صحنه اول:

  اززمستان 85 تا زمستان 87 روزي نبود كه به ساز و آواز محسن نامجو گوش ندهم؛نوعي موسيقي برخاسته از اعتراض و عصيان خفه شده در درون جوان ايران امروز.از بهمن 87 تقريبا ديگر از نامجو لذت نبردم تا 23 خرداد88!از آن روز تاكنون، تحقيقا هر روز و شب گوشهايم را،كه بسيار دوستشان دارم و ممنونشان هستم،به دست اين بچه بامزه سپرده ام.البته همه اين تغيير و تحولات بدون قصد و غرض قبلي بود و الان دارم برايش فلسفه مي بافم.

صحنه دوم:

   آشنايي من با فلسفه با بدايه الحكمه و اصول فلسفه و روش رئاليسم مرحوم علامه طباطبايي(ره) شروع شد و با لذات فلسفه ويل دورانت و تاريخ فلسفه راسل و سيرحكمت در اروپا ي مرحوم فروغي ادامه يافت و شايد تحت تاثير علم چيست و فلسفه چيست دكتر سروش،دل به فلسفه هاي تحليلي سپردم از بين اين همه نحله هاي فلسفي غربي!يادم مي آيد در اوايل دهه هفتاد به جاي اين كه به كلاس هاي اگزيستانسياليسم استاد بزرگ دكتر محمود نوالي بروم مشتاقانه سر جلسات فلسفه علم دكتر قوام صفري حاضر مي شدم و با دكتر سعيد رضوي فقيه شرح منظومه مي خواندم و حتي بي ادبانه اگزيستانسياليسم و دكتر نوالي را به باد تمسخر مي گرفتم و در ملاقات هاي حضوري با ايشان نيز، مدام ازهمكاري هايدگر بيچاره با حزب نازي سخن مي گفتم.اما در سالهاي آغازين دهه هشتاد چشم باز كردم و ديدم كه پاك، تارك فلسفه هاي عقلي شده ام و داستايوفسكي و سارتر و اونامونو و كي ير كگارد را بر پوپر و كانت و ويتگنشتاين ترجيح مي دهم.

نتيجه دو صحنه:

   هم موسيقي محسن نامجو و هم فلسفه اگزيستانسياليسم نماد عصيان از سر نا اميدي است.اضافه كنيد به اين، بالا رفتن سن و بر باد رفتن تمام اميدها و آرزوها را!آري وقتي اين فقره از شعر فروغ را مي خوانم كه " ديگر تمام شد بايد براي روزنامه پيام تسليتي بفرستيم " بياد سه چيز مي افتم:اگزيستانسياليسم،نامجو،وداع با جواني.

 اگزيستانسياليسم،فلسفه دوران بحران است.دوراني كه عقل آدم كم مي آورد.دوراني كه زير پاي آدم خالي مي شود و خود را در برابر همه چيز و همه كس از پيش باخته مي بيند.از هر راهي كه مي رود به بن بست مي خورد.دستش از همه چيز كوتاه است.ديگر نه راه پيش دارد و نه راه پس.اينجا ديگر نمي توان تمام گوشه ها و زير و بم هاي بيات ترك و شور و ماهور را بي كم و كاست اجرا و رعايت كرد.بايد زد زير همه چيز و با سه تار، ملودي هاي گروه نيروانا را درست مثل محسن نامجو نواخت و قرآن را بجاي ترتيل با ساز خواند و به اصطلاح تلاوت كرد.حالا اگر به استاد شجريان يا استاد حسين عليزاده و يا دادستان محترم برخورد كه خورد و انشاءالله به بزرگي خود و كوچكي ما مي بخشند.

عزت زياد!