فردا
فردا
از درون شب تار
مي شكوفد گل صبح
خنده بر لب ، گل خورشيد كند
جلوه بركوه بلند
نيست ترديد
زمستان گذرد
وز پي اش ،پيك بهار ، با هزاران گل سرخ
بي گمان مي آيد
در گذر گاه شب تار ، به دروازه نور
گل ميناي جوان ، خون بيفشانده تمام
روي ديوار زمان
لاله ها نيز نهادند به دل ، همگي داغ سياه
گرچه شب هست هنوز ، با سيه چنگ بر اين بام آونگ
آسمان غرق ستاره ست وليك خوشه ها بسته ستاره ، گل گل
خوشه اختر سرخ با تپشهاي سترگ
عاقبت كوره خورشيد گدازان گردد
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 0:24 توسط ع.برهان
|