درباره مدرنیته و ادبیات مدرن(27)
عدم جزميت
گر چه فروغ يك فمنيست تمام عيار به نظر ميرسد اما روح مدرن او مانع از آن ميشود كه در ورطهي دگماتيزم و جزمي انديشی گرفتار آيد. شعر او با آن كلي نگريها و انديشههاي تكساحتي، و اعتراضهاي سياسي تك بعدي كه بخش عمدهاي از شعر دوران حماسي – كلاسيک ما را پر كرده و حتي در اوج تجدد شعري در عصر مشروطه نيز نمود دارد؛ به شدت بيگانه است.
فروغ يكي از نقطههاي آغاز گرايش فرهنگي معاصر به درك همه جانبه زندگي و آدمي است و برترين نمونه رهايي از ذهنيت تك بعدي است. درد فروغ تنها درد زن و زن بودن نيست، دردهاي فردي و جمعي زنانه و مردانه و خرد و كلاني در شعر او مطرح ميشود كه نمايانگر ديد چند بعدي و هستي چند ساحتي اوست:
من در ميان تودهي سازندهاي قدم به عرصهي هستي نهادهام
كه گرچه نان ندارد، اما به جاي آن
مسير آن ديد باز و وسيعي دارد
كه مرزهاي قطعي جغرافيائيش
از جانب شمال به ميدان پر طراوت و سبز تير
و از جنوب به ميدان باستاني اعدام
و در مناطق پر از ازدحام، به ميدان توپخانه رسيده است.
تولدي ديگر
اين عدم تجزم و قطعي انديشي گويي در سطر سطر شعرهايش جريان دارد. مثلاً از اين رهگذر ميتواند به بسامد كلمهي «شايد» در اشعار او اشاره كرد:
زندگي شايد
يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد
ريسماني است كه مردي با آن خود را از شاخه ميآويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد...
فروغ هيچگاه نميگويد كه زندگي اين است و جز اين نيست و هيچ تعريف قطعي و لايتخلقي از زندگي ارايه نميكند. خواننده را رها ميكند تا خود به دنبال زندگي و معني آن بگردد و اين امر در سنت فكري ما بي سابقه است و از ديد مدرن فرخزاد خبر ميدهد.
فروغ و رهايي
انسان مدرن در فرديت خود رها شده است و شايد اين برترين پيام مدرنيته است كه بگذاريد انسان بال و پري گرفته و در فضاي رهايي و آزادي تنفسي بكند. اينگونه رهايي و عدم تعلق در شعر فروغ جلوههاي فوقالعاده دارد. شعر فروغ شعر رهايي انسان است و اين رهايي را فرخزاد از خود شروع كرده است. نه تنها شعرش بلكه زندگياش فريادگر رهايي است. روابط اجتماعي او، ديد او به هستي و... همه و همه حكايت از آزادي بي قيد و شرط و مطلق او در زندگي دارد.
فروغ بقدري احساس رستن از تعلقات ميكند كه از آشكار كردن هيچ چيز پروايي ندارد و بيپروايي كلام او انعكاس بيپروايي و رهايي روح اوست. او حتي به رد و قبول ديگران نيز كاري ندارد و وقعي بدان نمينهد: [1]
بگذار زاهدان سيه دامن
رسواي كوي و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بيالايند
اينان كه آفريده شيطانند
ديوار / شكوفهي اندوه
رهايي در شعر فروغ رهايي اخلاقي و بيبند و باري و لااباليگري نيست. نوعي زيستن از فكرهاي زياد و انديشههاي دست و پاگير خرافي است و راه رهايي او نيز طريقي شاعرانه است نه فلسفي:
فروغ خود را به شعر ميسپارد، تا هر جا كه ميخواهد او را ببرد. شعر نيز به طور طبيعي و بديهي، او را به احساس و ادراك آدمي، و رابطهيابي ناگزير او ميرساند.
پس اين گرايشي است كه هر چه پيشتر ميرود، پالودهتر ميشود. واسطهها را او مينهد. بازدارندهها را پس ميزند و روابط كهنه را در هم ميكوبد. به ذلت آزاد آدمي و شعر روي ميكند. تا رهايي انسان و رابطههايش در شعر او مسالهاي محوري ميشود. در اين ديد غنايي، كمتر چيزي از بيرون بر شعر تحميل ميشود. محمور ذاتي انديشيدن شعري او همواره تعيين كننده است، حتي هنگامي كه سايههاي عصر اضطراب و بدگماني، و گاه شبح هيچ و پوچ انگاري موسوم و معمول آن ايام، بر كلامش ميافتد، آنها را در روشنايي باور به آفرينندگي و ذات رابطه جوي آدم و شعر كمرنگ ميكند». [2]
مذهب و سكولاريسم
تلقي فروغ از مذهب نير با نوعي رهيافت مدرن همراه است. او روح و جوهر مذهب و دين را عشق و پرستش ميداند با ديدن تابلويي زيبا از لئوناردو داوينچي در موزهي ملي لندن چنين احساسي به او دست ميدهد: «دلم ميخواست خم شوم و نماز بخوانم. مذهب يعني همين و من فقط در لحظات عشق و ستايش است كه احساس مذهبي بودن ميكنم.» [3]
فروغ با طنين حماسي اعلام ميكند كه قشر دين را به چيزي نميگيرد بلكه به لب و جوهرهي آن راه يافته است:
بر روي ما نگاه خدا خنده ميزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبردهايم
زيرا چون زاهدان سيه كار خرقهپوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخوردهايم
پيشاني ار زداع گناهي سيه شود
بهتر زداغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهتر فريب خلق بگويي خداخدا
ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادي بر بهشت
او ميگشايد.. او كه به لطف و صفاي خويش
گويي كه خاك طينت ما را زغم سرشت
طوفان طعنه خندهي ما را ز لب نشست
كوهيم و در ميانهي دريا نشستهايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست
زين رو بموج حادثه تنها نشستهايم
مائيم.... ما كه طعنهي زاهد شنيدهايم
مائيم.... ما كه جامهي تقوا دريدهايم
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب
زين حاديان راه حقيقت نديدهايم!
آن آتشي كه در دل ما شعله ميكشيد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود
ديگر به ما كه سوختهايم از شرار عشق
نام گناهكارهي رسوا! نداده بود
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حكايت عشق مدام! ما
«هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
ثبت است در جريدهي عالم دوام ما»
ديوار / پاسخ
حملهاي اين چنين به قشري مذهبان رياكار يادآور حملات تند «مارتين لوتر» اصلاحگر بزرگ مسيحي و مؤسس مذهب پرتستانتيزم است .البته روشنفكران دورهي مشروطه و پس از آن نيز تحت تأثير همين افكار بارها به تحجر و قشري انديشيدن طعنه زده بودند. اما فروغ به يكباره با شعر «روي خاك» آب پاكي بر دست ريخته و صرفاً اعلام ميكند كه نسبتي با جهان بالا و عالم فرشتگان ندارد بلكه در فضاي كاملاً سكولار تنفس ميكند:
هرگز آرزو نكردهام
يك ستاره در سراب آسمان شوم
يا چو روح برگزيدگان
همنشين خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمين جدا نبودهام
روي خاك ايستادهام
با تنم كه مثل ساقهي گياه
باد و آفتاب و باد را
ميمكد كه زندگي كند
بارور زميل
بارور زدرد
روي خاك ايستادهام
تا ستارهها ستايشم كنند
تا نسيمها نوازشم كنند
از دريچهام نگاه ميكنم
جز طنين يك ترانه نيستم
جاودانه نيستم
تولدي ديگر / روي خاك
فروغ و پست مدرنيسم
بشر مدرن با گسستن ازعلايق سنتي به يكباره خود را تهي از معني و خالي از هر گونه اميدي ميبيند كه محرك او براي ادامهي حيات باشد. بزرگترين بحران قرن اخير براي بشر مدرن همين بود. اضطراب، تزلزل، تشويش، دلهره، و در نهايت نيهيليسم و پوچانگاري سرنوشت بشر جديد است.
شگفتا كه فروغ بدون تجربه مداوم مدرنيته در ديار تجدد، اين چنين به لبلباب آن پي برده و شروع به انتقاد از آن ميكند. فروغ دلهره و اضطراب ناشي از تهي شدن هستي از معناي ماوراء طبيعي را كه رهاورد مدرنيسم است به خوبي حس كرده و ميسرايد:
در شب كوچك من دلهرهي ويراني است
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
من غريبانه به اين خوشبختي مينگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن وزش ظلمت را ميشنوي ؟
تولدي ديگر / باد ما را خواهد برد
اين جملات نشانهي سرخوردگي عاطفي يك زن نيست بلكه نمادي است از يأس فلسفي انساني كه مدرنيته او را پوچ و تهي كرده است، سرش به سنگ خورده و حال از درد جانكاه و تشويش جانسوز بيهويتي مينالد و بر گورستان زوال ارزشها ميگريد:
كسي به فكر گلها نيست
كسي به فكر ماهيها نيست
كسي نميخواهد
باور كند كه باغچه دارد ميميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي ميشود
و حس باغچه انكار
چيزي مجرد است كه در انزواي باغچه پوسيده است
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد / دلم براي باغچه ميسوزد
او از جهان بيتفاوتيها دلزده شده است و از انسان پوچ عصر مدرن كه همهي هست خود را فداي لذت و تنعم كرده است اظهار تنفر ميكند:
من از جهان بيتفاوتي فكرها و حرفها و صداها ميآيم
و اين جهان به لانهي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردمي است
كه همچنان كه ترا ميبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا ميبافند
انسان پوك
انسان پر از اعتماد
نگاه كن كه دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود ميخوانند
و چشمهايش چگونه وقت خيره شدن ميدرند
و او چگونه از كنار درختان خيس ميگذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان. ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
فروغ در شعر «آيههاي زميني» همانند يك روشنفكر دورهي مدرن از موضعي برتر و افقي بالاتر و والاتر از مرگ ايمان در جهان جديد شكوه ميكند:
خورشيد مرده بود
خورشيد مرده بود و فردا
در ذهن كودكان
مفهوم گنگ گمشدهاي داشت
آنها غرابت اين لفظ كهنه را
در مشقهاي خود
با لكهي درشت سياهي
تصوير مينمودند
خورشيد مرده بود
و هيچكس نميدانست
كه نام آن كبوتر غمگين
كز قلبها گريخته، ايمان است
تولدي ديگر / آيههاي زميني
در روزگار و در دياري كه ايمان مرده باشد انسانها اين چنين ميشوند:
جنازههاي خوشبخت
جنازههاي ملول
جنازههاي ساكت متفكر
جنازههاي خوش برخورد، خوشپوش، خوشخوراك
در ايستگاههاي وقت هاي معين
و در زمينه مشكوك نورهاي موقت
و شهوت خريد ميوههاي فاسد بيهودگي
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
موجوداتي با بار بيهودگي كه اگر جز تفاله يك زنده نيستند اما صورت خود را پس پردهاي خيالي به نام «زندگي» پنهان كردهاند:
آيا شما كه صورتتان را
در سايهي نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نمودهايد
گاهي به اين حقيقت يأسآور
انديشه ميكنيد
كه زندههاي امروزي
چيزي به جز تفالههاي يك زنده نيستند
تولدي ديگر / ديدار در شب
با ديدن اين همه آفات در عصر مدرن و از بين رفتن تمامي ارزشهاي انساني حالتي يأسآور به فروغ دست ميدهد و راه نجاتي براي خود نميبيند. حتي دين و ارزشهاي ديني نيز به او آرامش نميدهد.
وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه ميشود به سورههاي رسولان سرشكسته پناه آورد
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
او تحت تاثير نيهيليسمي تند و وحشتناك راه گريز براي خود نميبيند و ميگويد:
كدام قله، كدام اوج؟
مگر تمامي اين راههاي پيچاپيچ
در آن دهان سرد و مكنده
به نقطهي تلاقي و پايان نميرسند؟
تولدي ديگر / و هم سبز
و اينگونه مأيوسانه خبر از مرگ نجات دهنده ميدهد:
امروز روز اول ديماه است
من راز فصلها را ميدانم
و حرف لحظهها را ميفهم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك، خاك پذيرنده
اشارتي است به آرامش
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
و ديگر به انتظار ظهوري نمينشيند:
شايد كه اعتياد به بودن
و مصرف مدام مسكنها
اميال پاك و ساده و انساني را
به ورطهي زوال كشانده است
شايد كه روح را
به انزواي يك جزيرهي نامسكون
تبعيد كردهاند
شايد كه من صداي زنجره را خواب ديدهام
پس اين پيادگان كه صبورانه
بر نيزههاي چوبي خود تكيه دادهاند
آن بادپا سوارانند؟
و اين خميدگان لاغر افيوني
آن عارفان پاك بلندانديش؟
پس راست است، راست كه انسان
ديگر در انتظار ظهوري نيست
تولدي ديگر / ديدار در شب
و با نااميدي محض از دوست مهربان خود ميخواهد كه چراغي براي او بياورد
اگر به خانهي من آمدي براي من، اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام «كوچهي خوشبخت» بنگرم
تولدي ديگر / هديه
[1] ـ در اين باره رك : جاودانه زيستن ـ ص 57
[2] - انسان در شعر معاصر – ص
[3] - جاودانه زيستن... ص 64.