بیچاره ترجمه خوانان(1)
اپیزود اول
قول مشهوری است که ایرانیان، فرهنگ و تمدن غرب را آن گونه که باید و شاید نشناخته اند و همین امر در مسیر مدرنیزاسیون ایران پیامدهای ناگواری داشته است. این سخن، درست و معقول و منطقی است و شواهد زیادی نیز مؤید آن؛ اما به هر حال این کج فهمی یا سوءتفاهم قاعدتاً باید معلول علت یا علتهایی بوده باشد. چرا ما ایرانیان زیرک و کارآزموده از شناخت فرهنگ غربی این گونه ناتوان بوده ایم؟ به گمان من این پدیده، محصول عوامل زیادی است؛ برخی آشکار و برخی نهان؛ اما یکی از بنیادی ترین آنها عبارت است از «مشکل ترجمه»!
قصد من آن نیست که درباره تاریخ ترجمه در ایران سخن بگویم چراکه آن، خود بحث درازدامنی است. اما ناگزیرم درباره سی سال گذشته که سیل ترجمه ها از زبانهای اروپایی و عربی در بازار نشر ایران سرازیر شده است سخن بگویم. این «سیل» که می توانست با مدیریتی صحیح، کشتزار اندیشه و عمل این مرز و بوم را سیراب کند، بنیان تفکر را بشدت سست و لرزان و در برخی موارد به کلی ویران کرده است. بیشترین آسیب هم در این میان، نصیب علوم انسانی، بویژه فلسفه و نقد ادبی، شده است.
ترجمه در این سه دهه و اندی، به قدری لجام گسیخته بوده است که در مقام نقد و تحلیل نیز آدمی نمی داند سخن خود را از کجا بیاغازد و در کجا به فرجام برساند. یکی از فاجعه بار ترین پدیده ها در این زمینه آن است که در این برهه زمانی، متن هایی از فلسفه تحلیلی و پوزیتیویسم گرفته تا کلاسیک ترین متون اگزیستانسیالیسم ترجمه و منتشر شده است، بی هیچ نظم و نسق و راهبرد و اندیشه ای بنیادین، بی هیچ توجهی به نیاز جامعه و اقتضائات اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و بی هیچ نگاهی به سیستم آموزش عالی و ضرورت های دانشگاهی و اولویت های آموزشی. از یک عنوان، گاه بیش از پنج ترجمه منتشر شده است در حالی که کتابهای اساسی و ارزشمند بسیاری پس از گذشت دهه ها و قرن ها هنوز فرصت ترجمه پیدا نکرده اند. مثلاً درباره «هیوم» و یا «بیکن» سخن ها گفته و دُرها سفته شده است بی آن که یک کتاب از ایشان و همانند ایشان ترجمه شده باشد. اگر هم کارهای خوبی در این زمینه به چشم می خورد مربوط به غولهای ترجمه متون فلسفی در ایران همچون لطفی و بزرگمهر و عنایت و... است که پیش از انقلاب بالیده اند(مثلا ترجمه تاریخ طبیعی دین از هیوم).
بی نظمی و لجام گسیختگی اگر به لطایف الحیل قابل توجیه باشد، بی صداقتی و عدم رعایت امانت به هیچ روی قابل چشم پوشی نیست. گویی غلط ترجمه کردن در این سالها به سنتی عادی تبدیل شده است که تخطی از آن نشانه عقب ماندگی است از قافله. کتاب هایی که در حوزه ادبیات و نقد ادبی و فلسفه به فارسی برگردانده می شوند غالباً با متن اصلی فاصله هایی نجومی دارند و خود، متنی خودبسنده و به کلی متفاوت هستند. در این میان باید به حال علاقمندان و اهل تحقیق خون گریست که بی خبر از معنای متن اصلی، گمشده خویش را در ترجمه ها می جویند که چندان ارتباطی با متن ندارند.
در این ترجمه ها از بی سلیقگی در گزینش معادل گرفته تا عدم دریافت معنای متن می توان دید و شنید؛ بگذریم از این که اصولا بیشتر مترجمان نسل جدید که پرهیز می کنم از ارائه فهرست اسامیشان، در بی اطلاعی کامل از فضای متنی که تر جمه می کنند به سر می برند.
به نظر من مترجم باید دستکم سه ویژگی داشته باشد. نخست تسلط به زبان مبداء، دو دیگر آگاهی کامل از محتوای متن و دانشی که متن از آن سخن می گوید و سوم و مهم تر از همه چیرگی کامل به زبان مقصد. حال باید دید کدامیک از مترجمان نسل جدید از این حداقل ها برخوردارن. دریغا که ما هنوز پس از گذشت دهه ها افسوس کسانی چون فروغی و زریاب و سید حسینی و محمد قاضی ها را می خوریم بی آن که امیدی برای بر آمدن استعدادهایی شبیه آنان داشته باشیم.
اپیزود دوم
« انتشارات امیر کبیر»، همانند خاطره و یا بهتر بگویم نوستالژی برای بسیاری از کتابخوانان پنجاه سال گذشته به شمار می آید؛ چیزی شبیه «تصمیم کبری» و «باز باران» و... در کتاب های درسی. این بنگاه انتشاراتی نه تنها از کهن ترین تشکیلات نشر، بلکه از معتبر ترین و خوشنام ترین آن ها محسوب می شده است. برای هر نویسنده و مترجمی، چاپ اثرش توسط امیر کبیر، افتخاری بزرگ بود و مایه مباهات. مرکز نشری که کتاب های امثال زرین کوب و فرشیدورد و راوندی و بزرگان دیگر را به بهترین شکلی منتشر می کرد.
تغییرات مدیریتی و تشکیلاتی در دو دهه اخیر این انتشاراتی کهنسال را از درون تهی و فرسوده کرده است و مرا با آن کاری نیست و علاقمندان می توانند در این مورد به خاطرات مرحوم عبدالرحیم جعفری مراجعه کنند. سخن من بر سر آن است که امیرکبیر، به اصطلاح، امامزاده ایست که می شود براحتی، با همین مسوولان فعلی، حرمتش را نگاه داشت. کمترین کاری که می شود برای این محتضر انجام داد، آن است که موازین فنی و علمی را حتی الامکان در انتخاب کتاب، نویسنده، ویراستار و مترجم رعایت نمود. الحمدلله در این مرز و بوم آنچه زیاد است مدعیان ترجمه و ویراستاری است و امیر کبیر می تواند به پشتوانه دهه ها تجربه و نام و آوازه اش، به انتخاب اصلح دست زند تا لااقل شبحی از اعتبار گذشته اش را به نمایش بگذارد. افسوس که در سال های اخیر چنین رویکردی در مدیریت این مجموعه دیده نمی شود.
اپیزود سوم
انتشارات دانشگاه آکسفورد در دهه اول قرن بیستم دست به ابتکاری جالب زد و تک نگاری هایی درباره رشته های مختلف دانشگاهی و معرفی شاخه های متنوع علوم منتشر ساخت. ویژگی بارز این سلسله کتب، کوتاهی، جامعیت و نثر شیوا و روشن و ساده آن هاست و البته نویسندگانی معتبر و متخصص و آشنا به زبان عموم مردم. من توفیق آن را داشتم که چند سال پیش یکی دو مجلد از این سلسله را بخوانم و لذت ببرم؛ بویژه از انگلیسی خوش ساخت و بی تعقید آن. در نمایشگاه کتاب امسال دیدم که امیرکبیر چندین جلد از این مجموعه را ترجمه و چاپ کرده است. مجلد «درآمدی بر فلسفه» از این مجموعه را تهیه کرده و از سر تفنن خواستم با اصل انگلیسی آن مقابله کنم تا قدری هم، از مترجم آن، زبان فارسی و انگلیسی، همزمان، بیاموزم! اما با تاسف بسیار نه انگلیسی آموختم و نه فلسفه و فارسی مادر زادیم هم فراموشم شد.
ادامه دارد