این کلاس زبان تخصصی ارشدها عجب حکایتی شده است؛ هرجلسه باید اتفاق تاسف برانگیز خوشمزه ای در آن بیفتد. چند روز پیش که ادامه همان متن حافظ  را از دایره المعارف اسلام می خواندیم بحثی درباره مقدمه گلندام بر دیوان حافظ در گرفت. نویسنده مقاله در صحت اطلاعات مندرج در آن مقدمه تشکیک کرده بود و من هم با آب و تاب دربارهء مبنای این تشکیک داد سخن می دادم که ناگهان متوجه شدم که هیچکدام از فضلای فوق لیسانس ما نه گلندامی می شناسند و نه مقدمه او را خوانده اند! سعی کردم بر اعصابم مسلط باشم و زیاد شگفت زده و متعجب نشوم. شروع کردم به توضیح دادن دربارهء آن مرید حافظ و مقدمه اش و این که مرحوم قزوینی و دکتر غنی در ابتدای دیوان حافظ این مقدمه را عینا آورده اند. درنهایت به این نتیجه رسیدم که بهتر است اصل مطلب را برای دانشجویان بخوانم و یا بدهم خودشان بخوانند. بنابرابن از دانشجویی خواستم تا آن مقدمه را از کتابخانه بیاورد تا بخوانیم. دانشجوی مامور و معذور بعد از این همه توضیح که شرح مختصرش رفت از من پرسید که چه کتابی را باید بیاورم! خوب من چاره ای جز داغ کردن نداشتم و ...تازه بعد از این که دیوان حافظ چاپ قزوینی و غنی را آورد کسی نتوانست مقدمه گلندام را بخواند و نهایتا من مجبور شدم خودم جور این اراشد را بکشم.

بگذریم؛ می خواهم از اینجا گریزی به صحرای کربلا بزنم. تصویرهای کلوزآپی که من از وضع دانشجو و دانشگاه و کلاسهای دانشگاهی در ایران به دست می دهم تنها برای شوخی و خنده نیست و بلکه بر احوال این قوم که خودمان باشیم باید گریست. این پیشامدها و بدتر از اینها، هر روز برای من و دیگران در موسسات آموزشی و پژوهشی می افتد و نباید از کنار آن بسادگی گذشت. بگذارید بحث را از اینجا آغاز کنم که پس از انقلاب اسلامی ایران و انقلاب فرهنگی، آموزش عالی با سرعت قابل قبولی در ایران توسعه یافت. از نظر کمی تعداد دانشگاهها رو به تزاید گذاشت و سیستم های متنوع آموزشی با عناوین متعدد از جمله دانشگاه آزاد و پیام نور و علمی کاربردی و غیر انتفاعی و ...  فعال شدند و جمعیت قابل توجهی را جذب کردند. از نظر کیفی نیز دوره های تحصیلات تکمیلی گسترش فوق العاده ای یافت و رشته های جدید تاسیس شد و انصافا در برخی زمینه ها به استانداردهای جهانی نزدیک گردید.

   از سوی دیگر همه می دانیم که یکی از شاخص های توسعه پایدار، بویژه در حوزه فرهنگ، فراگیری آموزش عالی در سطح جامعه است؛ به دیگر سخن جمعیت دانشجویی و بالاخص دانشجویان سطوح عالی (فوق لیسانس و دکتری)، از معیار های اصلی در سنجش فرهنگ عمومی است. هرچه نسبت دانشجو و دانش آموز به کل جمعیت مثبت تر باشد نشانگر ارتقاء بیشتر سطح آگاهی و بینش آن جامعه است. در کشور ما از نظر آماری این نسبت بسیار امیدوار کننده و حتی در برخی موارد بالاتر از استانداردهای جهانی است و حتی استقبال جوانان از تحصیلات دانشگاهی، بویژه در سطوح عالی و تخصصی، بیشتر از پیشرفته ترین ممالک دنیاست. اما هیچ تحقیق میدانی لازم نیست تا بدانیم که این همه سرمایه گذاری و توفیق آماری، در ارتقاء سطح فرهنگ عمومی نقش چندان مثبتی نداشته است. نگاهی گذرا به جامعه ای که در آن زندگی می کنیم موید این نکته است که بالا رفتن سرانه دانشجویی در ایران منجر به بهبود در وضع فرهنگ عمومی و بالا رفتن سطح سواد موجب ارتقا بصیرت و تعمیق اندیشه نشده است. از مسایل بسیار ملموس گرقته، همانند فرهنگ ترافیک و رفتار شهروندی، تا کردارهای سیاسی و اجتماعی، هیچکدام نشان از یک جامعه فرهیخته و بادانش ندارد. انتخابات اخیر هم موید این مدعاست. اقبال دستکم بخش قابل توجهی از مردم به گفتارها و نمایش های پوپولیستی و سطحی نگرانه از تناقضی عمیق بین شاخص های توسعه فرهنگی مثبت در ایران و رفتار های اجتماعی و سیاسی ایرانیان حکایت می کند. من در گفتگوهایی که، بویژه پس از انتخابات، با دانشجویان و حتی استادان رشته های مختلف داشتم به نحو شگفت انگیزی ژرفای ساده انگاری و سطحی نگری و گریز از تامل و تفکر را بدیده دیدم. بنابر این باید بپذیریم که سامانهء آموزشی کلان ما در بصیرت بخشی به قشر تحصیل کرده چندان موفق عمل نکرده است. یعنی رفتارهای سیاسی و اجتماعی مثلا قشر دانشجو تفاوت معنی داری با افراد عادی و کم سواد ندارد و حتی در پاره ای موارد افراد شهروندان غیر دانشگاهی تصمیم های راهبردی تر و دور اندیشانه تری اتخاذ می کنند. براین اساس اگر به عنوان نمونه من در کلاس درس خودم با دانشجویانی مواجهم که سطح معلوماتشان از دوره راهنمایی فراتر نرفته نباید متعجب باشم؛ چراکه اگر مدارس ما به معنای واقعی کلمه مدرسه بودند و دانشگاه های ما محل تولید علم و اندیشه نه اینگونه بیسوادی نهادینه شده درجامعه پدیدار می شد و نه بی تفاوتی و سهل انگاری و ظاهر بینی در کردارهای سیاسی و اجتماعی نمود پیدا می کرد. دانشجویی که کتاب نمی شناسد و نمی خواند و اگر هم بزور ضرب استادی مسوول، بخواند بسیار بی انگیزه و بی رغبت می خواند، طبعا در تصمیم سازی ها و تصمیم گیری ها وگزینش هایش، غیر مسوولانه و بی بصیرت عمل خواهد کرد. ملخص کلام آن که باید در ماموریت و راهبردهای کلان آموزش و پرورش و آموزش عالی  تجدیدنظری جدی صورت گیرد وگرنه این ره که می رویم به ترکستان هم نیست! نمی دانم شاید هم بزرگان، دانشگاه و دانشجو را همینگونه می پسندند و ما هم بی جهت عرض خود می بریم و زحمت ایشان می داریم. ولی برای این که این حقیر رسالت خود را به عنوان شهروندی درس خوانده به انجام رساند باید فریاد زند که این هنوز از نتایج سحر است و ما در آینده ای بسیار نزدیک دیپلمه ها و دکتر ها و لیسانسیه هایی خواهیم داشت که از سواد فقط مدرکش را خواهند داشت و نه بیشتر. می توانید تصور کنید که آنگاه چه بر سر این مرزبوم خواهد آمد.

یا علی