به کی سلام کنم امروز در این صبح نیمه بهاری شمیران وقتی تو نیستی و گرمای نفسهایت برفهای تجریش را آب نمی کند. جز خواندن سووشون تو چه از من بر می آید در جدال با عفریت مرگ که تو را در آغوش جلال افکند و مرا هنوز در چنگال دیو بیرحم زندگی نگاه داشته است. گویی گزیری از ماندن در جزیره سرگردانی  و گریزی از بدنبال ساربان سرگردان افتادن نیست تا آنگاه که آن دهان سرد مکنده مرا بسوی خود بکشد.

چه زیبا سرودی معنای عشق و زیبایی را وقتی که گفتی:

من زن زیبایی نیستم اما جلال مرا دوست دارد!