در سرتيتر روزنامه‌اي خواندم كه وزير پيشنهادي رئيس جمهور محترم و نهايتاً منتخب مجلس شوراي اسلامي براي تصدي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري گفته‌اند كه «غايت علوم انساني غربي، شيطان است». اميدوارم جريده‌هاي شريفه اين سخن جناب وزير را با صداقت و امانت نقل كرده باشند؛ چرا كه نقطة آغاز بحث من در اين باب مبتني بر اين طرز تلقي از علوم انساني است. همچنين اميدوارم جناب وزير اين يادداشت مرا از جنس جدال احسن كه  در دين مقدس اسلام توصيه شده است،بپندارند و از جنس مجادلات سياسي به شمار نياورند؛ اگر هم نعوذبالله به اين نوع مباحث علمي  -  اسلامي باور ندارند به عنوان يك دانشگاهي از دانشگاهي ديگر نكاتي بشنوند و اگر پسنديدند در كار گيرند. فرض ما نيز چنين است و  لابد وزير محترم شخصيتي دانشگاهي بوده‌اند كه رئيس جمهور معزز ايشان را برگزيده‌ و مجلس محترم نيز بر اين گزينش صحه نهاده و سكان علم و دانش را در این مملکت به دست ايشان سپرده‌ است.این سخن اگر از سر علم و اطلاع و آگاهي بر زبان ايشان جاري شده باشد لامحاله بر پاية پيش‌فرض‌هايي بنا شده است كه قابل نقد و بررسي است و اگر آن پيش‌فرض‌ها تنقيح شوند اي بسا حكمي كه صادر شده تغيير يابد. به گمان من قائل اين قول مي‌پندارد كه اول: ماهيت علم و دانش انساني بگونه‌اي است كه عالم آن نمي‌تواند بيطرفانه به مسائل بنگرد. دوم: گروهي توطئه‌گر و خادمان اهريمن به نام علماي علوم انساني در طول تاريخ غرب نشسته‌اند و گفته‌اند و برخاسته‌اند و دسيسه چيده‌اند كه بشريت را از خدا دور كنند و به شيطان نزديك. سوم: هرچه نارسايي و گرفتاري و فساد و تباهي در دنياي غرب وحتي كل جهان هستي، مشاهده مي‌شود، همه و همه ناشي از القائات شيطاني عالمان علوم انساني در آن ديار بوده‌ است. چهارم: علوم تجربي واجد چنين اوصافي نيستند و بيطرفانه نشسته‌اند و صادقانه براي سعادت بشر تلاش مي‌كنند.

   پيش از بررسي اين پيش‌فرض‌هاي احتمالي – كه قاعدتاً با توجه به حكم صادر شده نبايد چندان بي‌محل بوده باشد – لازم است ذهن دوستان جوان را به نكته‌اي معطوف بدارم و آن اينكه وقتي سخن از عالمان علوم انساني غربي مي‌رود بلافاصله در ضمير هر انسان كتاب‌خواني اين نامهاي بزرگ جلوه‌گر مي‌شود: فلوطين، سنت توماس آكويناس، آگوستين قديس،كوپرنيك،كپلر، دكارت، اسپينوزا، كانت، اگوست كنت، كي‌يركگارد، اونامونو، گابريل مارسل، فرويد و يونگ... كه مراجعه‌اي اجمالي به حيات ايشان نشان مي‌دهد كه همگي انسان‌هاي مؤمن و معتقد و در برخي موارد متعصب و حتي متصلب در دين بوده‌اند. در پاسخ به اين اشكال مقدر كه چرا از سارتر و هايدگر و پوپر و كامو كه يكسره با تعريفي كه از ديانت داريم لامذهب بوده‌اند، نامي به ميان نياورديم،بايد گفت از اين دست ملحدان در فرهنگ ما نيز كم نبوده‌اند؛ زكرياي رازي منكر نبوت ومعاد، ابن سيناي منكر معاد جسماني، شيخ اشراق مصلوب به جرم الحاد به فتواي فقها، كسروي مرتد و .... دستكم از ديد متوليان رسمي شريعت ،همانقدر بي‌دين بوده‌اند كه هگل و ماركس و كافكا و...؛ بگذريم

   1- بي طرفي علوم انساني: برخي گمان مي كنند كه علوم تجربي و آثار مترتب بر آن (فناوري و صنعت)به درجه اي از عينيت و بي طرفي رسيده اند كه با فراغ بال و خاطري آسوده مي توان آن را در هر جامعه اي(ديني يا غير ديني) به كار گرفت و نگران آخرت نبود هرچند توليد كنندگان اين علوم لائيك و سكولار باشند و بي باور به مبدا و معاد.در عمل نيز چنين ديده ايم و شنيده ايم كه علماي بزرگ ديني گاه براي معالجه امراض بدني در بهترين مراكز درماني بلاد كفر بستري شده اند بي آنكه خوف دين و ايمانشان را داشته باشند.همينان البته از مطالعه يك سطر از آثار ديگر دانشوران همان بلاد در حوزه علوم انساني،از بيم آن كه آسيبي به معتقداتشان برسد، سر باز مي زنند.اين بدبيتي و آن خوشبيني البته به ظاهر موجه است چرا كه بعينه مي توان ديد كه پزشكي و رياضيات و مهندسي،غرب و شرق و تهران و مسكو و لندن ندارد و همه جا به يك ميزان اثرگذار است اما جامعه شناسي و فلسفه و اقتصاد و مديريت، جغرافيا مي شناسد و همه جا به يكسان نيست.حقيقت آن است كه هرچيز بشري رنگ دنيايي دارد از جمله علم و دانش و از اين نظر تفاوتي بين تجربي و غير تجري اش نيست.به هر حال علمي كه در منطقه اي مي رويد لاجرم رنگ و بوي آن منطقه را به خود مي گيرد اما دانش واقعي در يك منطقه نمي ماند و همچون باد و طوفان به همه جا مي وزد و از هر چيزي متاثر مي شود و بر هر چيزي اثر مي گذارد.مثلا خاستگاه دانش انفورماتيك اگر روزي،روزگاري نقطه اي از دنيا بود،امروزه مباحث نوين  آن را نمي توان به همان نقطه منتسب ساخت.دانش ودانشمند همچون زنبوري است كه در گلستان هاي مختلف پرواز كرده و شهد گلهاي مختلف را گرفته و در هاضمه اش مي پرورد.هيچگاه بر روي هيچ مجموعهء علمي  نمي توان برچسب هيچ جغرافيايي را زد.علم وحشي است و وطن ندارد.اگر قدري نيك بنگريم و زحمت تحقيق و تفكر  به خود دهيم آنگاه خواهيم دانست كه همين علومي كه ما را به سوي شيطان سوق مي دهند در دامن تمدني غير از غرب و حتي تمدن اسلامي،ايراني روييده اند.مثلا دانش جامعه شناسي كه يكي از سكولارترين دانش هاست در تمدن اسلام نضج گرفته است و شگفتا كه ما از سويي جامعه شناسان بزرگ دنياي غرب از جمله ماكس وبر و هابرماس را لعن و طرد مي كنيم و از سوي ديگر بر خود مي باليم كه واضع علم جامعه شناسي همين ابن خلدون خودمان است و دوركيم و كنت و باتومور،ايده هاي او را دزديده اند.

از سويي تلاش مي كنيم به لطايف الحيل ثابت كنيم كه هرمنوتيك غربي چيزي نيست جز همان مباحث  تاويل در عرفان خودمان و از سوي ديگر هرگونه نگاه تاويل گرايانه به متون مقدس را به جرم غربي بودن محكوم مي كنيم.از اين دست مثالها فراوان است و مجال ما در اين مقام، اندك.

كوتاه سخن آن كه علوم انساني غربي كه به تعبير آن وزير محترم غايتش شيطان است،اگر شيطاني بودنش را هم بپذيريم ، بنابر همان مبنايي كه گفتيم ،غربي بودنش چندان هم پذيرفتني نيست.پس بهتر است بجاي انگ غربي و شرقي زدن به دانش بشري،فكري به حال شيطاني بودنش بكنيم كه در ادامه بدان خواهيم پرداخت.

2-توطئه انديشي در علم: انصافا اين كه گمان بريم كه در طول 2500 سال انديشه غربي، دستاني در كار بوده است كه جهان را به سوي بي خدايي سوق دهد، ناشي از نوعي خام انديشي و تنبلي فكري است.چه عاملي ارسطوي چهار قرن پيش از ميلاد مسيح را با هگل و هايدگر قرن نوزدهمي و بيستمي پيوند زده و هماهنگ كرده است؟آيا جز اين است كه در دنياي غرب انديشه هاي متنوع و گاه متضاد در طول تاريخ شكل گرفته و به طور طبيعي رشد كرده در مقطعي از زمان به دليل سخت گيري ارباب كليسا به محاق ركود رفته و سپس با مجاهدت هاي عاشقان علم و فضيلت جاني دوباره گرفته و بنابر قاعدهء دانايي، توانايي است، بر جهان غلبه كرده؟اگر ما از قدرت جهان غرب عصباني هستيم بايد اين واقعيت تلخ را بپذيريم كه وقتي شاهان ما سرگرم حرمسراي خود بودند و علماي ما هم كتابهاي خود را ،كه نه به درد دين مي خورد و نه دنيا، بدانها تقديم مي كردند اروپاييان در راه علم و عقلانيت مصلوب و محروق مي شدند!اگر پيشرفتي كرده اند حقشان بوده كه: مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد. اگر امروز رهبر انقلاب بر جنبش نرم افزاري تاكيد مي ورزند حاكي از آن است كه ايشان نيز از كم كاري دانشمندان گذشته و حال ما ناراضي اند.

3-علوم انساني مسوول تباهي بشر: من منكر آن نيستم كه بخشي از انديشه هاي فلسفي و جامعه شناختي و روانشناختي دنياي غرب دين محور و خدا محور نبوده و نيست.به هر حال همواره چراغ مصطفوي با شرار بولهبي است و گزير و گريزي هم از آن نخواهد بود.اما اگر ما بر اين باوريم كه علوم انساني ما تنها راه رستگاري در عالم است پس چرا جامعه ما در بي اخلاقي و فساد كم از جوامع غربي ندارد؟اگر ما داستايفسكي و هايدگر و ماركس و كامو و پوپر و ديگر انديشمندان غربي را مسوول بي خدا شدن مردم آن ديار مي دانيم پس درباره فارابي و ابن سينا و شيخ مفيد و غزالي و ملاصدرا و طباطبايي و مطهري و مصباح كه سازندگان تمدن و فرهنگ گذشته و حال ايران زمين بوده اند چه مي گوييم؟پس بايد بپذيريم كه اشكال كار جاي ديگري است و لازم است آن جاي ديگر را بيابيم و همهء نارسايي ها را به علوم انساني نسبت ندهيم.

4- علوم تجربي بي طرفند: عقل حكم مي كند و تاريخ نيز تاييد كه اولا تمامي پيشرفت هاي علمي در هركجاي جهان و از جمله غرب،مديون و مرهون و مسبوق و مصبوغ به مجاهدات فكري علماي علوم انساني بوده است.دستكم اين دو شاخه از معرفت بشري پابپاي هم و در راستاي هم پيش رفته اند و متحول شده.هر فردي كه كوره سوادي دارد در مي يابد كه نمي بايد و نمي توان براي علوم تجربي سرشت و سرنوشتي مستقل از علوم انساني قايل شد. نهايت علم ناشناسي است كه بگوييم فقط علوم انساني است كه ما را به تباهي مي كشاند وعلوم تجربي در اين تباهي نقشي ندارد.خود دنياي غرب و متفكرانش در تكاپوي آن هستند كه مضرات و مفسدات علم تجربي و صنعت و فناوري را به حداقل برسانند.ايشان كه واجد و واضع اين علومند بيش از ما به تاثيرات مخرب آن واقفند و در صدد رفع يا تقليل آن. اتفاقا اين پيشرفت دانش تجربي بود كه علوم ديني و انساني را به چالش طلبيد و مناقشات و مجادلات مردافكني را بين آباي دين و ارباب علم برانگيخت.قدري تاريخ علم خواندن حتي در حد «علم و دين» ايان باربور و«سرگذشت انديشه ها» از وايتهد، بد نيست!

**********

ادامه دارد