در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(26)
معشوق مدرن، عشق و عاشقي مدرني نيز ميطلبد و باز هم اين نكته در شعر فروغ برجسته است. اگر معشوق فروغ موجودي زميني، تجربه شده و تشخص يافته باشد عشق او نيز بيترديد از جنس عشقهاي زميني خواهد بود. در اشعار اوليه فروغ ما با عشقي هيجاني غريزي، احساس و سطحي و مبتذل سر و كار داريم. عاشقيهايي از اين است:
تو را ميخواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
اسير / اسير
اما با تعميق ديد فروغ نسبت به همه چيز از جمله عشق در سالهاي واپسين عمرش چنين عاشقيهايي كه بيشتر به يك تغزل فلسفي شبيهاند در شعرش نمود پيدا ميكند:
در كوچه باد ميآيد
و من به جفتگيري گلها ميانديشم
به غنچههايي با ساقهاي لاغر كم خون
و اين زمان خسته، ملول
و مردي از كنار درختان خيس ميگذرد
مردي كه رشتههاي آبي رگهايش
بالا خزيدهاند
و در شقيقههاي منقلبش آن هجاي خونين را
تكرار ميكند
- سلام
- سلام
و من به جفتگيري گلها ميانديشم. الخ
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
و گاه نيز بوي نوعي عرفان از شعرهاي عاشقانهاش ميآيد:
عاشقم، عاشق ستارهي صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هرچه نام توست بر آن
عصيان / زندگي
و به ويژه در اين شعر كه:
اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم زآلودگيها كرده پاك الخ
آدمي خود را در فضايي بسيار لطيف و آغشته از عرفان مولويوار احساس ميكند اما ذهنيت مدرن زميني مادي باید خود را آشكار كند و همينگونه هم ميشود وقتي به اين بيت ميرسيم كه:
آه اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزهزاران تنم الخ
تولدي ديگر/ عاشقانه
در اينجا معلوم ميشود كه شاعر هر چند مراحل تعالي فكر خود را پشتسر نهاده و از بند احساسات تند زنانه رسته است، ليكن هنوز هويت مدرن خود را كه هويتي اين جهاني است فراموش نكرده است. همچنان که پيشتر نيز اعلام كرده بود كه:
روي خاك ايستادهام
با تنم كه مثل ساقهي گياه
با دو آفتاب و آب را
ميمكد كه زندگي كند
بارور زمين
بارور زدرد
روي خاك ايستادهام
تا ستارهها ستايشم كنند
تا نسيمها نوازشم كنند
تولدي ديگر / روي خاك
فرهنگ مونث
يكي ديگر از وجوه مدرن انديشههاي فروغ زدودن فرهنگ مذكر از ذهن و زبان انسان است. بيشك فروغ فرخزاد تنها باعث و باني فرهنگ مونث در شعر فارسي است.پيش از او ظاهراً هيچ زن شاعري در ايران عاشقانه از مرد ياد نكرده است چرا كه ذهنيت مذكر حاكم بر فرهنگ ما اجازهي چنين تعبيري نميداده است. عبدالحسين زرين كوب در اين باره مينويسد:
«شور و التهاب عاشقانهي زن نسبت به جنس مخالف در شعر قديم نيست يا نادر است: زنان شاعر هم كه غزل سرودهاند در واقع جنس مخالف را ترجمه كردهاند.با اين همه فروغفرخزاد، شاعرهي معاصر در شعر غنايي خويش ترجمان آرزوهايي شده است كه در جامعههاي تهذيب يافته شرم و مناعت زنانه آنها را مهار ميكند و پيروان شيوهي او غزل را شبيه كردهاند به غزل هندي كه به قول شبلي نعماني در آن اظهار عشق از جانب زن است نه مرد. در هر حال فروغ، رنگ زنانه عميقي به شعر امروز فارسي ميدهد و ادب فارسي را هم مثل ادب تمام اروپا سوق ميدهد بسوي احساسات زنان . احساسات زنانه كه به قول بندتو كروچه مدتهاست ادب اروپايي را تسخير كرده است.»[2]
همانگونه كه عبدالحسين زرين كوب اشاره كرده است، فرهنگ مونث مولود مدرنيتهاي است كه در اروپا به وقوع پيوست و ادبيات آن ديار را نيز همچون ديگر شؤون اجتماعي و فردي دگرگون ساخت. فروغ هم كه در فضاي انديشهي غربي بود سرمشق شعر غنايي فارسي را عوض و زنجيرهي عاشقانههاي مردانه را قطع كرد.
از بهترين نمونههاي اين نوع شعر غنايي ميتوان به شعرهايي چون رويا و قهر از مجموعه ديوار، آفتاب ميشود و معشوق من از مجموعهي تولدي ديگر اشاره كرد حال يك چهارپاره از شعر دعوت:
تو را افسون چشمانم زره بردهاست و ميدانم
چرا بيهوده ميگويي دل چون آهني دارم
نميداني نميداني كه من جز چشم افسونگر
بر اين جام لبانم بادهي مردافكني دارم
اسير / دعوت
فروغ و فمنيسم
فمنيسم نيز يكي از جنبههاي تمدن مدرن غرب است كه تاريخچهي آن را به اختصار در بخش اول اين سلسله مطالب گزارش كرديم. فروغ نيز به عنوان ذهنيتي مدرن طبعاً متاثر از انديشههاي زن سالارانهي اروپاي مدرن بود. البته پيش از او نيز در عصر مشروطهخواهي برخي از شاعران و نويسندگان بدين موضوع پرداخته بودند ليكن رهيافت فروغ در عين حال كه شاعرانه است به اصل آن انديشه نزديكتر مينمايد.
فمنيسم فروغ گاه بصورت شعارگونه و انقلابي جلوه ميكند مثلاً او در نامهاي مينويسد:
«آرزوي من آزادي زنان ايران و تساوي حقوق آنها با مردان است.من به رنجهايي كه خواهرانم در اين مملكت در اثر بيعدالتيهاي مردان ميبرند كاملاً واقف هستم و نيمي از هنرم را براي تجسم دردها و آلام آنها بكار ميبرم. آرزوي من ايجاد يك محيط مساعد براي فعاليتهاي علمي و هنري اجتماعي بانوان است. آرزوي من اين است كه مردان ايراني از خودپرستي دست بكشند و به زنها اجازه بدهند كه ذوق و استعداد خودشان را ظاهر سازند».[3]
و با همان لحن در شعر «سرود پيكار» ميسرايد:
توتنها ماندهاي اي زن
در بند ظلم و نكبت و بدبختي
خواهي كه اگر پاره شود اين بند
دستي بزن به دامن سرسختي
تسليم حرف زور مشو هرگز
با وعدههاي خوش منشين از پا
سيلي بشو زنفرت و خشم و درد
سنگ گران ظلم بكن از جا
آغوش گرم توست كه پرورده
اين مرد پر زنخوت و شوكت را
لبخند شاد توست كه ميبخشد
آن كس كه آفريدهي دست توست
رجحان و برتريش تو را ننگ است
اي زن به خود بجنب كه دنيائي
در انتظار و با تو هماهنگ است
زين بندگي و خواري بدبختي
خفتن زگور تيره تو را خوشتر
كو مرد پر غرور...؟ بگو بايد
زين پس به درگه تو بسايد سر
كو مرد پر غرور...؟ بگو برخيزد
كاين جا زني به جنگ تو ميخيزد
حرفش حق است و در ره حق هرگز
از روي ضعف اشك نميريزد [4]
گاه لحن انقلابي و حماسي فروغ يادآور منظومههاي ستيزهجويانهي دوران مشروطه است كه از جوهر شعري به درو مينمايد:
خيز از جا پي آزادي خويش خواهر من، زچه رو خاموشي
خز از جاي كه بايد زين پس خون مردان ستمگر نوشي
كـن طلب خـود از خـواهر من از كساني كه ضعيفت خوانند
از كساني كه به صد حيله و فن گـوشه خـانـه تـرا بنشانند [5]
اما در بيشتر موارد فمنيسم فروغ رنگي شاعرانه به خود گرفته و اين چنين نمود پيدا ميكند:
بيا اي مرد اي موجود خودخواه
بيا بگشاي درهاي قفس را
اگر عمري به زندانم كشيدي
رها كن ديگرم اين يك نفس را الخ
اسير / عصيان
در جاي ديگر در اوج ياس و نااميدي انتقاد خود را از روابط مردسالارانه حاكم بر جامعه سنتي خود اينگونه بيان ميكند:
آن داغ تنگ خورده كه ميخنديد
بر طعنههاي بيهده من بودم
گفتم: كه بانگ هستي خود باشم
اما دريغ و درد كه زن بودم
عصيان / شعري براي تو
[1] ـ ادوار شعر فارسي ـ ص 24
[2] - زرين كوب، عبدالحسين – شعر بي دروغ، شعر بي نقاب – تهران، علمي – چاپ اول 1371 – ص 153.
[3] - جاودانه زيستن،... ص 59.
[4] - به نقل از: تاريخ تحليلي شعر نو – ج 2 – صص 6 و 205
[5] ـ مجموعه اشعار فروغ ـ چاپ آلمان ـ صفحه آخر.