ماجرای غم انگیز روشنفکری در ایران چنان دراز دامن است که پرداختن به همه ابعاد و جنبه های آن از عهده یک تن و یک عمر خارج است. پرسمان هایی که در این باره شایسته بررسی است بسیار گونه گون است. از تعریف آن گرفته تا تاریخچه و کارنامه اش، همه و همه باید بدون حب و بغض کاویده شود. در یکصد و پنجاه سال گذشته کسانی در حوزه فکر اجتماعی در ایران ظهور کرده اند و به اموری پرداخته اند که امروزه نام « کار روشنفکری» بر آن می نهیم و غالبا بدون ریشه یابی علل ناکامی ها، سبکسرانه و غیر مسوولانه، یکسره قلم بطلان برآن می کشیم. اینگونه داوری های سطحی نگرانه را به جایی نخواهد برد و گرهی نخواهد گشود؛ بلکه باید بادیدی مثبت و غیر توطئه اندیشانه به آسیب شناسی مقولۀ روشنفکری در ایران پرداخت.

در این فرصت می خواهم به یک مساله که از دید بسیاری از تحلیل گران پنهان مانده یا بی اهمیت و کم اهمیت انگاشته شده است اشاره کنم؛ و آن عبارت است از شکافی که بین روشنفکران و فعالان فکری ایران، و متن جامعه وجود داشته و دارد. به نظر من اگر نه علت العلل، دستکم از دلایل عمده ناکامی و شکست جریان های روشن اندیشی در ایران همین است.

برای ورود به بحث به نظر می رسد که باید تعریفی از روشنفکر و کار روشنفکری به دست دهیم اما چون من برای روشنفکر و روشنفکری، ذاتی قایل نیستم و اصولا با تعاریف ذات باورانه در چنین مواردی مخالفم، تنها به ذکر این نکته بسنده می کنم که در جامعه ما معمولا روشنفکر، حلقه واسطی بوده است بین مولدان اندیشه و علم و دانش، از سویی و مصرف کنندگان و متقاضیان آن که عامه مردم باشند، از سوی دیگر. لازم به یادآوری است که این مصرف کنندگان و متقاضیان، لزوما، آگاهانه و با علم و اختیار در پی معرفت و دانش نیستند و غالبا بطور طبیعی و قهری، متاثر از جریان های معرفتی و علمی می باشند. البته میزان این تقاضا و آگاهانه یا ناخودآگاه بودن آن، خود می تواند از شاخصه های توسعه یافتگی در یک جامعه باشد. ذکر یک مثال می تواند روشنگر باشد. فرض کنید در جامعه ای برای بار اول ایده سلطنت مشروطه بوسیله یک جامعه شناس در یک فضای آکادمیک  طرح شود و حاکمان نیز در صدد اجرایی کردن آن برآیند و روشنفکران هم بخواهند این ایده را به زبان ساده تری به مردم منتقل کنند. ممکن است تعداد کسانی که توان فهم این نظریه را در بین مردم دارا باشند بسیار کمتر از کل جمعیت آن کشور باشد ولی به هرحال همه شهروندان از نتایج  و ثمرات آن، خواه نا خواه متاثر خواهند بود. حال اگر سطح سواد عمومی در آن جامعه بالاتر باشد بالطبع مخاطبان بیشتری برای روشنفکران پیدا خواهد شد و مآلا تعداد فزونتری از مردم آگاهانه با این امر روبرو خواهند گشت.

ولی ما در این مقال از جامعه ای آرمانی سخن نمی گوئیم بلکه  وضع موجود را ارزیابی می کنیم. پرسش بنیادین این است که آیا روشنفکران در ایرانِ امروز، به وظیفه واسطه گری خود به گونه ای که گفتیم عمل کرده اند یا نه و اگر در این راه موفق نبوده اند علت چه بوده است؟

به گمان من، زبان و گفتمان، با تعریفی که میشل فوکو از آن دارد عنصر تعیین کننده ای در این فرایند است. زبان روشنفکران در ایران به دلایل عدیده، با گفتمان رایج و غالب در بین مردم، ناهمساز است. پیامد این عدم همزبانی، عدم درک متقابل است که سرانجام به سوء ظن شدید بین دو طرف منجر می شود؛ همان چیزی که در جامعۀ ما رخ داده است.

ما در اینجا به دنبال مقصر نیستیم چون در اصل، قصوری صورت نپذیرفته است. طبیعی ترین اتفاق ممکن، در کشوری با چنین ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، همین می توانست باشد. اما سرانجام  به این وضع «آچمز» باید خاتمه داد و گفتگوی قشر «الیت» و نخبه و روشنفکر جامعه را با عامه مردم، از این حالت انسداد بیرون آورد. به تعبیر دیگر خواص جامعه را با هدف پیشرفت و ترقی به عوام جامعه نزدیک کرد و تعاملی بین ایشان بر قرار نمود.

به باور من هر مدلی برای برون رفت از این وضع پیشنهاد شود، باید برگرفته از متن تاریخ و سنت جامعۀ ایران باشد. هر الگوی دیگری که در پیوند با ساختارهای سنتی ایرانی، اسلامی نباشد، از پیش شکست خورده است.

به نظر می رسد روشنفکران برای نفوذ در دل و خرد عامه مردم و ایجاد تفاهم و همدلی با آنان باید از دو مدل ارتباطی تجربه شده بهره ببرند؛ الگوی ارتباطی پیامبران، و شیوه تبلیغی نهادهای ملی، مذهبی.

اول: الگوی ارتباطی پیامبران:

پیامبران چگونه بین خداوند و بندگان، وساطت می کردند؟ چگونه آن مفاهیم عالیه را که در تجربه های روحانی منحصر بفرد خود ،درک و دریافت می کردند، به دیگران انتقال می دادند؟ شک نیست که تجربۀ وحیانی، تجربه ای است بسیار خاص و ژرف که نصیب پیامبران می شود و در آن فرایند، مفاهیم بسیار پیچیده ای در هاضمۀ ذهن ایشان وارد و سپس خارج می شود اما، ما پیامبری سراغ نداریم که خواسته باشد همان معانی دیریاب را دست نخورده و به نحوی مبهم به مخاطبان خود عرضه بدارد. به دیگر سخن، بنابر گزارش های تاریخی و با توجه به متون مقدس باقی مانده، پیامبران در برقراری ارتباط با مردم چندان با مشکل زبان و گفتمان مواجه نبودند؛ مردم سخن انبیا را صرف نظر از رد و یا قبول آن می فهمیدند. در حقیقت انبیاء الهی به قدر عقول مردم با ایشان سخن می گفتند. در هیچکدام از متون مقدس اثری از استدلالات پیچیدۀ فلسفی نیست و اگر در میراث دینی آن پیامبران بحث های منطقی و کلامی به چشم می خورد، همه و همه حاصل مداقه های متولیان رسمی دین، متکلمان و دین پژوهان روزگاران متاخر بوده است که گاه فاصلۀ بسیاری با گفتمان پیامبران داشته است. می گویند شخصی، آثار توماس آکوئیناس را می خواند و می گفت در عجبم که چگونه از سخنان سادۀ عیسی مسیح، چنین فلسفۀ پیچیده ای ساخته شده است!

نمی توان منکر آن شد که انبیاء الهی حامل شگفت انگیز ترین و عمیق ترین معارف هستی بوده اند اما از سویی نیز قابل انکار نیست که پیام آنان، هم قابل فهم بوده و هم جذاب. هم درک عامه را از هستی و مبدا و معاد ارتقا می داد و هم عدۀ زیادی را مجذوب و شیفته می ساخت. میزان توفیق آن بزرگان  در جذب حداکثری مخاطبان، با هیچکدام از مصلحان و متفکران تاریخ قابل مقایسه نیست.

به نظر من اگر روشنفکران، که کاری شبیه کار پیامبران بر عهده گرفته اند، تکنیک های ارتباطی ایشان را الگوی خود قرار دهند، شاید توفیق بیشتری پیدا کنند. باید دید که فی المثل پیامبر اسلام(ص) با بلال و ابوذر و سلمان، که در دنیاهای متفاوتی زندگی می کردند چگونه هم کلامی می کردند که هرکدام به میزان لازم از سرچشمۀ معارف نبوی سیراب می شدند.

ادامه دارد