نهاد مرجعیت شیعه(1)
نگاهي به تاريخ تشيع ،بويژه پس از دوران غيبت صغري و تثبيت نهاد علماي ديني،مبين اين نكته است كه مرجعيت شيعه با صور و اشكال مختلف،همواره از بازيگران اصلي صحنه اجتماع ، و گاه سياست بوده و يا دستكم به عنوان يكي از نيروهاي بالقوه تاثير گذار در تحولات اجتماعي به شمار مي آمده است. اين مدعا درتاريخ يكصد و پنجاه سال اخير ايران شمول بيشتري دارد. نهضت تنباكو با فتواي ميرزاي شيرازي ايجاد شد؛ جنبش مشروطيت با تاييد و مساعدت آخوند خراساني و مباشرت مجتهدان بزرگي همچون دو آيت الله شهير، بهبهاني و طباطبايي شكل گرفت.حتي موازنه قوا در اردوي مشروطه خواه و نقطه مقابل آن نيز با دخالت مجتهد ديگري چون شيخ فضل الله نوري به هم خورد. در نهضت ملي شدن نفت نيز همين گونه بود و در انقلاب اسلامي ايران هم. ارباب قدرت و حكومت نيز همواره قلبا يا لسانا به نهاد مرجعيت احترام گذارده و در تصميم گيري هاي كلان، متغير روحانيت را همواره لحاظ مي كردند و هرگاه از آن غافل مي شدند پاي در مسير سقوط مي نهادند.
براستي مرجعيت شيعه اين همه جلال و جبروت و قدرت و قوت و محبوبيت عامه را از كجا كسب كرده است؟ به تعبير ديگر مبناي قدرت مراجع چيست و منشاء اين مايه تاثير در عرصه اجتماع،كجاست؟پيش از آن كه به اين پرسش پاسخ گويم لازم است قدري دربارة فرايند كسب جايگاه مرجعيت سخن برانم.
طالب علم ديني وارد حوزه اي مانند قم يا نجف مي شود؛ دروس مقدماتي را ازادبيات و فقه واصول گرفته تا حديث و تفسير و فلسفه وكلام با موفقيت به پايان مي برد.سپس با تشخيص فردي و هوش شخصي خود و يا راهنمايي فضلا، در درس خارج اصول و فقه يكي از مراجع و مجتهدان حاضر مي شود و با سختكوشي و جديت، مباحث اجتهادي را دنبال و با استاد خويش به بحث و رد و اشكال و« ان قلت قلت» مي پردازد و كم كم توجه او را جلب مي كند و احيانا وارد خلوت استاد نيز مي شود و در نهايت با فضلي كه از خود نشان مي دهد موفق به كسب اجازه روايت و اجتهاد از استاد مي شود. حالا او ديگر بي نياز از استاد است و خود مي تواند درس خارج بگويد. البته در دوران طلبگي حتما ، هم مباحثه داشته و تدريس دروس سطح مثل ادبيات و رسايل و مكاسب و لمعتين و... را تجربه و آرام آرام شهرتي به هم زده و مريداني پيدا و دم و دستگاهي ايجاد كرده است. همچنين روابط عمومي شخص اين طلبه همراه با دوستان و مقلدان و مبلغان زيرك و با كفايت، و خوش بياني در مقام تقرير مسايل فقهي و اصولي را نيز نبايد از نظر دور داشت ؛ چراكه ازدحام درس اين مجتهد جوان،بويژه شركت طلاب فاضل در درس او، و تمكن مالي مناسب از محل وجوهات و سهم مبارك امام(ع) و شايد استطاعت و تمكن خودش براي پرداخت شهريه، از اهم شرايط براي نزديكي به جايگاه مرجعيت است. در نهايت با جمع شدن همه زمينه هاي علمي و غير علمي به شرط اشتهار فرد به تقوي و پاكدامني و عدالت، و وجاهت اخلاقي در بين علما و تسلط كامل بر متون ديني وبعضا نوآوري هاي متناسب با زمان و فتواها و اجتهادات جالب توجه، مقام مرجعيت براي او احراز مي شود.البته نبايد فراموش كرد كه فرايندي كه ذكرش رفت در شرايط معمولي و طبيعي، اتفاق مي افتد؛ گاه ممكن است برخي مسايل كه سخني از آنها به ميان نيامد در اين روند اخلال ايجاد كند و يا به آن سرعت بخشد. به هر حال ورود هر عامل خارجی در مرجع شدن هر مجتهدي،غير از آنچه گفتيم به گونه اي دخالت در روند طبيعي اين امر است و بسيار شبيه مداخلات بشر در طبيعت است كه طعم و كاركرد ذاتي هر چيزي را از آن مي ستاند. بگذريم از اين كه پس از رحلت آيت الله العظمي اراكي، اين جامعه مدرسين حوزه علميه قم بود كه براي مومنان، مرجع معرفي كرد و از همه جالب تر اين كه گاه افرادي را به عنوان اين كه واجد شرايط مرجعيت نيستند معرفي مي كنند(كه احتمالا همهءطلاب قم را شامل مي شود جز چند نفر)!.
حال بر مي گرديم به بحث اصليمان؛ مراجع چرا نيرومندند؟ چرا قدرت هاي حاكم در طول تاريخ تلاش كرده اند به نحوي با ايشان كنار بيايند و تقابل با آنان را به صلاح و صرفه خود ندانسته اند و هرگاه هم در اثر جهالت با ايشان معارضه كرده اند شكست خورده اند؟ چرا فتواي يك مرجع مي تواند هزاران و بلكه ميليونها مقلد را بسيج كند و پادشاهي چون ناصرالدين ميرزا را عقب براند؟ چرا تشييع جنازة مرجعي چون آيت الله العظمي سيدابوالحسن اصفهاني و بروجردي پهلوي ها را به رعب و وحشت انداخت و مراسم به خاك سپاري امام خميني(ره) تبديل به نمايش قدرت اسلام در جهان شد؟ پاسخي كه به اين پرسش مي دهم تا حدود زيادي ناظر به جامعه ايران و شرايط تاريخي حاكم بر آن است گرچه ممكن است اين اصول و خطوط كلي شامل جوامعي مثل عراق و لبنان نيز بشود.
اول: اكثريت قريب به اتفاق مردم ايران مسلمانند و مومن؛ باور هاي ديني در اين جامعه پيشينه اي چند هزار ساله دارد و دستكم در تاريخ مكتوب و مدون ايران،سراغي از بيديني نداريم.مذهب تبديل به فرهنگ و بخش اعظمي از زندگي مردم شده است.در عزا و عروسي و شادي و غم مردم حضور دارد.از سويي دين در اين جامعه، همواره متولي رسمي و نهاد مرجعيت داشته و اين نهاد در بيشتر مواقع با قدرت مركزي تعارض هايي پيدا مي كرده است. قاطبه مردم هم كه هميشهء تاريخ با قدرت هاي حاكم استبدادي مشكل داشته اند طبعا نهاد دين و متوليانش را به عنوان پناهگاه و تكيه گاه خود انتخاب كرده اند.بنا براين در مقام گزينش و انتخاب هميشه دين و متوليان رسمي آن را بر دولت و ارباب قدرت ترجيح داده اند.
دوم: دينداران مومن ،درست يا غلط ،سعادت اخروي خود را در گرو پيروي از دستورات ديني و به تبع آن مفسران رسمي آن مي دانند.آنان بر اين باورند كه حكومت و دولت، امري است دنيوي و در بهترين شرايط متكفل سعادت اين جهاني مردم ؛ اما علماي دين ضامن رستگاري اخروي مي باشند و بنابراين بر دولت، مرجحند.از اين رو اگر امر داير بر اختيار يك طرف باشد، مرجعيت ديني را بر مي گزينند.
سوم: تجربه تاريخي مردم حاكي از آن است كه ارباب حكومت و قدرت بيش از آن كه پاس رعيت را داشته باشند، در انديشهء ارضاي تمايلات نفساني خودشان هستند و بر اين اساس بين دولت و ستمگري، رابطه ذهني مستقيمي برقرار مي كنند اما به دليل اين كه علما معمولا افراد منزهي هستند كه بيشتر به فكر دينند تا دنيا، قابل اعتماد تر به نظر مي رسند. نكته جالب اين كه هر عالمي دورتر از كانون قدرت باشد،در نظر عامه مردم مومن و حتي غير مومنان، موجه تر و مقبول تر است.
چهارم: در غير اخلاقي ترين جوامع انساني نيز، انسانهاي اخلاقي و آداب دان، از جايگاه اجتماعي والايی برخوردارند. عالمان دين نيز به دليل تربيت خاصي كه از جواني پيدا مي كنند و مراقبت هايي كه غالبا تحت نظر استادان اخلاق انجام مي دهند و همچنين پروا پيشگي دين مدارانه اي كه معمولا دارند، در دل و جان مومنان خانه مي كنند و گاه مريدان و مقلدانشان شخصيتي اسطوره اي هم براي ايشان درست مي كنند.گذري بر زندگينامه هايي كه توسط مريدان براي اين بزرگان نوشته شده مويد همين مدعا خواهد بود.به ديگر سخن،مراجع و علماي دين بر دلهاي مومنان حكومت مي كنند برخلاف ارباب قدرت كه بر تن هاي شهروندان، سلطه مي رانند. پرواضح است كه فروانروايي بر دلها موثر تر از حكومت بر كالبدهاست.
بر این فهرست موضوعات ديگري نيز مي توان افزود و سخن را به درازا كشاند اما مجال آن در اين مقام نيست. اين ها همه را گفتيم تا يادآور شويم كه احترام به دانشمندان ديني و اصحاب حل و عقد و ارباب فتوا پيشينه اي قابل توجه در كشور ما دارد. برخي حاكمان نيز در طول تاريخ كوشيده اند ارج و قرب اين متوليان شريعت را در بين مومنان بيمقدار كنند كه البته هرگز نتوانستند. پهلوي دوم تا وقتي حرمت روحانيون بلند پايه را داشت حكومت كرد و آنگاه كه زمينه را براي اهانت به مرجع مسلمي چون امام خميني(ره) فراهم كرد به خيل بدنامان تاريخ پيوست و مضمحل شد.بنابراين هيچ دولت و صاحب قدرتي نمي تواند مهر علماي پاك و بي آلايش را از دل مومنان بزدايد.تنها دو عامل مي تواند در اين باب موثر شود.نخست؛خود مومنان و مقلدان و دوديگر؛ خود علما و دانشمندان.
مومنان چگونه مي توانند جايگاه روحانيت را متزلزل كنند؟آنگاه كه جايگاه دين در دلشان متزلزل شود؟چه نيرويي مي تواند اين جايگاه را لرزان كند؟ وقتي كه علما به عنوان مفسران رسمي دين و حافظان شريعت، نتوانند به نياز هاي معنوي و پرسشهاي ديني مومنان پاسخ گويند. ملاحظه مي فرماييد كه در نهايت سرنوشت دين و دينداري و احترام به علماي دين در دست خود دينداران و عالمان است و بس.
وظيفه مقلدان در اين باره آن است كه با تشخيص خود و يا اهل فن، از منزه ترين،روشن انديش ترين و دانا ترين مرجع ديني تبعيت كنند و بر اين باور باشند كه علماي ديگر هم محترمند و بخش هاي ديگري از حقيقت نيز در دست آن هاست و اگر در سطوح بالا با هم اختلافي دارند تنها مباحثه اي طلبگي است و هيچ ربطي به كفر و ايمان ندارد.ابيد فراموش نكنند كه بي حرمتي به مراجع ديگر آن روي سكه اش هتك حرمت مرجع خودشان است؛از اين رو نبايد تحت هيچ شرايطي حرمت اين امامزاده را كه خودشان متوليش هستند بشكنند.
شريعتمداران نيز اگر بخواهند مشعل دين همچنان روشن بماند و پرچم اسلام در اهتزاز باشد و نهاد مرجعيت همچون هزار و اندي سال گذشته محترم باشد، بايد با تاسي به علماي سلف به جاي ورود در بازي هاي قدرت دنيوي، فكري به حال پرسش هاي بي پاسخ ماندهء قاطبه مومنان بنمايند؛ چراكه آنكه ديندار است در جستجوي معناي زندگي در منابع ديني است و در جهان جديد هم آنقدر دستگاه هاي معنا ساز زياد شده است كه كافيست متوليان دين اندكي مشغول امور غير ديني، از جمله قدرت طلبي و ثروت اندوزي، شوند واز نياز هاي مقلدان غافل، تا ديگران بيايند و ايمان ديني مردم را به يغما برند.مراجع، حرمت و محبوبيت ديرينه خود را در سايهء ايمان ديني مردم به دست آورده اند. دينداران، آنان را پناه و ملجاء خويش در طوفان حوادث مي دانند. اگر به هر دليلي مرجعيت شيعه نتواند به اين وظيفه خود عمل نمايد بيم آن مي رود كه بحراني جدي در فرايند سريان و جريان شريعت و اخلاق ديني در سطح جامعه ايجاد شود.شايد در گفتاري ديگر با تفصيل بيشتري به آسيب شناسي نهاد مرجعيت بپردازم.