در ادبیات فارسی و عربی، نظیر این مضامین، بسیار به چشم می خورد:

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

***

بودم از طایفه درد کشان

که نه از تاک نشان بود نه از تاکنشان

***

شربنا علی ذکر الحبیب مدامه

و سکرنا بها من قبل ان یخلق الکرم

***

شرابی در ازل داده ست ما را

هنوز از تاب آن اندر خماریم

اگر بخواهیم به مبنای این مدعای شاعرانه، عارفانه، که ریشه در اندیشه های ایرانی دارد، اشاره کنیم باید یادآور شویم که به نظر ایرانیان، ابتدا تمام «فروهران» مانند مثل افلاطونی، آفریده شده، پس از آن جهان مادی به وجود آمده و فروهران یکایک به زمین فرود می آیند و در تن و روان موجودات جای می گیرند و با مرگ موجودات به پیشگاه اهورامزدا باز می گردند. این باورکم و بیش پس از اسلام نیز در افکار عرفانی ایرانیان باقی ماند. حتی در شعر شاعر غیر عارفی مثل سعدی نیز این اندیشه خود نمایی می کند:

نشان بر تخته گیتی نبود از عالم و آدم

که جان در مکتب عشق از تولای تو می زد دم

بنده در شروحی که بر این ابیات نوشته شده همه چیز دیدم الا همین نکته را که به نظرم بنیان چنین تعبیری از عشق است که در اشعار شعرا بزیبایی متجلی شده است.