تلفیق
و این منم مردی تنها، در عصر ظلمت های غول آسای عمارتها و دروغ؛ عصری که فرصتی شورانگیز است تما شای محکومی که بر دار می کشند.آه اسفندیار مغموم!تو را آن به که چشم،فروپوشیده باشی،من تنها فریاد زدم،نه،صدایی بودم من،شکلی میان اشکال و معنایی یافتم.اما حقیقت آن دو دست جوان بود،زیر بارش یکریز برف مدفون شد. دیگر تمام شد.باید برای روزنامه پیام تسلیتی بفرستم.وشاید هم باید قایقی سازم و بیاندازم به آب و دور شوم از این خاک غریب که درآن ابلیس پیروز مست،سور عزای ما را به سفره نشسته است. اما بر در دهکده مردی تنهاست.کوله بارش بر دوش،دست بر در ،با خود می خواند:
در این سرای بیکسی کسی به در نمی زند به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم یکی صدای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند