«... از غرب یک مقدار چیز ما لازم داریم بگیریم اما نه همه چیز را. از غرب یا در غرب ما در جستجوی تکنولوژی هستیم. این را وارد می کنیم عملش را هم می آموزیم. گرچه غربی نیست و دنیایی است اما دیگر علوم انسانی را نه. علوم انسانی یعنی از ادبیات بگیر تا تاریخ و اقتصاد و حقوق اینها را من خودم دارم و بلدم... ریش تراش برقی و این ضبط صوت مورد احتیاج ماست. درست. اما اندیشه هامان که از راه علوم انسانی ساخته می شود چه؟ فعلاً غیر از همین چیز ها چیز دیگری داریم به ازای ایرانی بودن؟»  (جلال آل احمد)

   هرگونه ارایه طریق برای پیشبرد پروژۀ بومی سازی و اسلامیزه کرن علوم انسانی، بدون شناختن دقیق ماهیت آن، عقیم و ابتر خواهد بود. گذشتۀ خودمان و تجربه هایی معدود در چین، پاکستان و شوروی سابق، مؤید این مدعاست. فارغ از مطلوب ویا ممکن بودن این فرایند، پیش و بیش از هر سخنی و فعلی، باید درباب ماهیت و چیستی علوم انسانی تأمل کرد تا دچار توهماتی اندیشه سوز که نمونه اش را در کلام مرحوم آل احمد دیدیم، نشویم. پس پرسمان اصلی این است: « علوم انسانی چیست؟».

             «علوم انسانی»، که معادل واژۀ Humanities  در زبان انگلیسی است، مجموعه ای از معارف بشری هستند که بر حسب تعریف، موضوعِ آنها «انسان» است. به دیگر سخن اگر بپذیریم که هر دانشی موضوع، روش و غایتی دارد، این شاخه از علوم دربارۀ انسان، مناسبات انسانی و پیامد های فردی و اجتماعی آن بحث می کند؛ آن هم با روش هایی علمی و با هدف ساماندهی به حیات آدمی. علومی چون مدیریت، جامعه شناسی، تاریخ، ادبیات، فلسفه، اقتصاد و روانشناسی و... مثال هایی بارز از این نوع علومند. روشن است که چنین دانش هایی در دنیای مدرن پدید آمده است و علم مدرن نوعی نظام دانایی کاملاً متفاوت از سیستم های معرفتی پیشامدرن است. نضج و گسترش و پیشرفت علم مدرن  نتیجۀ منطقی شکاف های معرفت شناختی و روش شناختی ژرفی بوده است که البته در خلاء ایجاد نشد. این دگرگونیِ شناختی که محصولش دانش های جدید و بویژه علوم انسانی بود، ریشه در تحولاتی داشت که در مناسبات شهری و شیوۀ زندگی و سبک زیست غربیان به وجود آمد. البته نباید از نظر دور داشت که این تغییر و تحولات، ناگهانی و در اثر قضا و قدر و به قول حکما، صُدفه نبوده است، بلکه بسیار بطئی و توأم با مجاهدت های فکری و اجتماعی و سیاسی بیشمار، به وجود آمد. به گمان من داستان مدرنیته غربی از یونان آغاز شد (تفصیل مطلب را در کتاب «روی خاک ایستاده ام» از همین قلم، بیابید). ملخص کلام این که آگاهی جدید بشر از هستی، و سخن گفتن از این آگاهی، با «لوگوس» ) (Logos یونانی و فاصله گرفتن از «تئوس» (Theos) شروع شد. رد پای این لوگوس را می توان حتی در اسامی علوم نوین نیز یافت: سایکو+ لوژی= Psychology (روانشناسی)؛ سوسیو+ لوژی=Sociology.

   از همین جا می توان نقبی زد به یک مسأله مهمتر و آن این که در دورۀ پیشامدرن، آدمی مواجهه ای منفعل و به تعبیر علمی تر «Factual» (مبتنی بر واقعیت خارجی) با هستی داشت؛ به دیگر سخن، خود را در سیطرۀ جهان و خدایان می دید و کل شناخت او از هستی، به اسطوره ها و باورهای راز آلود و مبهمش خلاصه می شد. اما پس از ظهور سنت تفکر یونانی، انسان جدید رفته رفته با دنیای پیرامونش، به نحوی «Conceptual» (مفهومی)، روبرو شد. تفاوت این دو مواجهه با جهان هستی، آشکارتر از این است که نیازمند توضیح باشد. در تبیین این دو نحوه زیستن و اندیشیدن همین بس که آدمی، از تماشاگری مقهور در میدان وجود، به بازیگری قهار تبدیل شد. دیگر خود را محکوم به تبعیت از قوانین طبیعی نمی دید بلکه می خواست فعالانه این قواعد را بشناسد و حتی، به تعبیر مارکس، آن را به نفع خود تغییر دهد. همین امر، منجر به فلسفۀ دکارت و «Subjectivity» او شد. انسان، دیگر، فاعل شناسایی (سوژه Subject=) شده بود؛ و طرفه این که متعلق شناسایی (Object) او نه فقط جهان بیرون، بلکه دنیای درون خودش را نیز شامل شد. به تعبیر دیگر بشر در آنِ واحد هم سوژه بود و هم آُبژه. انسان در مقام سوژه رفته رفته اعتماد به نفس بیشتری پیدا و خود را به عنوان فاعل شناسایی و کارگردان عالم باور کرد. حاصل این تکاپو و جرأت و جسارت آدمی در دانستن، همان خرد و دانش مدرن است که علوم انسانی، هم مولّد آن است و هم مولود آن!

   حال می توان بخوبی دریافت که چنین نگاهی به هستی و دانایی ممکن است آب در لانۀ چه طایفه ای بریزد و آرامش را از که ها بستاند و خشم چه گروهی را برانگیزد. از یاد نبریم که همۀ این تحولات در اروپا اتفاق افتاده است و طرف حساب عالمان و فیلسوفان در آن دوره، نه مردم عادی و نه حتی حکام سیاسی، که روحانیان کلیسا نشین بودند. همچنین به یاد بیاوریم که قدرت مذهب و کلیسا در آن دوره، بویژه در هزار سال قرون وسطا، بلامنازع و حتی برتر از قدرت سیاسی بود. بنابراین، نشاندن انسان به جای خدا که، بدون تعارف، لُبّ لُباب عقل و دانش مدرن بود، طبعاً به مذاق هیچ کشیشی خوش نمی آمد. نیز فراموش نکنیم که دانشوران و اندیشه ورزان آن دوره بهای بسیار سنگینی برای پیشرفت دانایی بشر و رهایی از سلطۀ کلیسا پرداختند و به معنی واقعی کلمه اجتهاد و مجاهده کردند. کافی است مجلدات پنجم تا هفتم تاریخ تمدن ویل دورانت را مرور کنید تا اشک از دیدگانتان جاری شود!

   ذکر این نکته هم ضروری به نظر می رسد که گرچه خاستگاه علوم انسانی، به معنایی که گفتیم، دنیای غرب و اروپای فعلی است ولی همچنان که سنت تاریخ اندیشۀ بشری است، آنان بسیاری از مواد خام تفکر خود را از شرق عالم، بویژه ایران، گرفته بودند. امروزه دیگر تاثیر آموزه های زرتشت بر نخستین فیلسوفان یونان و نفوذ اندیشه های  ابن سینا و ابن رشد و ابن خلدون و غزالی و مولانا و حافظ و خیام در فضای فکری اروپایی امری آشکار و بدیهی به شمار می آید.

 ادامه دارد