آناگاوالدا
كشف يك نويسندهء خوب براي ما ادبياتي ها كه نه ماژلان هستيم و نه كريستف كلمب كم از پا گذاشتن به جزيره هاي ناشناخته نيست.بويژه اين كه در روزگاري زندگي كني كه رخوت و ياس و سستي توليد انبوه دارد و قحط بازار عشق و اميد ومعنويت است.شما را نمي دانم اما براي من تنها هيجان باقي مانده در اين زمانه خواندن كتابي است كه نويسنده اش را نمي شناسي اما حسي مرموز به تو مي گويد كه به خواندنش مي ارزد.
چند روز پيش كه براي فرار از قرص هاي اعصاب خواستم خود درماني (بخوانيد كتابدرماني) كنم به نشر چشمه پناه بردم و كتاب قرمز رنگي به من چراغ سبز نشان داد! «دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد»؛عنوانش حرف دلم بود و رنگش رنگ عشق و اسم نويسنده اش آهنگين:آنا گاوالدا.اثر جديد استاد آزاده،محد رضا شجريان را با عنوان رندان مست چاشني اش كردم و همه چراغ قرمز ها را رد كردم تا هرچه زودتر به لانه ام برسم و بدانم كه اين بانوي فرانسوي چه مي گويد.داستان اولش را كه« در حال و هواي سن ژرمن نام داشت» بياد روزي كه در اين محله پاريس قدم مي زدم خواندم و طعم گس عشق هاي قرن بيست و يكمي را با روايت يك زن امروزي فرانسوي چشيدم.پيش و بيش از همه قدرت سحرگون توصيف هاي او از پاريس و آدمهايش مرا مبهوت كرد و بي اختيار ياد نقد هاي گزنده و تند فروغ از جامعه شهري مدرن افتادم و براي هزارمين بار به روح بلند آن بزرگ بانوي شعر و انديشه ايراني درود فرستادم.اگر آنا گاوالدا اين چنين زيبا مي نويسد و مي انديشد عجبي نيست چراكه بر شانه غولي مثل سيمون دوبوار ايستاده است اما فروغ بر كدام ديوار تكيه كرده بود و از كدام قله كدام اوج به هستي مي نگريست؟!
داستان هاي ديگر اين كتاب نيز به يك اندازه به دردهاي انسان معاصر آن هم از نوع زن فرانسوي پرداخته بود كه خواندم و لذت بردم و باز هم شگفت زده شدم كه دنيا چقدر كوچك شده و چگونه زخم هاي عميق بشر اين دوره و زمانه جغرافيا نمي شناسد و كم وبيش به هم شبيه است.وقتي اين جمله را از اين زن چهل سالهء پاريسي خواندم كه:«فكر مي كنم راهي وجود دارد تا بتوان از واقعيات تلخ و ناخوشايند به آرامي سخن گفت،به هرحال بهترين را براي بيرون رفتن از كسادي بازار روزمرگي همين است» ديگر مطمئن شدم كه تنها نيستم و حداقل يك نفر در اين دنيا به دردمن مبتلاست.
خوب ،گمان مي كنم اين مجموعه داستان كوتاه كه با ترجمه زيباي الهام دارچينيان و به همت نشر قطره منتشر شده است تا كشف بعدي ام مرا زنده و سرزنده نگاه دارد خصوصا اين كه جمله اي اميدوار كننده! از آندره ژيد بر صفحه اولش نقش بسته كه:
اي انتظار پس كي به پايان مي رسي و چون به پايان رسي بي تو چگونه توانم زيست!

