هيچ مفري نيست

تا از خويشتنِ خويش بگريزم

از آدمها،

پنجره ها،

آفتابگردان ها،

از آفتاب، كه سرپنجه هاي سوزانش

پوست تنم را ميخراشد

از بودن و نبودن

از سايه ها

و از ساية خويش،

كه دستهاي خاكستري اش

زنجيري به درازاي عمر نوح

بر پاي من مي بندد

از قفس،

كه تنگي را

در سينة من به استيجار گذاشته است

از خويشتنِ خويش گريزي نيست

از عشق،

عشق، كه حجم نامطلوبش

وسعت قلب مرا از تني سنگين پر ميكند

گريزي نيست

از خويشتنِ خويش هم

گريزي نيست...