گفتمان پیامبران(1)
بنا داشتم طی چند پست متوالی از گقتمان انبیا و ادبیات مخاطبۀ آن بزرگواران با مردم، سخن بگویم که اگر خدا بخواهد و بنده ها هم بگذارند همچنان بر سر این عهد هستم؛ اما واکنش دوستان مجازی و حقیقی در برابر پست نصایح زرتشت مرا بر آن داشت که پیش از ادامۀ بحث، نکاتی را یادآوری کنم:
اول: در میان پیامبرانی که به لحاظ تاریخی، اطلاعاتی مفید از آنان در دسترس است، زرتشت، کهن ترینشان می باشد. به دیگر سخن، زرتشت قدیمی ترین پیامبری است که مکتوبی مستند و تعالیمی متیقن ازاو در دست داریم. بر عقلای قوم واضح و مبرهن است که فضل تقدم چیست و البته ربطی هم به تقدم فضل ندارد. بنا بر این اگر بخواهیم مکالمه پیامبران را با مردم مورد بررسی روشمند قرار دهیم، بایسته است که از قدیم ترینشان بیاغازیم و از این نظر خرده ای بر هیچکس نمی توان گرفت.
دوم: شکی نیست که ما ایرانیان باید به داشته های فرهنگی خود ببالیم و تلاش کنیم که سنت دیرین فکر ایرانی را بشناسیم. پاره های نیک آن را که کم هم نیست بر گیریم و پاره های دیگر را نقد کنیم. منظور من اصلا کهنه پرستی نیست و بلکه بسیار مایلم که جامعۀ ما به درون تجدد پرتاب شود تا شاید بتواند در جهان کنونی موقعیتی در خور نام و تاریخ ایران، به دست بیاورد. اما به یاد داشته باشیم که هر حرکت فرهنگی باید مبتنی بر اصولی باشد که می توان آن را در گذشته یافت. همچنین آن ها که گزارش تاریخی مرا از سیر تاریخی مدرنیته در کتاب « روی خاک ایستاده ام» خوانده اند می دانند که شعار مدرنیست های اولیه، بازگشت به گذشته بوده است!
سوم: کسانی که با تاریخ ادیان و فلسفۀ دین آشنا هستند بخوبی می دانند که همین ادیان الهی در طول تاریخ چه داد و ستد هایی با هم داشته اند و یکی از جذاب ترین بخش های مطالعات دینی، پژوهش های تطبیقی است. اندکی تحقیق و تامل در پیام های اصلی دین زرتشت و دین اسلام و تعالیم دو پیامبر عظیم الشان، کافی است تا آدمی در یابد که چقدر ایندو در هم تاثیر نهاده اند.
چهارم: باور شخصی من این است که پیامبر اسلام، حضرت ختمی مرتبت(ص) بزرگترین، باهوش ترین و پر توفیق ترین پیامبران بوده است چراکه در محیطی مبعوث شد که شباهتی به محیط انبیا سلفش، زرتشت، موسی و عیسی که درود خدا بر ایشان باد، نداشت. زرتشت در میان ایرانیان ظهور کرد؛ انسان هایی با فرهنگ که همواره دیندار بودند و اخلاقی و در میانشان باور هایی مترقی وجود داشت که تا به امروز نیز پاره هایی از آن در قالب هایی متنوع زنده و بالنده است. موسی در مصر ظهور کرد که مرکز علم و تمدن بود و عیسی در میان قومی مبعوث شد که از سویی در پیشینۀ خود سنت یهودی و عبرانی را داشتند و از سوی دیگر در چهار راه تمدن و فرهنگ قرار یافته بودند. اما محمد(ص) در میان قومی بی فرهنگ و بیدین و بی اسطوره و بی تمدن ظهور کرد. قومی که به تعبیر مولا علی(ع) «فی شر دین و فی شر دار» بودند. قومی که دائم در حال جنگ های قومی و قبیله ای بودند و دخترانشان را زنده بگور می کرندد و... حال ببینید که رسول اکرم (ص) با این قوم از همه چیز بی خبر در طول بیست و سه سال چه کرد. انصاف باید داد که کار پیامبر دشوار تر از برادران دیگرش زرتشت و موسی و عیسی( علیهم السلام) بوده است. حتی امروز پس از یکهزار و چهارصد و اندی سال وقتی به شبه جزیرۀ عربستان سفر می کنی و رفتارو گفتار ساکنانش را زیر نظر می گیری تازه در می یابی که بر محمد(ص) در شصت و سه سال چه گذشته است!
باقی بماند برای بعد...