هفته دفاع مقدس
اين روزها به منلسبت سالگرد آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران،كه هفته دفاع مقدس ناميده مي شود،همه جا سخن از خاطرات هشت سال رويارويي نابرابر بين دو كشور همسايه با دو آرمان سياسي متفاوت است. البته من از برنامه هاي صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران محرومم فقط وقتي از چلوي يك فروشگاه لوازم صوتي و تصويري مي گذشتم ديدم كه سرلشكر سابق و دكتر لاحق(محسن رضايي) از خاطرات جنگ مي گويد؛مثل هرسال. حدس مي زنم كه چندين برنامهء ديگر هم اين روزها پخش شده است در اين باره.اما چند نكته هم من لازم ديدم بگويم و بنويسم.
دوران جنگ براي آنها كه با علم و آگاهي دركش كردند بسيار خاطره و تامل برانگيز بود و است و يك عمر مي توان از آن سخن گفت و تحليلش كرد.ابعاد گوناگوني براي اين واقعه تاريخي مي توان تصور كرد كه حتي در قالب مقولات علمي نيز مي گنجد و البته منظورم علوم انساني!! است.جامعه شناسي جنگ،فلسفهءجنگ،روانشناسي جنگ،ادبيات جنگ(همان ادبيات دفاع مقدس خودمان)،هنر جنگ و... هركدام از اين موضوعات هم واجد جنبه هاي متعددي است كه پرداختن بدانها از حوصلهء اين مقال و مجال بيرون است. من مي كوشم فارغ از تئوري هاي مرسوم ورايج درحوزه هاي آكادميك و علمي و تنها با نگاهي به تجربه هاي شخصي و عمومي به جانبي از اين جوانب اشاره اي بكنم.
اگر كسي از من بپرسد كه بهترين دوران عمرت چه دوره اي بوده بي هيچ تاملي خواهم گفت زمان جنگ. مي دانم كه اين مساله بسياري را متعجب مي كند؛همچنين مي دانم كه اصولا جنگ پديدهء شومي است چراكه آنجا با باروت و دود و آتش و خون و جنازه و ضجه و ناله سروكار داري. دوست و همسنگرت در برابر ديدگانت تكه تكه مي شود، مجبوري براي اين كه زنده بماني بكشي و انساني ديگر را از هستي ساقط كني و اي بسا مادر،همسر و يا فرزندي را چشم براه بگذاري و تا ابد داغدارش كني.همهء اينا درست؛ اما بايد بگويم اين تصوير هاي تاريك و سياه تنها از بيرون قابل ثبت و ديدن است و وقتي من از آن دوران به نيكي ياد مي كنم در حقيقت به عنوان يك بازيگر در اين بازي قضاوت مي كنم. تصويرهاي زيبايي كه من آنجا ديدم مجالي براي خارج از گود ديدن ماجرا باقي نگذاشته بود.وقتي در پشت جبهه، دروغ و فريب و بي صداقتي مي ديدم طبيعي بود كه به دنياي پاكي و صفا و محبت جبهه پناه ببرم.اعتراف مي كنم كه آن همه زيبايي انساني را يكجا در هيچ جغرافيايي نديده بودم. دل انگيزي آن تصاوير تنها با شعر حافظ و مولانا قابل مقايسه است و بس.بايد مي بوديد و مي ديديد و با گفتن من هم نمي توانيد چيزي درك كنيد.
اما همانگونه كه گفتم اين،همهء ماجرا نيست. وقتي ديگر بازيگر نيستي وحتي بقول محسن نامجو «ديگه تو بازيشون راهت نمي دن» با اندكي ذوق وهوش مي تواني همچون يك نظاره گر عمل كني و از بيرون نگاهي به اين هشت سال بيافكني. مي توانستيم درست پس از قبول قطعنامه به اين نگاه برسيم ولي به هزار و يك دليل نشد.اول اين كه هنوز فكر مي كرديم همه چيز تمام نشده و قراراست اين جنگ آرمان خواهانه و ايدئولوژي محور ،پس از فترتي كوتاه باز هم ادامه يابد.دوم اين كه هنوز آنقدر بزرگ نشده بوديم كه بتوانيم ديدي مستقل و معطوف به عقلانيت و دانايي نسبت به مسايل داشته باشيم.999 دليل ديگر هم بماند براي بعد!
اكنون اما مي توان درباره جنگ و پس از جنگ داوري كرد.من به دليل تعلق خاطري كه به اين هشت ساله دارم نمي توانم داوري درستي درباره آن داشته باشم و اين وظيفه را برعهده ژنرالهاي آن دوره مي گذارم.اما مايلم درباره پس از جنگ چندكلمه اي بگويم.وقتي جنگ تمام شد نهادهايي براي حمايت و تقدير و سپاس از رزمندگان و خانواده هاي آنان تشكيل وقوانين بيشماري تصويب شد.مثلا سهميه اي براي ورود رزمندگان به دانشگاه در نظر گرفته شد.وامها داده شد.مراقبت هاي پزشكي از جانبازان به عمل آمد.فرزندان شهدا مورد حمايت مادي و غير مادي قرار گرفتند و هزاران اقدام پسنديدهء ديگر كه خداوند به بانيان آنها اجر دهد.اما راستش را بخواهيد بقول شهريار« اين حرفها براي تو مادر نمي شود!» كما اين كه نشد كه نشد.هيچ رزمندهء اصيلي از اين اقدامات كه گاهي هم بي مزد ومنت نبود راضي نشد.حتي بسياري را مي شناسم كه هرگز از اين تسهيلات استفاده نكردند و نمي كنند.چراكه اخلاصي در اين كار نمي بينند.شايد برزرگترين خدمت آن نهاد ها به رزمندگان،تسهيل ورود آنان به دانشگاه ها بوده باشد كه آن هم در نهايت اقدامي بود در جهت تثبيت و تحكيم و گاه تحميل گفتمان هيات حاكمه در مراكز علمي.به تعبير ديگر استفاده اي ابزاري از مخلص ترين و پاك ترين نيروهاي جامعه.
حقيقت مطلب اين است كه هيچ گاه هيچ كسي در طول سال هاي پس از جنگ به فكر زخم هاي عميق روحي رزمندگان نبوده و نيست.اگر از يك روانشناس بپرسيد به شما خواهد گفت كه وقتي انساني در سنين بين 15 تا 25 سالگي صحنه هايي خشن از نوع صحنه هاي جنگ را ببيند چه بر سر روح و روحيه و روان او مي آيد و چقدر زمان و انرژي و تخصص و مراقبت لازم است كه اثرات مخرب اين فجايع از لوح ضمير او زدوده شود.شكي نيست كه رزمندگان جوان و گاه نوجوان آن دوره كه امروز همهء مردم ايران و از جمله مسوولان بر سر خوان نعمت آنان نشسته اند،از نظر روحي و رواني در سلامت كامل به سر نمي برند و نيازمتد مراقبتند وتوجه.البته الان آن جوانها ديگر پير شده اند و بيماري هايشان مزمن شده و هر كاري هم بشود كرد تنها نوشدارويي است بعد از مرگ سهراب ولي به هر حال اين مسايل بايد گفته شود شايد در جنگ هاي ديگر جبران گردد!
به گمان من بجاي سطحي نگري در رسيدن به ايثار گران دوران دفاع مقدس بايد از تجربيات ديگر ملل كه درگير جنگ بوده اند بهره برده مي شد ودر كنار اقدامات انجام شده به تكريم اين اسوه هاي ايثار و شرافت پرداخته مي شد.تكريم به معني تزريق پول نيست.تكريم يعني اين كه كاري بكني كه فرد احساس كند كه ديده شده و مي شود.حس كند كه عمرش در دوره جنگ و اسارت و جراحت،تلف نشده.به اين باور برسد كه فكر و انديشه و عملش محترم است.بداند كه فرهنگي كه آفريده و بابت آن خون و جان داده است استمرار پيدا كرده و مي كند.و مهمتر ازهمه اين كه مطمئن باشد ميراثي كه برجاي نهاده به يغما نمي رود و از نام و يادش سوء استفاده نمي شود.هولو كاست را ببينيد كه بيش از نيم قرن است كه به يكي از مقدسات اروپاييان تبديل شده و حتي منكر آن قانونا مجرم شمرده مي شود.اسطوره اي از آن ترتيب داده اند كه آن سرش ناپيداست.فيلمهايي از آن ساخته اند كه در زمرهء بهترين و بيادماندني ترين آثار سينمايي محسوب مي گردد.قهرمانان جنگشان قدر ديده اند و بر صدر نشسته اند و البته از آنان استفاده ابزاري نشده است و....
بجز اندك آثار انگشت شمار هنري و سينمايي كه آن هم بطور مستقل كار شده انصافا ما چيزي قابل عرضه در حوزه هنر وادبيات دفاع مقدس نداريم.ارزشهاي آن دوران زير چرخ هاي سياست و قدرت له شده است.جاي خالي قهرمان اصيل و صادق و مخلص جنگ در تمامي عرصه ها از جمله مديريت كلان كشور خالي است.از بسيج و بسيجي تنها چفيه و گاه تعرض به مردم باقي مانده است.«بچه هاي» مسجد مفهوم واقعي خود را از دست داده.هيچ تلاشي در جهت استمرار تفكر و عمل بسيجيان واقعي انجام نشده و گاه با آن مخالفت نيز شده است.بديهي است كه هزاران وام بلاعوض به يك بسيجي حقيقي نمي تواند جبران اين چنين اهانت هايي به او باشد.با يك مثال گويا سخن را به پايان مي برم و به روح شهداي هشت سال دفاع مقدس و به ايثارگران و يادگاران آن دوران، درود مي فرستم.
اگر جامعه پزشكان هر روز بعينه شاهد آن باشند كه عده اي بيسواد و بي بهره از دانش و فن طبابت، روپوش سفيد پوشيده وگوشي به گردن آويخته و در كوچه و خيابان و راديو و تلويزيون و ... بيماران را معاينه كرده و دارو تجويز و حتي جراحي مي كنند و گاه مدال درجه يك علمي نيز مي گيرند، چه حالي به آنه دست مي دهد؟ حال و روز همرزمان همت و زين الدين و باكري و باقري و صيادشيرازي و... همين است و بس!