قرار داشتیم درحالی که چنین نیست.
اگر شاخص های توسعه فرهنگی را که عبارت است از میزان مطالعه، مصرف کاغذ، تعداد سالن سینما، تئاتر، موسیقی در ایران، نه با ممالک مترقی، بلکه با همین کشورهای همجوار خود مقایسه کنیم، به نتایج مأیوس کننده ای خواهیم رسید. در این امر نیز تنها دولت ها مقصر نیستند بلکه این سندرم محصول همان چیزی است که می توان «خلقیات ما ایرانیان» نامید.دولتمردان نیز از دل این خلقیات بر آمده اند و حرجی بر آنها نیست.
تا زمانی که ما به نقد بیرحمانه و البته روشمند خود نپردازیم و ایمان نیاوریم به این که تفاخر به گذشته های دور و وحی منزل شمردن تعالیم پیشینیان، دردی را دوا نمی کند، در به همین پاشنه خواهد چرخید. من گمان نمی کنم که آلمانی ها با افتخار به کانت و هگل و بتهوون و گوته به جایی رسیده باشند و یا فرانسوی ها با بزرگداشت گرفتن برای دکارت و سارتر و فوکو ترقی کرده باشند گو این که اصلا در آن دیار از این کارها مرسوم نیست.
به هر حال با یکی دو تلنگر کوچک که دیگران به ما می زنند نباید برآشوبیم و با شعار نخ نما شدهء وطن پرستی تمدن خود را از داروی شفابخش نقد محروم کنیم.هر سیستمی بدون نقد راه انحطاط را خواهد پیمود.اگر جبری در تاریخ وجود داشته باشد همین است و بس!