تاریخ و اسطوره
درآمد وقتی راه حل مسأله ای را در یک رشته نمییابیم، معلوم میشود راه حلش را باید خارج از آن رشته جست. «ژاک لابیری» شناخت بشر از جهان پیرامون خود، در درازنای تاریخ فراز و فرودها و کامیابی و ناکامیهای فراوانی از سر گذرانده است اما بجرائت میتوان گفت مجموعة این شکستها و پیروزیها درک و دریافت او را از جهان هستی، ژرفا و گسترش بخشیده است؛ رمزهای فراوانی از رازهای عالم را گشوده و پرده از روی بسیاری از حقایق برداشته است. این شناختهای مقطعی و معارفِ موردی از اجزای عالم، رفتهرفته متراکم شده، نخبگان دانش بشری را بر آن داشت که از دیدگاههای مختلف به طبقهبندی آنها بپردازند. اینگونه بود که شاخههای گوناگون معرفت، شکل گرفت که یکی از مشهورترین دستهبندیهای این معارف، از آنِ ارسطوی بزرگ است. با گسترش روزافزون و حیرتانگیز مرزهای دانش و انباشته و انبوهشدن اطلاعات در حوزههای مختلف، آن دستهبندی اولیه دیگر کارآمدی خود را از دست داد. ظهور پدیدهای به نام دانشگاه نیز مزید بر علت شده، بتدریج باعث ایجاد طبقهای از دانش شد که امروزه آن را «رشته» (Discipline ) مینامیم. مفهوم رشته «رشته، عبارت است از مقولهای سازمان یافته که در متن دانش علمی قرار گرفته، موجب تقسیمبندی و تخصصی شدن کار شده و به تنوع در زمینههای علمی پاسخ میگوید. با اینکه هر رشته در متن مجموعه علمی بزرگتری قرار دارد، به واسطة محدود بودن، زبان تخصصی، فنونی که ایجاد یا استفاده میکند و احتمالاً به واسطه نظریههایی که مختص به آن رشته هستند، به طور طبیعی گرایش به مستقل بودن دارد»[1]. چنانکه از این تعریف و تعریفهای مشابه برمیآید، «رشته»ها مجموعهای از اطلاعات هستند که تحت ضابطه و چارچوب مشخصی گرد هم آمده و مرزهایی برای خود، تعیین كردهاند. «واژة رشته، معنای اطاعت از چارچوب روشها، اهداف و فعالیتهای جا افتاده کنونی را به ذهن میآورد»[2]. در قرون اخیر دانشمندان نیز بر پایة رشتههایشان شناخته میشدند؛ فیزیکدان، شیمیدان، روانشناس و.... سازماندهی رشتهای نیز در قرن نوزدهم و همزمان با پیدایش دانشگاههای مدرن بوجود آمد و در قرن بیستم گسترش یافت.[3] مدتها، دیوارهای بلندی میان رشتهها کشیده شده بود و هر كدام کار خود میکرد. اما این وضعیت نیز همچون تمامی وضعیتهای بشری، دیرزمانی دوام نیاورد؛ دیوارهای فاصله فرو ریخت و اندیشة مطلقنگر و جزمی «رشتهای» به زیر سؤال رفت تا جایی که مورخی از این مرزبندیهای متجزم به ستوه آمده و چنین فریاد برمیآورد و از اندیشهای این چنین، انتقاد میکند که: «پایتان را اینجا نگذارید، اینجا قلمرو جامعهشناسان است، آنجا هم نگذارید، چراکه قلمرو روانشناسان است، فکر سمت راست را هم اصلاً نکنید که متعلق به جغرافیدانان است و سمت چپ را هم همینطور، چراکه متعلق به قومشناسان است... اینها کابوس است، حماقت است، تخریب است، مرزها و برچسبها را بردارید، مورخان باید لب این مرزها، روی مرزها، این طرف و آن طرف مرزها کار کنند»[4]. با توجه به عنوان این جستار، جالب است که نخستین کسانی که بر اندیشة «رشتهای» شوریدند، مورخان بودهاند! دربارة تعاملات بینارشتهای همانگونه که گفتیم واژۀ «رشته» یادآور نوعی انقیاد به چارچوب روشها، اهداف و موضوعات متعارف است؛ اما باید توجه داشت که پیشرفت دانش مستلزم این است که پا را فراتر بگذاریم، حیطههای دیگر را تجربه کنیم و قدم در قلمرو ناشناختهها بگذاریم[5]. نزدیکترین راه برای نیل بدین مقصود، آشنایی متخصصان یک رشته با قلمروها و موضوعات رشتههای دیگر است بویژه این که «میانرشتگی به نیاز بشر مبنی بر یکپارچگی دانش پاسخ داده و باعت افزایش تبادلات میشود»[6] البته نباید فراموش کرد که برای موجه بودن مطالعه میانرشتهای، ضروری است که موضوع مطالعه چندوجهی و از ابعاد گوناگونی برخوردار باشد. این وجوه مختلف نیز لزوماً باید به لحاظ منطقی در ارتباط با یکدیگر باشند[7] وگرنه مطالعه بینرشتهای نه تنها مساله را حل نمیکند بلکه باعث بیمعنی شدن و دستکم پیچیدهتر شدن مسأله میشود. بنابر تعریف و در حالت آرمانی، مطالعات میانرشتهای، «ادراکات را از رشتههای مختلف جمعآوری میکند و آنها را در قالب فهمی جامعتر انسجام میبخشد»[8]. اینگونه مطالعات، انواع و اقسامی دارد که نظریهپردازان این حوزه هرکدام بنابر رأی و سلیقه و البته برپایة دیدگاه روششناختی خود به تشقیق شقوق در آنباره پرداختهاند. در اینجا مجال آن نیست که همة آن دیدگاهها را نقل و نقد کنیم اما تلاش میکنیم جامعترین تقسیمبندیها را از انحاء مطالعات بین رشتهای ارایه نماییم. عباراتی که برای تفکیک شکلهای مختلف همکاری میان رشتهها به کار برده میشوند در مجموع از این قرارند[9]: · میانرشتهای (Interdisciplinary) · چندرشتهای (Multidisciplinary) · فرارشتهای (Transdisciplinary ) همکاری میانرشتهای، وقتی لازم میآید که مسأله مورد نظر را نتوان به چند بخش تقسیم کرد، از این رو باید آن را از منظر رشتههای مختلف مورد بررسی قرارداد. فعالیت چندرشتهای نیز شامل همکاری رشتهها در کنار هم در پیوند با یک مشکل مشترک صورت میگیرد؛ در این نوع از مطالعات، از دانش چندین رشته بهره گرفته میشود که هرکدام چشماندازی متفاوت به مسائل و موضوعات دارند. به عنوان نمونه میتوان به دانشهایی چون «مطالعات زنان» و «مطالعات امریکا، افریقا» اشاره کرد که ماهیتی چندرشتهای دارند. رویکردهای فرارشتهای هم بر پایۀ این نظر استوار هستند که مفهوم رشتهای به خودی خود نادرست و منسوخ است. این نظریه در حقیقت حکایت از آن دارد که رشتههای آکادمیک و دانشگاهی در حل مشکلات واقعی مناسب و بسنده نیستند. مساله مورد مطالعۀ ما در این جستار نحوة تعامل دو رشتة تاریخ و اسطورهشناسی است. به تعبیر دیگر بر سر آنیم که نشان دهیم چگونه میتوان از روششناسی مطالعات بین رشتهای در حل برخی از مسائل غامضی که نه تاریخ و نه اسطورهشناسی، بهتنهایی از عهده آن بر نمیآیند، بهره برد. پر واضح است که به دلیل ماهیت این دو رشته و قرابتی گفتمانی که بینشان برقرار است، روش «میانرشتهای» پسندیدهتر و نتیجهبخشتر از سایر روشها خواهد بود. برای این که در آغاز بحث، از سویی دچار اشتراکات لفظی نشده و از سوی دیگر پرتوی بر صورت مسأله بیفکنیم بهتر است تعریفی از این دوشاخه از معارف بشری به دست دهیم. اسطوره چیست و اسطورهشناسی کدام است؟ «اسطوره، واژهای است عربی که آن را به دو گونه توجیه و ریشهیابی کردهاند: یکی این که «اساطیر» از فعل «سَطَرَ» (نوشتن) و اسم آن یعنی «سَطر» است و صیغة جمع یا جمعالجمع اسطار یا اسطیر یا اسطور و اسطوره است. دوم اینکه اساطیر جمع اسطوره است و واژة «اسطوره» هم معرب واژة یونانی «ایستوریا» istoria)) که در زبان انگلیسی به صورت «history» به معنای تاریخ و داستان و خبر درآمده است. البته امروزه بیشتر لغتشناسان عرب مایل به نظر دوم هستند.»[10] كراپ نيز در معنای اسطوره ميگويد: «واژة mythکه در همة زبانهای اروپایی یافت میشود، چنانکه میدانیم از لغت یونانی که در آثار هومر به معنای «گفتار، نطق و کلام» است، مشتق شده است و بعداً به معنای «قصه جانوران» (fable ) و اسطوره، رواج یافته است. اسطوره، قصهای است با خصلتی خاص.»[11] اما بايد گفت، ارائة تعریف واحدی که در عین حال جامع و مانع باشد و همة ابعاد اسطوره و همة اساطیر را دربرگیرد، مشکل است. به همین خاطر تاکنون به یک تعریف واحد که مورد قبول همة پژوهشگران این رشته باشد نرسیدهاند. معمولاً هر کس بنا به مشرب علمی و مطالعاتی خویش از دیدگاهی خاص به اسطوره مینگرد و بر اساس آنچه خود از آن میفهمد یا بهتر بگوییم آنچه خود دوست دارد از آن بفهمد، تعریفی ارائه میدهد. این تنوع تعاریف از اسطوره نیز ناشی از این است که همزمان، اسطوره مورد مطالعة چند گروه از محققان قرار گرفته است؛ علت این همه گستردگی نیز مشخص است؛ زیرا «اسطوره یک فرهنگ است، یک تاریخ است، یک دورة کامل و طولانی از اندیشه و حیات بشریت است.»[12] به اعتقاد الیاده برترین کار اسطوره، ضبط و ثبت الگوهای نمونهی همهی آیینها و اعمال معنادار انسان است. به بیان دیگر نقش و کاربرد و کارکرد اسطوره در گام نخست کشف و نمودار ساختن الگوها و نمونههای کهن است. سپس از این رهگذر، معنایی برای دنیا و وجود بشر تدارک میبیند. او مینویسد: «حتی به یک معنی میتوان گفت که در دنیا هیچ چیز نوی پدید نمیآید. فقط صورتهای مثالی اصلی تکرار میشوند.»[13] اسطوره، حکایت از نخستینهها دارد؛ یعنی آنچه برای اول بار خلق، کشف، ابداع و نمایان شد. به قول باير ناس: «پیدایش اساطیر ابتدایی و اولیه را میتوان در خوابها و رویاهایی جستجو کرد که آن را بارها نقل و تکرار نمودهاند تا بدان وسیله برای سرآغاز و علل معانی امور تا حدی دلیل و سببی پیدا کنند. به عبارت دیگر، ممکن است اساطیر از آنجا ناشی شده باشند که در روزهای نخستین از کسی که دارای قوة پندار نیرومندی بوده است، سؤالاتی از این قبیل به عمل آمده که: چگونه آسمان برافراشت شده است؟ عالم را چه کسی ساخت؟ آدم اولی از کجا آمده؟ و ... سپس آن شخص از تودة تصور یا از خواب و خیال خویش پاسخهایی برای آن سؤالات تراشیده است... این قصهسرایان یا مخترعان اسطورههای نخستین، هرچند بسیار سادهلوح و سطحی بودهاند، ولی به نظر میرسد که آنها خود را به یک گونه کار فکری و علمی ابتدایی سرگرم میکردهاند و تصورات مختلف خود را به یک گونه با یکدیگر آمیختهاند تا با افکار عموم افراد قوم و قبیلهی ایشان در آن زمان سازگار باشد.»[14] اما اين انسانهاي اوليه پاسخ پرسشهاي خود را در چه ميجستند؟ مسلماً شواهد عيني كه در تيررس نگاه آنها بوده است بهترين وسيله براي توجي پرسشهاي لاينحل آنا بوده است. «مردم با آفریدن محوطههای مقدس، با اسطوره کردن حیوانات و گیاهان، با اعطا کردن قدرتهای معنوی به زمین، بر محیط تأثیر میگذارند. این محیط به چیزی شبیه به یک معبد و مکانی برای مراقبه تبدیل میشود.»[15] لوي استروس، موجودات اساطيري را چنين برميشمارد: «موجودات اساطیری: ارباب انواع، ارواح و توتمها، رمزهای جاندار مینوی، بازیگران یا عناصر حوادث و وقایعی هستند که اسطورهها حکایت میکنند و چنانکه گفتیم، اسطوره بدین جهت که حوادثش در زمان کبیر روی میدهد، همواره به اصل و منشاء چیزها و امور مربوط میشود. معهذا اسطورههایی هم هستند که به معنای خاص، داستانهای قدسی، محسوبند و آفرینش جهان و خدایان و انسانها را شرح میدهند و بعضی دیگر نیز میگویند چگونه آداب و رسوم و قواعد، وضع و مقرر شدند و پارهای هم از آینده و سرنوشت آتی انسانها و عالم یاد میکنند و سرانجام برخی دیگر، نمونههای نوعی بعضی موقعیتها یا خلقیات را رقم میزنند.»[16] با توجه به آنچه در تعریف اسطوره گفته شد، میتوان اسطوره شناسی را اینگونه تعریف کرد: اسطورهشناسی (Mythology) عبارت است از دانش شناخت اسطورهها که کارش طبقهبندی و بررسی مواد و مصالح اسطورهشناختی است. روش این علم همان روش معمول در همة علوم تاریخی است که عبارت است از روش تحلیل و وارسی (تحقیقپذیری) دقیق. بنابراین، علم اسطوره شناسی شباهت زیادی به علم تاریخ ادیان پیدا میکند. موضوع تاریخ ادیان، ادیان و مذاهب است، در صورتی که کار اسطورهشناسی، بررسی انتقادی اساطیر است.[17] نكتهاي كه در اينجا قابل تأمل است، آن است كه ماهيت و چيستي مفهوم اسطوره، متمايز از دانش و رشته اسطورهشناسي است؛ به تعبير ديگر، مفهوم اسطوره به پرسش «اسطوره چيست؟» پاسخ خواهد داد، اما آنچه با نام رشته يا دانش اسطورهشناسي مطرح است به عنوان يك ديسيپلين، به شكل روشمند و با غايتي مشخص، در پي پژوهش در بنمايهها و عناصر اساطيري در اقوام مختلف و تبيين سیر تحول عناصر اساطیری از گذشتههای دور تا معاصر است. اسطورهشناس يا متخصص رشتة اسطورهشناسي با رویکردی علمی به اين دانش سعی دارد با در نظر گرفتن نظریهها و گفتارهای علمی در حوزة اسطورهشناسی به شرح و تبيين، تحليل و استخراج پيشينههاي اساطيري ملل مختلف دست يابد. اسطورهشناسی با بررسی مجموعههای اساطیری زنده یا مرده و فرایافتن کیفیات عمومی و کلی آن، در خدمت مردمشناسی فرهنگی قرار میگیرد و همچنین میتواند به علوم سیاسی، تاریخ، جغرافیای تاریخی، باستانشناسی، دینشناسی و تاریخ فلسفه یاری رساند. در رابطه با تاریخ اسطورهشناسی میتوان ادعا کرد که مسائل مربوط به دین که شامل موضوع اسطوره نیز میشود، دست کم سابقهای به بلندای تاریخ مکتوب دارد، از این رو تاریخ کامل مطالعه اسطورهها باید از زمانهای بسیار دور شروع شده باشد. اگر چه بحثهای عقلانی صریح دربارة این موضوع به یونان باستان بر میگردد و برخی از شیوههای پذیرفته شده در تبیین اسطورهها، برای اولین بار در یونان شکل گرفته است، با این حال اسطورهشناسی به عنوان یک رشته کاملاً عقلیِ مطالعهِ دینی - تاریخیِ اسطورهها، در اوایل قرن نوزدهم پا به عرصه وجود گذاشت. مطالعة علمی اسطوره با اثر کارل اُتفرید مولر[18] در سال 1825 آغاز گشت. ولی از طریق آثار متعدد و درخشان ماکس مولر بود که بررسی اسطورهشناسی در نیمه دوم قرن نوزده متداول گردید. پس از مولر اندیشمندان بسیاری به این شاخه از دینشناسی روی آوردند که از میان آنها میتوان آندرو لانگ، سر جیمز گئورگ فریزر، جِین هریسون، گیلبرت موری، برونیسلو مالینوفسکی و... را نام برد[19]. دربارة تاریخ و رشته تاریخ كلمة تاريخ در لغت از «ارخ» و «توريخ» به معني شناسايي وقت گرفته شده است به طوري كه «أرخ الكتاب ليوم كذا» يعني آن كتاب را بر فلان روز وقت گذاري كرد.[20] در زبانهاي اروپايي از مفهوم history با اشكال مختلف آن براي تاريخ استفاده ميشود. ريشه اين واژه histore از يونان و گويش ايوني( lotopia= ايستوريا) به زبانهاي انگليسي(history) فرانسوي (histoire) ايتاليايي(storia) و اسپانيايي(historia) رسيده است. به معناي نقل وقايع و حوادث گذشته و به عبارت دقيقتر يعني جستجوي هر آنچه به دانستنش بيرزد.[21] اما براي تاريخ در اصطلاح معاني گونهگون آوردهاند؛ براي مثال: «تاريخ فني است كه از حوادث زمان، از جهت تعيين و وقتگذاري، بحث ميكند.»[22] «حافظة جمعي و گنجينة تجاربي است كه از ميان آن مردم آگاهي به هويت اجتماعي و توقعات آيندة خود را شكوفا ميكنند.»[23] «فني است كه از حوادث زمان از جهت تعيين و وقتگذاري بحث ميكند و موضوع آن انسان و زمان است و مسائل آن احوال انسان كه به صورت جزئي پيرامون احوال ناخواسته و دروني انسان شرح داده شده است.»[24] فليسين شاله نيز مينويسد: «تاريخ مطالعه گذشته جامعههاي انساني است و بر خلاف تمام علوم كه در باره مطالب كلي است تاريخ از حوادث خصوصي اتفاقي بحث ميكند و گذشتهاي را كه نميتواند موضوع علوم تجربي قرار گيرد، بررسي مينمايد»[25]. چنانكه از اين تعاريف پيداست، تاريخ ارتباط به زمان گذشته دارد و شامل رخدادهاي فردي و اجتماعي است و از اوضاع فرهنگي، تمدني و آباداني هر امتي از امتهاي گذشته بحث ميكند. تاريخ، گذشته را براي تصحيح افكار و داوريهاي امروزي ميشناساند و در نتيجه از سقوط در پرتگاه جلوگيري ميكند. پس آيا بهرهاي ندارد؟ به هر حال فائده و رسالت تاريخ در زندگي اجتماعي است. در نظر قدما، تاريخ معناي واحدي نداشت. سقراط علم تاريخ را در معني شناخت، اما ارسطو آن را در معني گردآوري اسناد و مدارك به كار مي برد. البته در اين ميان ديدگاههايي نيز مبني بر امتناع در «تعريف» علم تاريخ و بلاموضوع بودن آن مطرح و به تبع آن تعيين حدود و قلمرو آن ناممكن دانسته شده است. برای نمونه شوپنهاور معتقد بود كه اساساً تاريخ مبتني بر طبقهبندي آلي است و نميتوان آن را مانند علوم ديگر تعريف و طبقه بندي زماني كرد. او موضوع علم تاريخ را نيز نامتناهي ميدانست و بدين وسيله آن را برخوردار از موضوع مشخصي نميدانست.[26] اما دربارة تاريخ و علم تاريخ هم بايد اين امر را مدّ نظر داشت كه ميان مفهوم تاريخ، در معناي «تاريخ چيست؟» و رشتۀ تاريخ تمايز و تفاوت وجود دارد. به ديگر سخن، مفهوم تاريخ و حوادث و وقايع، موضوع رشته تاريخ محسوب ميشوند. متفكران زيادي متوجه اين اشتراك لفظي و لزوم تفكيك آن هنگام بحث از تعاريف و مفاهيم تاريخ بوده و آن را بيان داشتهاند. مرحوم دكتر شريعتي در اين زمينه مينويسد: «در موضوع تاريخ تناقضي در لفظ است، هم در لفظ تاريخ در ادبيات فارسي و عربي و هم در همين لفظ در معادل انگليسي، فرانسه و آلمانياش. در هر دو فرهنگ، دو مفهوم مختلف تحت يك كلمه به كار ميرود. ميدانيم كه يك «علم» وجود دارد و يك «موضوع علم»؛ مثلاً زمين، آسمان، عناصر و روان، موضوعهاي علم است و زمينشناسي، هيأت، شيمي، جامعهشناسي و روانشناسي، «خود علم». كلمة طب داريم كه نام علم است و موضوعش بدن انسان و بيماريهاي بدن انسان است؛ بنابراين موضوع اين علم، لفظي به نام «بيماريهاي بدن» دارد و خود علم لفظ ديگري به نام «طب»، اما در تاريخ، هر دو مفهوم، يعني «موضوع تاريخ» و «خود علم تاريخ» در يك لفظ مشترك «تاريخ» بيان ميشود.»[27] مايكل استنفورد، هم اين دو مطلب را از هم تفكيك ميكند و تذكر ميدهد كه «موضوع تاريخ» از آگاهي داشتن به آن متفاوت است، اما دانش تاريخ را «خاطره تاريخي» مينامد و انواع آن را بيان ميكند. وي در اين باره مينويسد: «در آغاز بايد اين نكته روشن شود كه تاريخ يك چيز نيست، بلكه چندين چيز است. تاريخ هم عبارت است از چيزي كه اتفاق ميافتد (موضوع تاريخ) و هم تصويري كه از آن در ذهن ميسازيم (دانش تاريخ). تاريخِ نخست همان چيزي است كه ما ميخواهيم باور كنيم كه مجموعهاي باشد از رويدادها يا موقعيتهاي عيني، با وجودهاي قابل شناسايي و قابلِ تشخيص واقع شده در زمان و مكان معين. تاريخِ دوم عبارت است از ذخيره، يادآوري، بازآفريني و باز فهم آن رويدادهاي و بالاخره تأثير آنها بر شيوة برخورد ما با رويدادها و موقعيتهاي كنوني. با مسامحه، همة اين موارد را ميتوان قلمرو خاطره ناميد.»[28] تفاوت تاریخ و اسطوره از ديدگاه انسانِ به اصطلاح ابتدايي، اسطوره، تاريخ است. از ديدگاه انسان مدرن، اسطوره و تاريخ دو چيز متمايز و كاملاً متفاوتاند. به رغم اين واقعيت كه تاريخ دنيوي ما با اصطلاحاتي بيان ميشود كه مستقيماً از اسطوره و دين ميآيند، اما ما، به خلاف مردمان گذشته، تاريخ را بخش جداييناپذيري از باور ديني خود نميدانيم. يكي از دلايلي كه مباني اسطورهاي تاريخها و سالها هنوز به موجوديت خود ادامه ميدهند اين است كه جدا كردن تاريخ از اسطوره در فرهنگ غرب، امری نسبتاً متاخر است. براي شخصي كه در يك فرهنگ سنتي زندگي ميكند چنين تمايزي وجود ندارد و اسطوره تنها تاريخي است كه واقعاً اهميت دارد. در فرهنگ سنتي همة كاري كه ما در طول عمر خود انجام ميدهيم، صرفاً پاسخ به رويدادهايي است كه در اسطورهها اتفاق افتادهاند. تاريخ را در تعبيري كه ما از اين واژه داريم، به مثابه كنشهاي خاص و بيهمتاي اشخاص زنده و مرده ميتوان ناديده گرفت و زمان آغاز را از تو تعيين نمود. همة تجربيات بشري در گذشته ارزش خود را از اسطوره گرفتهاند كه بسيار مهمتر از زندگي يك فرد به شمار ميآمد. حتي امروز هم بسيارند اشخاصي كه در فرهنگ سنتي زندگي ميكنند و از سن تقويمي خود اطلاعي ندارند، چرا كه اصولاً اهميتي ندارد. تاریخ، به اسناد مادی متکی است و در پی توصیف وقایع و اشخاص و علت امور است. اما اسطوره واقعیتهای عینی یا فرضی گذشتههای دور را که در هالهای از تخیل قرار دارد، حکایت میکند. هم تاریخ و هم اسطوره هر دو به دنبال شناخت کردارها و گفتارها و پندارهای آدمی هستند. اما تاریخ با نیمة تقریباً روشن آنها و اسطوره با نیمة تاریک سر و کار دارد.[29] دكتر علي شريعتي در كتاب تاريخ تمدن مينويسد: «ما بيشتر ارزش و حقيقت را در اساطير ميبينيم تا تاريخ، به طوري كه براي من به صورت يك قانون كلي درآمده كه شناخت هر مذهبي يا هر تمدني و فرهنگي موكول به شناخت از همه تمدنها يا مذاهب آنها را به صورت انسان تلقي كنيم، تاريخ آن همانند بيوگرافي انساني و اساطير آن عبارت است از افكار و ايدهآلها و اميدها و ايمانها و عقايد و وقتي كه ما در يك مذهب اساطير آن را مطالعه مي كنيم بدين معني است كه افكار و گرايشها، احساسها، آرزوهاي آن را بررسي ميكنيم. تاريخ بيانكننده وضع يك قوم يا ملت است، اساطيرشناسي علم خاصي است جدا از تاريخشناسي و فلسفه و تمدن و خود يك فن و علم جداست. شناختن اساطير كليدي است براي شناختن همه مذهبها، فرهنگها و تمدنها اساطير عبارت است از تاريخي كه بايد اتفاق مي افتاد يعني انسان دوست داشت كه تاريخ اينگونه اتفاق ميافتاد ولي تاريخ بدلخواه بشر اتفاق نيافتاده است.»[30] برخی همسانیهای تاریخ و اسطوره میلر نویسندة انگلیسی میگوید: «تاریخهای ملی عناصری از اسطورهها دارند، به طوری كه تحولات را به روش خود تفسیر میكنند و به برخی از تحولات شاخ و برگ میدهند و از اهمیت برخی میكاهند.»[31] تاريخ يك دادة تجربي عيني نيست؛ تاريخ، اسطوره است. اسطوره داستان نيست، بلكه واقعيت است به هر روي چيزي است كه ساماني متفاوت با واقعيت تجربي دارد. اسطوره، داستاني درباره يك رويداد گذشته است كه در حافظه مردم حفظ ميشود و از محدودههاي دنياي عيني خارجي فراتر ميرود، تا دنيايي آرماني را نشان دهد كه دنيايي ذهني- عيني و بر ساخته از واقعيات است. نوشتن اسطوره درست به معناي تاريخ است. تاريخ و اسطوره در نقاطي با يكديگر تركيب ميشوند كه اين تركيب معمولاً در حال انجام ميگيرد و اگر با دانايي صورت پذيرد، يك اسطوره موفق در نتيجه تاريخ به وجود ميآيد. برای نمونه می توان به كوروش اشاره کرد که برخلاف پادشاهان زمان، پس از حمله به كشورهاي همسايه و اسير كردن شاهان آن دولتها، آنان را نميكشت بلكه تبعيد ميكرد. او با اين کار خود روايتي ساخت و اسطورهاي پرداخت؛ بنابراين با نكشتن تبديل به سوشيانس ـ كسي كه ميآيد و نجات ميدهد ـ شد. اين سياست و روايت موفق با تكيه بر اسطوره، تاريخ را ميسازد. در واقع هر داستاني در مورد خود ما نيز كه باشد، نيمي تاريخ و نيمي اسطوره است. همکاریهای بین رشتهای دانش اسطورهشناسی و علم تاریخ تا پیش از سدههای هیجدهم و نوزدهم میلادی که مباحث اسطورهشناسی وارد مرحلة علمی و نوین خود شده و محدودة تاریخ و اسطوره از هم جدا شود، همان اساطیر اولیه را چون تاریخ میدانستند و مورد نقد و تحلیل قرار میدادند. ممکن است برخی از این اساطیرتاریخی، هستهای از واقعیت داشته باشند اما آن قدر در هالة داستانپردازی فرورفتهاند که تشخیص مرز اسطوره و تاریخ در آنها چندان آسان نیست. از آنجا که دو بنیاد اصلی تاریخ که زمان و مکان است در اسطوره جایی ندارد، مفاهیم تاریخی با زبانی نمادین در اسطورهها بیان میشود. در طی این مسیر از تاریخ به اسطوره، علیرغم استفاده از مایههای تاریخی، با توجه به تغییرات ساختاری و معنایی ناچاریم برای فهم خاستگاه اسطورهها از نظام شناخت نمادهای اسطورهای بهره جوییم. «میرچاد الیاده» اسطوره را روایت تاریخ مقدّس و همان تکرار گذشتههای مقدّس میدانست، تکرار همان سنتها، همان آيینها و همان گفتهها، تکرار آن بخشی از تاریخ که ارزشمند بوده و به حقایقی ازلی و ابدی میپرداخته است. پس میتوان محتواي اسطوره و تاریخ را مرتبط با اموری دانست که بازتاب واقعیات اجتماعی و فرهنگی مردم در ادوار مختلف تاریخ بوده است. این بازتابها به ناچار مقولاتی را شکل میدهند که به یاری آنها انسان قادر به تجربه و تعبیر جهان پیرامون خود میگردد. تاریخ میتواند نقش اسطورهای داشته باشد. به عبارت دیگر اسطوره به داستانی گفته میشود که از دیدگاه تاریخی حقیقت ندارد. اما نکته اینجاست که حتی داستانهای واقعی و تاریخ حقیقی، هنگامی که مورد استفاده اسطورهای قرار میگیرند، میتوانند عملکردی مشابه و حتی یکسان با اسطوره داشته باشند. مثال آشکار آن عاشورا و واقعه کربلا است. واقعه کربلا یک روایت و قسمتی از تاریخ میباشد که دارای نقش اسطورهای است. بازتاب اسطوره کربلا را در ادبیات و هنر، بویژه شاخه نمایشی آن نیز میتوان مشاهده کرد. این واقعة تاریخی نمونة بسیار مناسبی است که چگونگی تبدیل شدن یک حادثة تاریخی را به اسطوره نشان میدهد. روایتهای مذهبی اغلب نقش اسطورهای دارند. اما تعداد زیادی از داستانهای اسطورهای قسمتی از سنتهای مذهبی به حساب نمیآیند. در بررسی اسطورهای روایتها و داستانها در مییابیم که اسطورههای مذهبی قسمتی از مفهوم بزرگتری به نام اسطوره هستند. تاریخ سرشار از نمادهاست. این نمادها، شکل دهندة چارچوب اصلی یک رخداد تاریخی هستند. تاریخنویس از این نمادها، اسطوره میسازد و از پسِ گذرِ زمان، راویان بعدی به این نمادها شکل و رونقی دوباره میبخشند تا اسطورههای جدیدی را خلق نمایند. اسطورهها با گذر زمان، قدرت بیشتری میگیرند و کمکم از شکل اولیه خارج میشوند. به عبارت دیگر، آن وجه روشنی که از یک رخداد تاریخی به ما میرسد، چیزی جز زمان اتفاق آن حادثه نیست و شخصیتها و سرنوشتها تنها در ابهام و تاریکی به دست ما میرسند. همین وجه اخیر است که محصول ذهن تاریخنویس بوده و خواسته و یا ناخواسته او را به نوعی اسطورهپردازی سوق میداده است و درست به همین خاطر است که در پژوهشهای تاریخی، ما ذهن تاریخنویس باستان را آکنده از اسطورههای کهن میبینیم. همین اختلاطها و امتزاجهای ماهوی میان تاریخ و اسطوره، از نظر معرفتشناسی و روششناسی و فلسفۀ علم، مجوزی است برای مطالعۀ میانرشتهای در این حوزه و در واقع به آن مشروعیت علمی میبخشد. به دیگر سخن، قرابتی که میان مفهوم تاریخ و معنا و کارکرد اسطوره وجود دارد مبنایی است برای نزدیکی و همکاری بین دو رشته دانشگاهی (دیسیپلین) تاریخ و اسطورهشناسی. حال با توجه به آنچه گذشت و با عنایت به این که مرزهای اسطوره و افسانه و تاریخ همواره در هم تنیده و به هم آمیخته میشده است و با در نظر داشتن این که به هر حال علم تاریخ به دنبال به دست دادن روایتی واقعی یا نزدیک به واقع از وقایع گذشته است، باید به این پرسش همیشگی پاسخ داد که چگونه میتوان به تنقیح و پاکسازی تاریخ از اسطوره و روایتهای افسانهای دست یازید. مسلم است که این امر مهم از عهده رشتۀ تاریخ بهتنهایی بر نمیآید و اینجاست که همان نقل قول نخستین این جستار رخ مینماید که وقتی پاسخ پرسشی را در یک رشته نمییابیم باید به رشتههای دیگر متوسل شویم. و به دیگر سخن، همکاری میانرشتهای، به این دلیل لازم و ضروری است که گاه «مسایل، پیچیدهتر از آن هستند که به شکلی مناسب، توسط دانشی که موضوع یک رشتۀ خاص است مورد تحلیل قرار بگیرد چه برسد به آن که حل شود»[32]. حل این معضل نیز از راه همکاریهای بین رشتهای ممکن و میسور است؛ همکاری بین رشتۀ اسطورهشناسی و تاریخ. ضابطۀ نظری این تعامل بین رشتهای در سطور پیشین تا حدودی مورد بررسی قرار گرفت. اما برای تسجیل حکم و ملموستر و انضمامیتر کردن این مدعیات نظری لازم است نمونهای آورده شود. همکاری علم تاریخ و اسطورهشناسی در رشتة تاریخ اسلام رشتة تاریخ در کار نقد و تحلیل منابع تاریخی بازمانده از پیشینیان و در نهایت ارایه تصویری نسبتاً واقعنما از اتفاقات گذشته در زندگی بشر است. یکی از دغدغههای هر پژوهنده در رشتة تاریخ تمیز سره و ناسره و راست و دروغ در منابع و روایات تاریخی است. همچنانکه گفتیم تاریخ نیز مشحون از همین راست و دروغها و حقایق و افسانهها و اسطورههاست. محققان رشتة تاریخ اسلام نیز از این قاعده مستثنا نیستند و همواره با انبوهی از روایاتی که آمیزهای از تاریخ واقعی و اسطورهپردازی هستند، مواجهند. روشهای نقد مآخذ تاریخی نیز در بسیاری موارد از تمییز بین تاریخ و اسطوره ناتوان نشان دادهاند اما به هر حال رشتة تاریخ موظف است حتیالامکان به این امر مهم مبادرت ورزد. در برخی مسایل و معضلات رشتة تاریخ اسلام، روش میانرشتهای به حل این مشکلات کمک شایان توجهی میکند. برای نمونه تنها به یک مورد جزئی در روایات تاریخی شیعی اشاره میکنیم که مثال بسیار روشنگری از یک مطالعه بین رشتهای در زمینة تاریخ و اسطورهشناسی است: همچنان که پیشتر نیز گفتیم واقعۀ عاشورای حسینی(ع) از برهههای مهم تاریخ اسلام و تشیع میباشد که پیرامون آن مکتوبات فراوانی وجود دارد که اصالت تاریخیشان در یک حد و اندازه نیست. از سوی دیگر نیز به جهت قلت منابع نزدیک به زمان وقوع آن و اختلاطهای فراوانی که بین روایات تاریخی و افسانههای اساطیری در این باره صورت گرفته، جدا کردن سره از ناسره برای یک محقق رشتة تاریخ امری بغایت دشوار است. اما با یک روش بین رشتهای میتوان دستکم روایاتی را که تاریخی و واقعی نیستند بازشناسی نمود. برای مثال شخصیت نسبتاً مهمی که در روایات تاریخی از روز عاشورا حضور و حتی تأثیرگذار دارد، اسب حضرت سیدالشهدا موسوم به «ذوالجناح» است. دربارة این حیوان و اعمال و حرکاتی که از او سر زده، بویژه در منابع متأخرتر گزارشهای فراوانی نقل شده که یک مورخ باید درباره همه آنها داوری کند. براساس منقولات تاریخی، حضرت سیدالشهدا (ع)، در واقعۀ عاشورا، سوار بر همین مرکب بود که با اشقیاء به جنگ پرداخت و پس از آن که مجروح شد و بر زمین افتاد، این اسب بیسوار، موی یال و پیشانی خود را به خون امام (ع) آغشته کرده، شیههزنان، گِردِ خیام حرم شروع به دویدن کرد و همین امر، زنان را از شهادت امام (ع)آگاه کرد و نوحه و زاری زینب (س) و ام کلثوم (س) و دیگر بانوان را باعث شد.[33] به گزارش برخی منابع، ذوالجناح پس از قتل صاحبش و بازگشت به جلو خيمهگاه، صيحهاي كرد و آن قدر سر خود را به زمين زد تا جان داد.[34] در برخی مآخذ نیز آمده است که پس از آن، به سوی بادیه رفت و دیگر کسی از او نشانی نیافت. همچنین گفته شده که ذوالجناح پس از شهادت حسین (ع)، سر در پیش افکنده، قطرههای اشک از چشم میبارید و روی خود را در پای امام زین العابدین (ع) میمالید[35]. ذهن اسطورهساز و افسانهپرداز ایرانی، حکایتهای مختلفی دربارۀ این واقعه و ذوالجناح ساخته است که البته بیارتباط با اصل ماجرا نیست، اما جنبههای تراژیک و نمایشی قضیه را تقویت کرده است؛ از جمله این که هنگامی که ظهر عاشورا، امام (ع) همراه ذوالجناح وارد شریعۀ فرات شد، آن حیوان باوفا، به پیروی از مولایش، از خوردن آب امتناع کرد و بعد از شهادت ایشان نیز با لشکریان عمرسعد که درصدد اسارت او بودند، درگیر شده، پس از به هلاکت افکندن چند تن از آنان، از آن سرزمین دور شد و دیگر کسی او را ندید[36]. اما معروفترین داستان در این باره، حکایت از آن دارد که حسین (ع) پیشتر، به همسر خویش، که در میان ایرانیان به «بیبی شهربانو» معروف است، سفارش کرده بود که پس از شهادتش، برای گریز از چنگ اشقیا، بر ذوالجناح سوار شود و عنان بدو سپارد؛ شهربانو، که بنا بر باور بسیاری از ایرانیان و بر اساس روایتی دختر یزدگرد سوم، پادشاه ساسانی، بوده است[37]، بدین وصیت عمل کرده است و ذوالجناح نیز او را به سرزمین ری رسانده و شهربانو در آن محل به جای لفظ «یاهو»، عبارت «یاکوه» را بر زبان رانده است و در آن حال کوه شکافته شده، او را به همراه ذوالجناح در دل خود جای داده است؛ اما مشهور است که قطعهای از گوشۀ مقنعۀ وی لای سنگ گیر میکند و پس از آن قرنها مردم برای تبرک بر آن دست میسایند. هم اکنون نیز به باور عامه، جای پای این اسب بر درگاه حرم بیبی شهربانو در نزدیکی تهران، باقی است و از این روست که، در برخی نمایشهای تعزیه، ذوالجناح پس از شهادت امام (ع)، شهربانو را به مرزهای ایران میرساند و وظیفهاش در ایران، حفاظت و همراهی با او بوده است.[38] روشن است که این روایات تاریخی محتاج نقد و بررسی هستند ولی روششناسی خود رشته تاریخ شاید نتواند بهدرستی و تمام و کمال این وظیفه را بر عهده گیرد. در این مسأله میتوان از روش بین رشتهای استفاده کرد و با برقراری تعاملی منطقی بین اسطورهشناسی و تاریخ تا حد بسیار زیادی به حل آن پرداخت و سره را از ناسره باز شناخت. بدین صورت که با مراجعه به دادههای رشتة اسطورهشناسی، دریافت که این داستان، تحت تأثیر برخی وقایع تاریخی و منقولات ایرانی کهن ساخته و پرداخته شده است و اصل و منشاء آن در راستای تلاش زرتشتیان ایرانی بوده است برای حفظ پرستشگاههای خود؛ بویژه این که حکایات متعددی که پیرنگ و جزئیات همسانی با این قصه دارند، در میان داستانهای دیرین ایرانی پیش از اسلام دیده می شود.[39] افسانهسازیها دربارۀ اسب امام حسین (ع) را باید ذیل جایگاهی که این حیوان در فرهنگ ایرانی و عربی دارد درک و دریافت کرد؛ صرف نظر از این که اسب در میان اعراب، اهمیت فراوانی داشته و جزو لوازم اصلی زندگی به شمار میآمده و در قرآن و حدیث و امثال و اشعار عرب بسیار از او یاد شده است[40]، در اساطیر و افسانهها و نقشبرجستههای کهن ایرانی نیز التفات معنیداری به این چهارپای نجیب دیده میشود؛ بویژه به اسب بالدار[41] که در زبان عربی، همان ذوالجناح است. بنابراین دانش اسطورهشناسی به همین منوال در بسیاری موارد میتواند با روشی بینارشتهای به کمک رشته تاریخ بشتابد و معضلات آن را حل نماید. نتيجهگيري مطالعات ميانرشتهاي در دههاي اخير، يكي از راههاي حل، مسائل غامض و پيچيدة بشري در علوم و دانشهاي مختلف بوده است؛ و از آنجا كه دو رشته و دانش تاريخ و اسطورهشناسي پيوندهاي ناگسستني با يكديگر دارند، مطالعه ميان اين دو رشته، بيشك ميتواند بسياري از دغدغههای مورخان و اسطورهشناسان را حل كند. محقق رشتة تاريخ، همواره به دنبال میزان واقعنمایی این علم بوده است، و در رويارويي با افسانهها و اسطورههايي كه در متون تاريخي، به روايتها جنبههايي اغراقآميز و دور از حقيقت دادهاند، چارهاي ندارد جز آن كه با نگاهی مردمشناسانه، به سراغ رشتة اسطورهشناسی برود و با استمداد از اين دانش برخی معضلات علم تاریخ را حل و فصل کند و سره را از ناسره تشخيص دهد و دربارة میزان واقعنمایی آن گزارش رأی نهایی خود را صادر کند. در حقيقت، اين مطالعة بين رشتهاي به محقق كمك ميكند كه به كار خود مشروعیت علمی ببخشد و از طريق قرابت میان مفهوم تاریخ و معنا و کارکرد اسطوره روایتی واقعی یا نزدیک به واقع از وقایع گذشته به دست دهد. محققان رشته تاریخ با این روش می توانند به ذهنیت تاریخ نویسان راه یافته و میزان تاثیر بن مایه های فرهنگی و ملی را در قالب اساطیر در زبان و اندیشه مورخان بررسی کنند تا بتوانند رایی عالمانه درباره متون تاریخی صادر نمایند. این مهم امکان پذیر نیست جز از طریق مطالعه بین رشته ای و احاطه تام و تمام به رشته تاریخ و اسطوره شناسی. منابع و مآخذ 1- ابن اعثم کوفی، الفتوح، ترجمه محمدبن احمد مستوفی، تصحیح غلامرضا طباطبایی مجد، تهران: آموزش انقلاب اسلامی، 1372 2- ابن بابویه القمی (شیخ صدوق)، امالیالصدوق، بیروت: مؤسسة آل البيت، 1980م 3- ابن منظور، جمالالدین، لسانالعرب، قم: نشر ادب الحوزة، 1405 4- استنفورد، مایکل، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ترجمة احمد گل محمدی، تهران: نی، 1382 5- الیاده، میرچا، چشماندازهای اسطوره،ترجمة جلال ستاری، تهران: توس، 1362 6- باستانی پاریزی، خاتون هفتقلعه، تهران: اميركبير، 1363 7- بویس، مری، بيبی شهربانو و خاتون پارس، ترجمه همایون صنعتی، فصلنامه بخارا، شماره47-46 8- بهار، مهرداد، از اسطوره تا تاریخ، تهران: چشمه، 1377 9- بيرلين، ج. ف.، اسطورههاي موازي، ترجمة عباس مخبر، تهران: مركز، 1386 10- بيرو، آلن، فرهنگ علوم اجتماعي، ترجمة باقر ساروخاني، تهران: كيهان، 1375 11- پوپر، كارل، جامعه باز و دشمنان آن، ترجمة عزت الله فولادوند، تهران: خوارزمي 1369 12- التونجی، محمد (محقق)، الجواد العربی فی الفروسیه و تربیه الخیل و بیطرتها، از مؤلفی ناشناخته، کویت: 1413ق 13- توش، جون، المنهج في دراسة التاريخ: إتجاهات ومنهجيات وأهداف جديدة في دراسة التاريخ الحديث، بنغازي: منشورات قار يونس، 1994 14- الخوارزمی، ابوالموید الموفق بن احمد المکی، مقتل الحسین، نجف: مطبعه الزهرا، 1948م؛ 15- رضایی، مهدی، آفرینش و مرگ در اساطیر، تهران: اساطیر، 1383 16- رولاند،اس.، ميانرشتگي، ترجمه مجيد کريمي، در «مباني نظري و روششناسي مطالعات ميانرشتهاي»، تدوين و ترجمة سيد محسن علويپور و همکاران، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، 1387 17- السخاوي، محمد بن عبدالرحمن، الاعلان بالتوبيخ لمن ذم اهل التاريخ، دراسه و التحقيق: محمد عثمان الخشت، القاهره: مكتبه ابن سينا، 1409 18- شاله، فليسين، شناخت روشهاي علوم، ترجمة دكتر مهدوي، چاپخانه تابان، 1323 19- شریعتی، علی، انسان، مجموعه آثار 24، تهران: الهام، 1375 20- شريعتي، علي، تاريخ تمدن، تهران: قلم، 1375 21- عاشورپور، صادق، نمایشهای ایران، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، 1380 22- عثمان، حسن، منهجالبحث التاريخي، دار المعارف،2000 23- قمی، شیخ عباس، منتهیالامال، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1414 ق 24- قمی، شیخ عباس، در کربلا چه گذشت؟ (ترجمة نفسالمهموم)، ترجمة شیخ محمدباقر کمرهای، جمکران: كتابفروشي اسلاميه، 1375 25- کراپ، الکساندر؛ آبراهام، کارل و...، جهان اسطورهشناسی، ج1،ترجمة جلال ستاری، تهران: نشر مرکز، 1387 26- کمبل، جوزف، قدرت اسطوره، ترجمة عباس مخبر، تهران: مرکز، 1377 27- المبرد، ابوالعباس محمد بن یزید، الکامل فی اللغه و الادب، قاهره: 1951م؛ 28- معصومی، غلامرضا، مقدمهای بر اساطیر و آیینهای باستانی جهان، تهران: انتشارات سوره مهر، 1386 29- مورن، ادگار، پیرامون میانرشتگی، ترجمة توحیده ملاباشی، در «مباني نظري و روششناسي مطالعات ميانرشتهاي»، تدوين و ترجمة سيد محسن علويپور و همکاران، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، 1387 30- میلر، دیوید، ملیت، ترجمة داود عزایاق زندی، تهران: انتشارات تمدن ایرانی، 1383 31- نیوویل، ویلیام. اچ، نظریه مطالعات میانرشتهای، ترجمة سید محسن علوی پور، در «مباني نظري و روششناسي مطالعات ميانرشتهاي»، تدوين و ترجمة سيد محسن علويپور و همکاران، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، 1387 32- ن اس، جان باير، تاریخ جامع ادیان، ترجمة علیاصغر حکمت، تهران: علمی فرهنگی، 1388 33- واعظ کاشفی، ملاحسین، روضهالشهدا، تهران: 1334 34- والاد، برنار، مقدمهای بر مطالعات میانرشتهای، ترجمة توحيده ملاباشي، در «مباني نظري و روششناسي مطالعات ميانرشتهاي»، تدوين و ترجمة سيد محسن علويپور و همکاران، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، 1387 35- والاد، برنار، موضوع ميانرشتگي، ترجمة توحيده ملاباشي، در «مباني نظري و روششناسي مطالعات ميانرشتهاي»، تدوين و ترجمة سيد محسن علويپور و همکاران، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، 1387 36- هیلنز، جان راسل، شناخت اساطیر ایران، ترجمه و تألیف باجلان فرخی، تهران: اساطير، 1383 37- Hubenthal, U, Interdisciplinary thought, Issued in Integrative Studies, 1997 38- Mircea Eliade, "MYTH", ENCYCLOPEDIA BRITANICA, ENCYCLOPEDIA BRITANICA INC., Vol.15. 39- Masse, Henry, Croynce et Countumes Persanes,Paris,1938 [1] - مورَن، 2002، ص 41 [2]- رولاند، 1387، ص 33 [3]- نک: مورَن، 2002، ص 41 [4]- فبوِر، به نقل از والاد، 1387، ص77 [5] - نک: رولاند، 1387، ص 33 [6] - والاد، 1387، ص 76 [7] - نک: نیوویل، 1387، ص 103 [8] - منبع پيشين، ص 103 [9] - نک: رولاند، 1387، ص 14؛ قس: والاد، 1387، ص 60 [10] - رضایی، 1383، ص 23 [11]- کراپ، آبراهام، لوی و...، 1387، ص 1 [12]- رضایی، 1383، ص 26 [13]- الیاده، 1362، ص 148 [14]- ناس، 1388، ص 25 [15]- کمبل، 1377، ص 147 [16] - کراپ، آبراهام، لوی و...، 1387، ص 190 [17] - منبع پيشين، ص2-3 [18]- Karl Otfried Muller (1797-1840) [19]- Eliade, Vol.15, p.1133. [20] - ابنمنظور، 1405، ج 3، ص 4 [21] - آلن بیرو، 1375، ص160 [22] - السخاوي، 1409، ص 17 [23] - توش، جون، 1994، ص 25. [24] - عثمان، حسن، 2000، ص 7 [25] - فلیسین شاله، 1323، ص58 [26] - پوپر، 1369، ص1114 [27] - شریعتی، انسان، 1375، ص251 [28] - استنفورد، 1382، ص 421 [29] - بهار، 1377، ص 34 [30] - شريعتي، تاريخ تمدن، 1375، ص 95 [31] - ميلر، 1383، ص 44 [32] - Hubenthal، 1997، ص 727؛ نیز نک: والاد، 1387، ص 59 [33] - ابن بابویه، 1980، ص 138؛ ابن اعثم، 1372، ص 912؛ الخوارزمی، 1948، ج 2، ص 37 [34] - قمی، 1414، ج 1، ص 545 [35] - واعظ کاشفی، 1334، ص 282 [36] - برای نمونه، نک: واعظ کاشفی، 1334، ص 353؛ قمی، 1375، ص 473 [37] - مبرد، 1951، ج 2، ص 93 [38] - برای دیدن تفصیل مطلب، نک: باستانی پاریزی، 1363، ص 181؛ برای دیدن نمونههایی از باور عامه، نک: Masse,1983, 411-2/1؛ عاشورپور، 1380، ص 2-481و 484 [39] - برای دیدن تحقیقی جامع در این باره، نک: بویس، 136-116 [40] - نک: التونجی، 1413، ص 36-23 [41] - هینلز، 1383، ص 7-456
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 0:9 توسط ع.برهان