یکچند نیز صحبت معشوق و می کنیم
انديشة متفكران بزرگ را نبايد در حصار زمان و مكان خاصي محبوس كرد و سنجيد. اينان گرچه در زمينه و زمانهاي معين زيستهاند اما علو تفكر آنها مرزهاي تاريخ و جغرافيا را در نورديده است. حافظ نيز يكي از آنهاست. پس شگفت نيست اگر اين شاعر سترگ همچون متفكران قرن بيستمي انديشيده باشد و ما امروز در پي كشف اين هماننديها باشيم.
حافظ و متفكراني مانند او با پرسشهـايي درگيـر بودهانـد و مخاطب را نيـز به عرصة پرسش و تحقيق وارد كردهاند تا از بلاي تعصب و خامي دور شود.
برتراند راسل[1] ميگويد: «براي رهايي از قيد تسلطِ عادت، بايد نهايت سعي را به جا آورد تا حواس و عقل و اخلاقيات و خلاصه همه چيز مورد شك قرار گيرد» (راسل، 1359: 13). همان كه حافظ ميگويد:
در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم(319/5)
فضاي ادبيات عرفاني، مناسبترين شرايط را براي عرضة نوینترين و پيچيدهترين مفاهيم فلسفي فراهم ميآورد. فيلسوفان اگزيستانسياليست نيز به لحاظ پيچيدگي مفاهيمي كه با آنها سروكار دارند، شيوة گفتاري اديبانه كه همانندي نزديك به شعر و ادبيات عرفاني ما دارد، اختيار ميكنند. در چنين فضاي سيال كلام است كه ميتوانند به انسان انديشنده نزديك شوند. اصالت شعر در اين است كه در سيستمي خاص نميگنجد و محصور نميشود؛ بنابراين شعر، زبان تفرديافتهاي را نشان مـيدهد.
حافظ نيز به زبان شعر، انديشههاي فلسفي ژرفي بيان است.در اين جستار تلاش شده است تا رويكردهاي اگزيستانسياليستي او با شواهدي از ديوانش برجسته شود.
1- وجود و تعالي
مقولة اصلي در فلسفههاي اگزيستانسيال، وجود آدمي است. همان اندازه كه مفهوم وجود، رازآلـود و مبهم است، معنـاي نفس نيز مبهـم ميباشد. «نفس كمال اول براي جسم طبيعي است. همانگونه كه كشف و استقرار در وجود، حد تعالي «هست بودن» است، نفس نيز كمال موجود است، و استعلا، همان اراده به حركت بيوقفه است كه مبدأ و عاملـي جز وجود يا نفس ندارد.
با كمي تعمق و تدبر ميتوان مفهوم وجود نفس را همان ذات خميري شكلپذيري تصور كرد كه به خواسته و ارادة خود با اشكال و ماهيتهاي مختلف ظهور ميكند و انسان از راه آشنايـي با اين قابليت است كـه به آن ذات پي ميبـرد. «هست بودن» نيز، همـان قابليت شكـلپذيري و تعالـي به مثابه گرايش و ميل اين قابليت و استعداد به سوي ظهور حقيقت آن ذات است. ويژگي تعالي، گذشتن از آنچه هست، و حركت به سوي آنچه كه فعلاً نيست ميباشد. اين نگرش نيز از وجود خاص انساني سرچشمه ميگيرد كه در امكان خاص خود قرار دارد، و براي او هركاري ممكن است. در واقع تعالي و گذر، امكانات بيپايان هستي انسان را آشكار ميسازد و زمينة اصلي مسؤوليت انسان را براي ساختن سرنوشت و ماهيت خود ترسيم ميكند» (غياثي ، 1375 :15) و همين تلاش و حركت و پويايي به سمت تعالي است كه حافظ را واميدارد تا بارها فرياد برآورد كه:
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
كي روي ره ز كه پرسي چه كني چون باشي(458/5)
اين تعبير از مفهوم تعالي، با آنچه حافظ ميپذيرد و عارفان، عين خداشناسي و كمالِ مطلقِ انديشه ميانگارند، بسيار نزديك است. خود را بشناس تا بتواني خدا را بشناسي. تعبيري بسيار عميق كه در فلسفة اگزيستانسياليسم از اركان اصلي محسوب ميشود: «پيام اگزيستانسياليسم به انسانها سه چيز است:
1- خودت باش 2- خودت را باش، 3- خودت را بشناس
و هر كس كه چنين گرايشي داشته باشد او را ميتوان اگزيستانسياليست ناميد؛ گرچه او خود چنين اسمي را بر خود نگذارده باشد» (غياثي كرماني، 1375: ص 15)
بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان غارت كنيم باده و شاهد به بركشيم سرّ خدا كــه در تتــق غيب منزويست مستانهاش نقاب ز رخسار بركشيم(375/ 4و6)
و اين برداشتن نقاب از سرّ خدايي كه ماوراي تصور میباشد، فقط با بيرون جهيدن از خود و عدم توقف در مرحلهاي خاص، میسر تواند بود.
حجاب چهرة جان ميشود غبار تنــم خوشا دمي كه از آن چهره پرده برفـكنم(342/1)
پايههاي انديشة فلسفي خواجة شيراز بر وجودگرايي استوار شده است. وجودي كه آگاهانه است؛ وجودي كه بايد خود را بشناسد و به سوي تعالي و گذر از وضع موجود گام بردارد. اين تعالي و گذر، سبب خواهد شد انسان به تواناييها و استعدادهاي دروني خود آگاه شود و نيروهاي ناشناختهاي را از وجود خود كشف كند. «تعالي و گذر، در نظر ژان پل سارتر دليل آزادي است، زيرا آزاد بودن عبارت از متحجر نشدن در وضع معين ميباشد». (نوالي، 1379: 33).
بسياري از بزرگان انديشه،انسانها را به سوي تعالـي و تلاش در ايـن زمينـه فـرا ميخوانـند. كارل ياسپــرس ميگويد: «در فلسفههايِ اصالتِ وجودِ انسانيِ معتقد به وجود خدا، تعالي به عنوان توجه به خدا و گاهي به عنوان خود خدا ملحوظ شده است. بنابراين علت و دليل اصلي تعالي و گذر، وجود خداست كه آزادي را متحقق ميسازد. در واقع تعالي و گذر از وضع موجود، پاسخ به نداي الهي است.» (همان: 34). و حافظ بارها به اين موضوع اشاره ميكند و انسان را به تعالي فرا ميخواند:
دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي(487/3)
و نداي الهي را همان «عشق» ميداند و ميگويد:
چو ذره گرچه حقيرم ببين به دولت عشق كه در هواي رخت چون به مهر پيوستم(315/3)
تنها وسيلة بيرون نبودن از دايرة وجود همان «عشق» است كه تعالي را موجب ميشود.
نقطة عشق نمودم به تو هان سهو مكن ورنه چون بنگري از دايره بيرون باشي(458/4)
2- فرديت و برتري انسان
پيشتر گفتيم كه همة فيلسوفان مكتب اگزيستانسياليسم معتقدند كه بايد فرد انساني مورد توجه قرار گيرد و لذا در همين رابطه به نفي دو چيز پرداختهاند:
نخست: نظامهاي فلسفي قبل از خويش
دوم: تودهاي شدن انسان.
از ديدگاه اين مكتب، تودهايشدن، يعني كليشهايشدن و كليشهايشدن، يعني خود نبودن، خود را نشناختن و زندگي كردن به دلخواه ديگران، نه بر اساس خواست و ارادة خود. چنين حياتي از ديد فيلسوف اگزيستانسياليستي مانند هايدگر اصالتي ندارد (نگ: هايدگر، 306:1386). از نظر او «نظر بيشتر مردم در زندگي هرروزهشان، نظر خود آنان نيست، بل نظر همگان است، يعني نظر هر كسي از ميان بقية آدمها... دانشآموزي كه اعلام ميكند علم برتر از ثروت است، چون خودش به اين نتيجه نرسيده، و فقط با آن چه هركس بايد بگويد همراه شده، حرف دل خودش را نميزند و اصيل نيست.» (احمدي، 323:1381)
يكي از پايهايترين انديشههاي فلسفي خواجة شيراز نيز همين فرديت و نفي تودهاي شدن است. حافظ ميخواهد خودش باشد، آنگونه كه ميخواهد بيانديشد، نه آنگونه كه شيخ، مفتي، محتسب و ديگران و به تعبير هايدگر «هركس» ميخواهد؛ و همين «خود بودن» موجب ميشود كه وي رنج بكشد و آزار ببيند. اگر حافظ يك رويكرد اگزيستانسياليستي داشته باشد، آن مكتب رندي است كه از عادي شدن زندگي گريزان است:
عاشق و رند و نظر بازم و ميگويم فاش تا بداني كه به چندين هنر آراستهام(311/2)
لیکن انسان در تودهايشدن نميتواند به چندين هنر آراسته شود. «رند»، برساخته و بركشيدة حافظ است؛ همان شخص تفرديافتهاي كه «به هيچ چيـز سر فرود نميآورد، از هيچ چيـز نميترسد، و زير اين چرخ كبود، از هر چه رنگ تعلقپذير آزاد است» (زرينكوب، 1364: 41).
هميشه پيشة من عاشقي و رندي بود دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم(337/6)
به كام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل چه فكر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم(327/3)
حافظ بارها در ضمن اشعار خود آدمي را از سقوط در ورطة روزمرگي و تودهاي شدن تحذير كرده است:
اي دل شباب رفت و نچيدي گلي زعيش پيرانه سر بكن هنري ننگ و نام را(7/5)
مكتب رندي نيز درحقيقت حملهاي است به تودهايشدن انسان و حافظ بسيار به اين موضوع پرداخته است و آن را فضيلتي مهم ميداند و انسانها را به كسب آن تشويق ميكند:
تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول آخر بسوخت جانم در كسب اين فضائل(307/2)
فرصت شمر طريقة رندي كه اين نشان چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست(72/6)
ميتوان گفت رندي نزد حافظ مدخلي براي ورود به اخلاق اگزيستانسياليستي است؛ وادي رندي كه همان نفي تودهاي بودن انسان است، چون راه گنج است كه بر هر كسي آشكار نميشود.
عشق و شباب و رندي مجموعة مرادست چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد(154/7)
3- غنيمت شمردن دم و گزاف بودن جهان
هايدگر به مفهوم پوچ بودن جهان اشاره دارد. از نظر او باور به گزاف بودن جهـان، سبب گرايش انسانهاست به زندگي در «حال» و اغتنام فرصتها و لحظهها؛ و از اين روست كه آنان تلاش ميكنند شاد باشند و شادي را ارج نهند. حافظ نيز به گزاف بودن جهان اشاره ميكند و ميگويد:
جهان و كار جهان جمله هيچ بر هيچ است هزار بار من اين نكته كـردهام تحقيـق(298/2)
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست از بهر اين معامله غمگين مبـاش و شـاد(100/3)
بادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ در معرضي كه تخت سليمان رود به باد(100/4)
و چون به گزاف بودن جهان اعتقاد دارد انسان را به دريافتن فرصتها فرا ميخواند؛ زيرا اگر بگذرند ديگر برنخواهند گشت و آنها را به شادي و دوري از غم و غصه فرا ميخواند و غصه و غم را چون ديوي ميداند كه بايد او را از خود راند:
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسيد دلت به سـوي ديـو محن ناوك شهاب انـداز(263/8)
بايد دم را غنيمت شمرد:
هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست( 65/2)
پيوند عمر بسته به مويي است هوش دار غمخوار خويش باش غم روزگار چيست(65/3)
بنشيـن بـرلب جــوي و گــذر عمــر ببيـن كيـن اشارت ز جهـان گذران مـا را بـس(268/4)
حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست(74/1)
زان پيشتــر كـه عــالم فــاني شود خــــراب مـا را ز جـام بــادة گلگون خـراب كـن(396/2) بيترديد در فرهنگ ايران «حافظ» و در فرهنگ غرب امثال «سارتر» منادي گزافه و بيمعنا بودن هستي ميباشند. مورخان فلسفة قارهاي در دنياي غرب با قاطعيت تمام، دربارة اگزيستانسياليسم چنين گفتهاند كه اين نحلة فكري «...در واقع يك ناهستيشناسي يا نظرية نه- هستي است. به نتايج فلسفة اخلاق اين ناهستيشناسي در اينجا... ميتوان اشاره كرد كه نفي و انكار هرگونه ارزش و قانون عيني، تأكيد بر بيهودگي و بيمعنايي مطلق زندگي انساني... و انكار هرگونه توجيه جديبودن زندگي است.» (بوخنسكي، 1379: 164)
4- نزاع با عقل محض
مکتب اگزیستانسیالیسم به عنوان یک مکتب عقلگریـز و حتی عقلستیـز قلمداد شده است. كييركگارد
- بنیانگذار این مکتب - میگوید: «کسانی که به حکم عقل عمل میکنند گاهی دستخوش خطا میشوند و کسانی که به حکم دل و احساسات خود عمل میکنند نیز گاهی مرتکب خطا میشوند؛ ولی خطاهای اینها کجا و خطاهای آنها کجا؟ گناهان عواطف و قلب به مراتب نزدیکتر به نجات از گناهان عقل میباشند» (به نقل ازغياثي كرماني،1375: 77). همچنان كه وصفش گذشت فلسفههاي اگزيستانسيال اصولاً با عقلانيت محض ارسطويي و هگلي و متافيزيكهاي انتزاعي ميانهاي ندارند. هرگونه دستگاه معرفتي هندسي از نظر آنان بيثمر و بيمعني است. آنان درست همانند حافظ ميانديشند كه:
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير چه وقت مدرسه و بحث كشف و كشاف است(44/2)
اين تعبير خواجه يادآور نكتهاي است كه اگزيستانسياليستي چون «ميگل د. اونامونو »، فيلسوف و شاعر اسپانيايي، براي شعر در مقام كاشف حقيقت قائل است و از زبان «ماتيو آرنولد»[2] (1822-1882)، شاعر و منتقد انگليسي، ميگويد: «شعر، واقعيت و فلسفه، توهم است». (اونامونو،1383: 152)
خواجة شیراز نيز، عقل را وسیلة ناقصی برای درک واقعیتها میداند و به عجز آن در شناخت اشاره میکند:
تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینی یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی(434/5)
اونامونو نيز عقل را در راه شناخت ناقص ميداند:
«آنچه زندگيبخش است غيرعقلاني است و آنچه عقلاني است ضد زندگي است؛ زيرا عقل از بن و بنياد، شكاك است، امور عقلاني، بههمين جهت اعتباري و نسبي است. عقل به عوالم و عناصر غيرعقلاني راه ندارد» (اونامونو، 1383: 139)
حافظ عقل را قادر به فهم ارتباط پدیدهها نميداند:
به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب جهان و کار جهان بیثبات و بیمحل است(45/4)
ایـن خـرد خـام بـه میخـانـه بـر تــا مــی لعـل آوردش خـون بجـوش (284/3)
ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست(48/7)
بهاي بادة چون لعل چيست جوهر عقل بيا كه سود كسي برد كاين تجارت كرد (131/4)
حافظ عقل را در همة موارد تحقیر نمیکند. وی عقل را به دليل ناتوانی و عجزی که از ادراک ایمان (عشق) دارد کوچک میشمارد و آن را از درک آنچه ورای پرده هست عاجز مییابد. اونامونو نيز ميگويد: «علم در مقام جانشين مذهب و عقل در نقش جانشين ايمان از ديرباز همواره ناتوان از آب درآمده است» (همان: 152)
در نهایت، حافظ، اين گونه عقل بشري را در مقام پاسخ به پرسشهاي هستي شناختي ناكارآمد معرفي میکند:
حدیث از مطرب و می گو، راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را(3/8)
5- پرسشهای وجودی
حافظ مانند اگزیستانسیالیستها پرسشهای بیشماری را طرح میکند که شاید برای بسیاری از آن پرسشها جوابی هم نداشته باشد. راز دهر و این که چرا به این دنیا آمده است؟ به کجا خواهد رفت؟ عاقبت کار آدمی چه خواهد شد؟ و بسیاری مسائل دیگر که همة آنها برای دستیابی به آگاهی است:
عیـان نشـد که چـرا آمدم کجا بـودم دریـغ و درد که غافـل ز کار خـویشتنم(342/3)
تمامی این پرسشها حتی اگر جوابی نداشته باشند آدمی را یاری میدهند تا زندگیاش را سامان بخشد و برای جاودانگیاش توشهای فراهم سازد. در حقیقت، هدف مکتب اگـزیستانسیالیسم نزدیک كردن فلسفـه با زندگـی روزمـرة انســانهاست و این که بتواند پاسخ مشکلات خود را بیابد.
اونامونو چنین میگوید: «چاره این است که با سرنوشت خود رویاروی شویم و چشم در چشم ابوالهول بدوزیم تا طلسم شورش را باطل کنیم. اگر مقدور است که ما بهکلی از صفحة روزگار محو شویم هدف از وجود اینهمه موجودات چیست؟ برای چه هستند؟ برای چه؟» (اونامونو، 1383 :79)
خواجة شیراز چنان با ظرافت به زوایای فکـری و دغدغههـای ذهنـی انسان پرسشگر میپردازد که گویی جز یافتن پاسخی و راه حلی برای آنها مسألة دیگری ندارد و با چنان جزئینگری و تعمق به مسائلی چون عشق، ایمان، اختیار، شک، یقین، اضطراب و بسیاری دیگر میپردازد که تا آن زمان نزد فیلسوفان دیگر مطرح نشده بود. حافظ چـون منشوری است که با تابش خورشید حق و حقیقت تمامی رنگهای نهفته در زندگی را بـه انسانها باز مینمایاند. حافظ هنرمند بیبدیل عرصة اين گونه زندگی و شاعری است و شاعر هنرمندی که شعر را نقاشی میکند، به گونهای که شعرش مینیاتوری ظریف را میماند که هر قطعة آن با هنرمندی و ظرافت تمام، در جای خویش آرام گرفته است.
حافظ با گوشة خاطر فلسفیاش به مسائل نمینگرد بلکه با همة هستیاش به کنکاش و جستجوی مسائل میرود و به آنها با شک مینگرد و سؤالهای بیشمار و پايانناپذيري دارد که همین وجود پرسشگر نحوهای از وجود است. «فلسفة حافظ فلسفة حیات است. اگر بخواهیم با اصطلاحات جدید برای فکر و فلسفهی او نامگذاری کنیم، اندیشة او اندیشة اگزیستانسیالیستی به معنای کامل و قدیمتر این کلمه است. فلسفـه و اندیشـة اگزیستانسیالیستـی او بـه اصالت فلسفـه و اندیشـهي متفکـرانی چـون پاسکــال و كييركگارد و اونامونوست. فلسفهای است که گوشت و خون دارد. نه بحثهای انتزاعی مفرط که ظاهراً عمیق و باطناً عقیماند يا قیل و قال اصحاب جوهر و عرض یا اصحاب مدرسه.» (خرمشاهي، 1380: 30)
او همانند یک ناقد عمل میکند. ناقد جراحی میکند و به مسائل جامعه با دقت و وسواس بسیار نظر میاندازد. حافظ دربارة مسائلی چون اضطراب، عشق، رنج، راحت، جبر، اختیار، مرگ، حیرت، شک، طرب، دوستی، سلامت، ترس، شجاعت، زندگی، شرم، آسانی و سختی به وفور سخن گفته است. سنگ زیربنا و نقطة آغاز تحلیلگری مکتب اگزیستانسیالیسم، هستـی انسان ميباشد، همان که حافظ بسیار دربارهاش سخن گفته است.
یکی دیگر از مسائلی که در غزليات خواجة شیراز بسیار مطرح است و متفکران اگزیستانسیالیست هم به آن توجه ویژهای دارند، مسألهي شک است. شک از مسائل اختصاصی آدمی است؛ مانند شک خیامی. عدم یقین در انديشة حافظ هم آشکار است؛ در رابطه با خدا، انسان، جهان، مرگ و بسیاری مسائل دیگر:
ساقیا جام میام ده که نگارندة غیب نیست معلوم که در پردة اسرار چه کرد(140/5)
آنکه پرنقش زد این دایرة مینـایی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد(140/6)
حافظ به معنای اخص کلمه نه فیلسوف است و نه عارف؛ بلكه متفكري است حساس به مسائل وجودي انسان. «فيلسوف بيش از آنكه فيلسوف باشد انسان است، لذا لازم است پيشتر از آنكه بتواند فلسفه آغازد زيسته باشد؛ و در واقع از آنروي به فلسفه ميپردازد كه زندگي كرده باشد و معمولاً از آن جهت دست به دامان فلسفه ميزند كه يا گوهر زندگي را در آن بيابد يا هدف و غايتي از زندگي بجويد...» (اونامونو، 1383: 64)
انديشههاي حافظ چون عنقاست كه بلند آشيان است و در قالب يك دستگاه منسجم نميتواند گنجانده شود. توجه به نكتهسنجي و زواياي وجود آدمي و هستي چنان است كه سيستمپذير نيست و اين بيدستگاه بودن نه تنها از ارزش آن نميكاهد بلكه، ارجي فراتر از تصور و همعنان با فلسفههاي اگزيستانسيال در هزارة بيستم ميلادي به آن ميدهد.
حافظ بيش از هر چيز به وجود آدمي و بهوجود خويشتن نظر داشته و بيش از اينكه به امور كلي نظر كند به امور جزئي و خاص توجه داشته است.در نهايت ميتوان گفت یکی از ویژگیهای بارز حافظ برای اگزيستانسياليست بودن وی، ورود به وادي رندي است كه او را به حيرت ميكشاند، همان طريقهاي كه چون راه گنج بر همه كس آشكار نيست:
فرصت شمر طريقة رندي كه اين نشان چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست
(72/6)
6- اضطراب
پيش از اين گفتيم كه اضطراب وجود شناختي آدمي، از اركان انديشة اگزيستانسياليسم ميباشد.اين دلهره و اضطراب نيز محصول جايگاه ويژه آدمي در برابر هستي و مسووليت او در برابر خود و ديگران است.حافظ نيز با چنين مساله اي همواره مواجه بوده است و در كمتر غزلي بدان نپرداخته.اين شاعر انديشمند آنگاه كه مي گويد:
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها (1/5)
تنها به دنبال مضمون سازي و لفظ پردازي نيست بلكه مي خواهد نگراني عميق خود را در رويارويي با مسايل بنيادين هستي شناختي بيان كند.او درگيري هاي دروني خود را در شعر خويش پنهان و آشكار به تصوير مي كشد و شيوهء اين تصوير سازي ها شباهت عجيبي به آثار فيلسوفان،شاعران و داستان نويس هاي اگزيستانسياليست دارد:
در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست (22/3)
****
بيدار شو اي ديده كه ايمن نتوان بود زين سيل دمادم كه درين منزل خوابست (29/4)
****
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هردم جرس فرياد مي دارد كه بربنديد محمل ها (1/3)
****
چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم كه دل به دست كمان ابرويست كافر كيش (290/2)
مورخان فلسفة غرب، اگزيستانسياليسم را نوعي ضد فلسفه يا حداقل تفكري نظامستيز معرفي ميكنند و حق هم، چنين است چرا كه بزرگان اين مكتب همانند سارتر و اونامونو و... همواره دستگاههاي فلسفي انتزاعي و عقلاني محض را كه هيچ نسبتي با دنياي واقعي و ملموس انسانهاي داراي گوشت و پوست و استخوان ندارد به باد تحقير و تمسخر گرفتهاند. حافظ نيز به گواهي اشعارش، كه پارهاي از آنها ذكر شد، چنين طرز تفكري داشته است.او نه تنها سيستم هاي فلسفي بلكه قرائت مسخ شده از اديان را نيز به باد انتقاد مي گيرد:
از دست زاهد كرديم توبه وز فعل عابد استغفرالله (417/4)
حلاج بر سر دار اين نكته خوش سرايد از شافعي نپرسند امثال اين مسايل(307/3)
از اين منظر ميتوان گفت كه حافظ پرچمدار نوعي انديشة انسانمحور و زندگيمحور است كه به جاي پرداختن به مسائل بسيار ذهني و انتزاعي، به دردهاي وجودي انسان توجه داشته است؛ درست همانند يك فيلسوف اگزيستانسياليست.
نكتة ديگري كه از اين مقاله بر ميآيد آن است كه مرزهاي ادبيات و فلسفه در مكتب حافظ و مكتب اگزيستانسياليسم بسيار به هم نزديك شده است و ميتوان به شعر و فلسفه در اين دو فضاي فكري به يك چشم نگريست. به ديگر سخن همانگونه كه ميتوان اونامونو و سارتر را فيلسوفاني اديب يا اديباني فيلسوف ناميد، به راحتي در باب حافظ نيز ميتوان چنين قضاوتي كرد گو اين كه اونامونو نيز گفته بود: «فيلسوفان و شاعران برادران توأمانند» (اونامونو، 1383: 64).
حسن ختام اين جستار جملاتي است از كي يركگارد كه گوياي تلائم معني دار اگزيستانسياليسم با افكار شاعراني همچون حافظ است:
I stick my finger into existence – it smells of nothing.Where am I?What is this thing called the world?Who is it who has lured me into the thing,and now leaves me here?Who am I?How did I come into the wold?Why was I not consulted?
انگشت خود را در هستي فرو كردم حكايت ازهيچ نمي كرد.كجا هستم؟چيست اين كه جهان نام دارد؟كيست آنكه بنام هستي مرا فريفت و اكنون به حال خود رهايم كرده است؟كيستم من؟چگونه پا به جهان نهادم؟چرا با من مشورت نشد؟(Lavin,1984,322)
.
يادداشتها
*رواقيون جمعي از فلاسفه بودند كه در قرن سوم قبل از ميلاد مسيح پيدا شدند. مؤسس اين فلسفه زينون (Zenon) نامي از اهالي قبرس بود و آنان را رواقي از آن رو گفتهاند كه حوزة ايشان در يكي از رواقهاي شهر آتن منعقد ميشد.
به عقيدة رواقيون «كلي» يعني آنچه افلاطون «مثال» و ارسطو «صورت» يا «تصور» ميخواند تنها در ذهن موجود است و ذهن انسان لوحي است ساده و معلومات او منحصراً از خارج به دست ميآيد؛ يعني به وسيلة محسوسات كه در ذهن همچون نقش بر موم ميباشد. فلسفة رواقيون نوعي از وحدت وجود است اما جسماني نه روحاني. انسان را عالم صغير ميدانند و جهان را عالم كبير.
منابع و مآخذ
1- احمدي، بابك، سارتر كه مينوشت، تهران: مركز، اول، 1383.
2- ـــــــــــــ، هايدگر و پرسش بنيادين، تهران: مركز، اول، 1381
3- اونامونو، ميگل د. ، درد جاودانگي، ترجمة بهاءالدين خرمشاهي، تهران: ناهيد، ششم، 1383.
4-بوخنسكي، ا.م ، فلسفة معاصر اروپايي، ترجمة شرفالدين خراساني، تهران: علمي و فرهنگي، دوم،1379.
5-حلبي، علياصغر، بحثهايي در انديشههاي سياسي قرن بيستم، تهران: اساطير، دوم، 1386
6-حافظ شيرازي، شمسالدين محمد، ديوان اشعار، به اهتمام محمد قزويني و قاسم غني، تهران: زوّار، اول، 1360.
7-خرمشاهي، بهاءالدين، حافظنامه، تهران: علمي و فرهنگي، ششم، 1380.
8-راسل، برتراند، علم ما به علم خارج، ترجمة منوچهر بزرگمهر، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، دوم، 1359.
9-رحيمي، مصطفي، حافظ انديشه، تهران: نور، اول، 1371.
10-زرينكوب، عبدالحسين، از كوچة رندان، تهران: اميركبير، چهارم، 1364.
11-سارتر، ژان پل، اگزيستانسياليسم و اصالت بشر، ترجمة مصطفي رحيمي، تهران: نيلوفر، دوازدهم، 1386.
12-غياثي كرماني، محمدرضا، اگزيستانسياليسم – فلسفة عصيان و شورش، نهضت قم، اول، 1375.
13-فريور، مهدي، راز دهر: جستاري در فلسفة حافظ، كرمانشاه، اول، 1375.
14-كاپلستون، فردريك، فلسفة معاصر، ترجمة علياصغر حلبي، تهران: زوّار، اول، 1361
15-کیيرکگور، ترس و لرز، ترجمة عبدالکریم رشیدیان، تهران: نشر نی، 1380
16-نوالي، محمود، فلسفههاي اگزيستانس و اگزيستانسياليسم تطبيقي، دانشگاه تبريز، دوم، 1379.
17-ورنو، روژ؛ ياسپرس، كارل، نگاهي به پديدارشناسي و فلسفة هست بودن، ترجمة يحيي مهدوي، تهران: خوارزمي، 1372.
18-هابن، ويليام، چهار سوار سرنوشت، ترجمة عبدالعلي دستغيب، تهران: پرسش، دوم، 1384.
19-هايدگر، مارتين، هستي و زمان، ترجمة سياوش جمادي، تهران: ققنوس، اول، 1386
20- Kierkegaard, Soren, Concluding Unscientific Postscript to philosophical fragments, Edited and Translated by Howard V. Hong and Edna H. Hong , Princeton University Press, New Jersy, 1992
20- 21-Kierkegaard, Soren ,Fear and Trembling,Edited and translated by Howard V.Hong and Edna H.Hong,Princeton University press,1982
21- 22-Lavin,T.Z,From Socrates to Sartre:The Philosophic Quest,New York,Bantam Book,1984
23-Sartre,Jean-Paul,Being and Notbingness:An Essay in Phenomenological Ontology.Translated by Hazel E.Barones.Revised edition,London and New York:Routledge,2003
23-Webber,Jonathan,The Existentialism of Jean-Paul Sartre, London and New York:Routledge,2009