من اعتراف می کنم پس هستم!
سلام
آن شور بهارانت كو؟؟؟؟
استاد وبلاگتون خيلي سياست زده شده...
اين دعواهاي زرگري همه جا مثل نقل و نبات ريخته
استاد تورو خدا مارو به آغوش گرم و آرام بخش ادبيات ببريد
ما مي خوايم به دنياي آرماني مون بريم به دنياي وحدت نه تفرقه!
ما در عالم سياست لقمه لقمه مي شيم و قابل هضم تر براي بدخواهان
ما به رشته ادبيات آمديم تا بريم تو خماري البته نه كودني!
ما مي خوايم اينجا دور از رسانه و صدا و سيما و ....
يه نفس راحت بكشيم
حق دارد اما من هم حق دارم!همواره گریزان از قطار خالی سیاست بودم و هستم و خواهم بود.اما باید به این دوست عزیز گفت که ادبیات همه اش گل و بلبل و فقط انعکاس دهندهء شادی ها نیست.گاه باید تلخی ها و زشتی ها را هم دید و یاد آور شد.البته آنچه امروزه در این مملکت اتفاق می افتد از سنخ سیاست نیست.سیاست قاعده ای دارد و اصولی! سیاست یعنی تلاش برای کسب قدرت.راه هایش هم معلوم است و برای همهء متمدنان معلوم و روشن.اما آنچه امروز در این دیار جاری است جز سقوط اخلاق انسانی چیز دیگری نیست و ربطی هم به سیاست ندارد.گاه با خود می گویم اگر نیچه الان زنده بود و اوضاع ما را می دید بجای جملهء خدا مرده است چه می گفت؟شاید آن سخن حکیمانهء داستایوفسکی را بر زبان می آورد که وقتی خدا نباشد همه چیز مجاز است.
آری در این دیار خدا مرده است پس همه چیز مجاز است و دیگر از هیچ چیز نباید تعجب کرد.این تنها اعتراف من است چه این طرف میله ها و چه آن طرف میله ها!