1-   در ایران، بندرت پیش می آید که  یک تهیه کنندۀ سینمایی، صرفا یک سرمایه گذار فرهنگ دوست، نباشد! اما گاه خرق عادت می شود و بهره مندی از پول و امکانات و حتی رانت و لابی، قرین با درک عمیق و فهم و شعور می شود. «منوچهر محمدی» یکی از آن موارد نادر است. او نه کارگردان است و نه فیلمنامه نویس و نه قصه پرداز؛ اما از این نعمت برخوردار است که همۀ این ها را می شناسد و سینما و زبان آن را می فهمد. او همانند پادشاهی است که گرچه فیلسوف و جامعه شناس و اقتصاد دان نیست اما با فرهیختگان، نشست و برخاست دارد و از ایشان حرف شنوی. گواه این مدعا هم سه فیلم جذاب و تاثیر گذار اوست: زیر نور ماه(رضا میر کریمی)، مارمولک(کمال تبریزی)، و این آخری، طلا و مس(همایون اسعدیان).

2-      سینمای ایران در چهار پنج سال گذشته بدترین دوران خود را پس از انقلاب تجربه کرده است؛ اما از آنجا که وعدۀ الهی آن است که زمین هیچگاه از حجت خالی نماند، امسال فیلم «طلا و مس» وظیفه تحقق این وعده را بر عهده دارد. این فیلم در حقیقت نشانگر استمرار دغدغه هایی است که تهیه کنندۀ آن دربارۀ دین و روحانیت در جامعه امروزی ما دارد. الیته «طلا و مس» تفاوتی آشکار با دو فیلم پیشین دارد. زیر نور ماه و مارمولک، فیلم هایی اجتماعی تر بودند و طلا و مس شخصی تر و درونی تر. به دیگر سخن عمق و ژرفای نگاه تهیه کننده به یک پدیدۀ واحد، رفته رفته بیشتر شده است.

3-      طلا و مس را باید در ژانر سینمای دینی مورد بررسی قرار داد. این نوع سینما قدمتی همپای تاریخ یکصد وچند سالۀ پدیدۀ سینما دارد. شاید یکی از شگفت انگیز ترین مسایل در عرصۀ هنر و صنعت سینما همین باشد که پدیده ای که اولا و بالذات برای سرگرمی و غفلت، خلق شده است، در خدمت بیداری و تامل قرار می گیرد. به یاد دارم که چند سال پیش با یکی از دوستان که دکترای فلسفۀ هنر داشت مدت مدیدی بحثمان شده بود که آیا سینما باید تامل برانگیز باشد یا سرگرم کننده و آن عزیز براین نکته پای می فشرد که سینما فقط باید سرگرم کند و اصلا برای همین ساخته شده است. به هر حال بررسی کارنامه سینمای دینی و معنا گرا موید این ادعاست که از این نوع هنر، می توان برای تعمیق باور های دینی و ماورایی بهره گرفت. در همان «بلاد کفر!» که خاستگاه این صنعت هنری است، نمونه های فراوانی می توان یافت که از زبان سینما به بهترین وجهی برای تعمیق باورها و اخلاقیات دینی استفاده شده است. من که اطلاعات سینمایی اندکی دارم ولی وقتی به حافظه ام رجوع می کنم می بینم آثار برجسته ای در زمینۀ سینمای دینی و معنا گرا در بلاد کفر خلق شده است؛ فیلم هایی مثل: ده فرمان، بن هور، آخرین وسوسۀ مسیح، مصائب ژاندارک، عیسی بن مریم، آهنگ برنادت، گل های سنت فرانسیس، مردی برای تمام فصول، توت فرنگی های وحشی، محمد رسول الله(پیام) و حتی گلادیاتورو... همه و همه حاکی از آن است که صنعت سینما، با وجود توجهش به اقتصاد و گیشه، به امر دین ومذهب رویکرد ویژه ای داشته است. این تنها یک ادعا از سوی بینندۀ آماتوری مثل من نیست بلکه «آندره بازن»، منتقد هنری و یکی از پیشرو ترین محققان سینمایی در فرانسه قرن بیستم، نیز بر این باور است؛ او در مقاله ای بصراحت می گوید که سینما همواره علاقمند پرداختن به مفاهیم الهی بوده است و میان دین و سینما نوعی وابستگی طبیعی وجود دارد. ازین روست که سینما گران غربی در آثار خود عمدتا از سه طریق بطور جدی به دین و مذهب پرداخته اند. اول؛ بازسازی داستان های کتاب مقدس. دوم؛ سرگذشت قدیسین مسیحی. سوم؛ موضوع کلیسا و راهبان و کشیشان.

4-      در ایران پیش از انقلاب 1357 من بیاد ندارم که فیلمی ساخته شود که در ژانر سینمای دینی بتوان قرار داد؛ تنها موردی که در خاطرم مانده سریال «شب نشینی در جهنم» است که با قدری تسامح در زمره آثار دینی جای می گیرد. اما پس از انقلاب، این محسن مخملبافِ تازه کار بود که با «دو چشم بی سو» سینمای دینی را کلید زد. گرچه این فیلم فاقد ابتدایی ترین موازین فنیِ و پر از مستقیم گویی و شعار پردازی بود، اما به هر روی نقطۀ آغازی بود برای عبوراز فیلمفارسی. البته بعدها عده ای دیگر، همچون مجید مجیدی و... وارد این جرگه شدند و تاحدودی بر غنای این نوع سینما افزودند. البته نمی دانم که کارهایی را که در صدا وسیما صورت گرفت، نیز می توان در این شمارآورد یا نه؛ مثل مجموعه های امام علی و تنهاترین سردارو... اما به نظر من سه گانۀ منوچهر محمدی، حکایت دیگری دارد و هرچند به نوعی میراث خوار پیشینیان و حتی همروزگارانش است، ولی انصاف باید داد که آثار ویژه و متفاوتی هستند. مساله ای که در طول سی سال گذشته از طریق رسانه های دیداری و شنیداری به نحوی کلیشه ای، سطحی، شعاری و تبلیغاتی طرح شده و می شود، در این سه گانه، با ترفندهایی جسورانه بیان می شود.

5-      سه فیلمی که از آن یاد کردیم از منظر دیگر هم قابل بررسی هستند که مایلم در فرجام سخن اشاره ای مجمل بدانها کنم و تفصیلش را به فهم و درک مخاطبانم واگذار نمایم. به گمان من سه گانۀ منوچهر محمدی تا حد زیادی محصول و نتیجۀ منطقی مجموعۀ تحولاتی است که در حوزۀ  دین شناسی و کلام جدید در ایران واقع شده است. آنچه در این فیلم ها آمده بیان هنری قبض و بسطی است که در معرفت دینی مردمان اندیشه ور ایرانی پدید آمده است؛ حکایت صراط های مستقیمی است که توسط متکلمان جدید پیش پای دینداران نهاده شده است؛ روایتی است تصویری و انضمامی، از انتزاعی ترین چالش هایی که در عرصۀ دوگانه هایی چون سنت و مدرنیته، دینداری و بیدینی، حق و باطل، دین و معرفت دینی، اخلاق و بی اخلاقی، دینداری عابدانه و دینداری عاقلانه، اخلاق فضیلت مدار و اخلاق فایده گرا و انبوهی از گفتمان های دیگر، به وجود آمده است. به دیگر سخن این سه فیلم از تحول دین شناسی ایرانیان در بیست و چند سال پس از دینی ترین انقلاب قرن بیستم حکایت می کند.