آدمی تا آخرین لحظه عمرش، هرچند سال هم بوده باشد، خام است و ممکن الخطا. اگر این سخن تقریبا کلیشه ای را چندان جدی نمی گرفتم پنجشنبه پیش که در تقویم جلالی مصادف بود با 28 دیماه 1391خورشیدی، با تمام وجود تجربه کردم و چه تجربه تلخی؛ و ما ادریکَ مَاالتجربه؟!

عشق دیرین من به مولا علی بن ابیطالب(ع) باعث شد که چندی پیش مقاله ای به کنفرانسی که به نام نامی آن حضرت و حول محور نهج البلاغه قرار بود برگزار شود، بفرستم؛ بی آن که دقت چندانی در این باره کنم که طرف حسابم کیست و یا چیست. همین که نام مولا را بر صفحۀ اینترنت به اشارت یکی از یاران همدل دیدم کافی بود. چون از اولش هم در شرکت در کنفرانس ها به اموری از قبیل امتیاز پژوهشی و از این قبیل خزعبلات فکر نمی کردم و نمی کنم چه برسد به این که آن همایش درباره مولای متقیان باشد.

القصه بعد از مدتی ایمیلی رسید که بله مقاله حضرت عالی پذیرفته شده و لطفا در فلان تاریخ و فلان آدرسِ شهر مقدس قم حضور به هم رسانید و اگر هتل می خواهید برایتان رزرو کنیم و باقی تفصیلات. وقتی هم به سایتشان مراجعه کردم دیدم بله، قرار است عده زیادی از علما و دانشگاهیان، که لابد یکی از آنها هم من باشم، در این همایش باشکوه! شرکت کنند و در مراسم افتتاحیه وزیر ارشاد و آیت الله استادی و دیگر دولتیان و استاندار و ... چه و چه سخن برانند! چه درد سرتان بدهم، با همان دوستی که ذکرش رفت و مقاله ای هم سرهم بندی کرده و فرستاده بود صبح علی الطلوع پنجشنبه مرکبمان را آتش کردیم و جاده خسته کننده قم را به شوق زیارت و احتمالا سیاحت! در نوردیدیم و درست بموقع و بقول همین فرنگی های کافرکیشمان(in time) و نه (on time) به سالن همایش رسیدیم و دیدیم که نه «جا تره» و نه بچه ای در کارست طبعا و ما ماندیم و حوضمان که همان سالن همایش باشد.

دقایقی بعد البته بچه هایی «بنر» به دست پیدایشان شد و چند آخوند و دیدیم نه، عوضی نیامده ایم و آثاری از همایش پیداست. منِ خوش خیال به سیاق همه همایش های داخلی و خارجی و شهری و روستایی که شرکت کرده بودم، سراغ محل ثبت نام و اعلام حضور و اخذ کارت و چکیده مقاله و بازهم بقول فرنگی های از خدا بیخبر(registration) را گرفتم و بلافاصله تحت تاثیر نگاه های پر از پرسش و بعضا عاقل اندر سفیهی که در جواب سوالم دریافت داشتم، بر حماقت خودم غبطه خوردم و شاید  هم تاسف! البته از حق نباید گذشت که در گوشه ای و روی میزی چندین کارت گردن آویز ریخته بود که در اثر هوش بسیار سرشارم حدس زدم که شاید اسم من روی یکی از آنها تایپ شده باشد. همین طور هم بود و اما خبری از کارت دوستم نبود. بیخیال شدیم و رفتیم به داخل سالن مجللی که به گمانم گنجایش 500 نفری را داشت. خلاصه کم کم جمعیتی 50 نفری شرف حضور یافتند و به التماس انتظامات همایش و گاه به اجبار چند نفر روحانی تازه کار، از تفرقه باز آمدند و مجموع نشستند تا سخنان پراکنده گویان را بشنوند.

هرچه گردن فراز کردیم از استاندار و فرماندار و وزیر و وکیل که سهل است، حتی از یک آدمی که سرش به تنش بیارزد و به ما خیل علما و دانشگاهیانی! که بنابر خبر سایتشان از راههای دور و نزدیک آمده بودیم و چند نفرمان دانشیار و چند نفر دیگرمان استادتمام بود، خوش آمدی بگوید، اثری ندیدیم.

من از همانجا غرولندهایم شروع شد و ساز رفتن به حرم حضرت معصومه(س) و رهسپار تهران شدن را کوک کردم که با مخالفت دوستم مواجه شدم که دلیل این مخالفت شنیدنی تر از اصل خودش است که بنابر مقتضیات علم روایت و تکنیک های داستان پردازی الان از گفتنش معذورم تا تعلیق قصه به حداکثر برسد و شما این نقل و حکایت را تا آخر ادامه دهید و رها نکنید.

سرود ملی و قرآن که تمام شد روحانی میانسالی که از یادکرد نامش به دلایل اخلاقی معذورم به صحنه رفت و کلی از فرزند خودش که بازهم از ذکر نامش خودداری می کنم تعریف کرد که بله ایشان در 8 سالگی حافظ کل قرآن و نهج البلاغه شده ا ست( که البته بعدا معلوم شد که ا ین پسر 8 ساله الان 22 سالش است!). بعد هم کلیپ یا همان نماهنگ خودمان را که حدود ده دقیقه بود نشان دادند که سراسر تصاویر این پدر و پسر بود  و چند ثانیه ای هم از سحنرانی آیت الله مکارم شیرازی که تصویر داشت و صدا نداشت!

خدا رحم کرد که پیش از به جوش آمدن خون من  اعلام تنفس و با کیکی و ساندیسی سد جوعمان کردند. من بعد از اطعام شدن کشان کشان دوستم را به حرم مطهر بردم و قولش دادم که تا قبل از وقت ناهار همایش برش گردانم و ازش خواستم بیخیال سخنرانی و این چیزها شود. او هم که اهل سخنرانی در جمع نیست با من به همین دلیل ساده همراهی کرد. پس از نماز ظهر به امامت همشهریمان آیت الله سبحانی و زیارت خواهر محترمه امام رضا(ع) و قبور منور آیات عظام و علمای اعلام، منتظری، حائری، بروجردی، خوانساری، طباطبایی و مطهری و دیگران برگشتیم به سالن همایش که چندان دور از حرم نبود. البته تا یادم نرفته بگویم که به علت پارک کردن در محلی کاملا مجاز و با وجود پرداخت هزینۀ پارکبان، بیست هزارتومان رایج جمهوری اسلامی ایران جریمه و بقول گفتنی نقره داغ شدیم و رفت در پاچه مان! گفتیم خوب، دولت مهرورز و عدالت گستر در اثر تحریم ها و نه سوء مدیریت، دستش تنگ است و عیبی ندارد که ما هم در حد وسع خودمان کمکش کنیم؛ بالاخره اداره امور مملکتی به این بزرگی که بک تنه حریف کل دنیا و ابر قدرتهایش است سخت است و پرداخت یارانه به 76 میلیون شهروند (البته منهای آن سه هزار نفری که به قرار مسموع با اخذ وامهای کلان و عدم بازپرداخت آن از زیر خط فقر به روی آن مهاجرت کرده اند)، بقول علما متعذر است و باعث عُسر و حَرَج.

در بازگشت از حَرَم توفیق  داشتیم یکی دو سخنرانی را گوش کنیم و خبری خوش هم دادند و آن اینکه به علت غیبت اکثر سخنرانان که ظاهرا ما هم جزو آنان بودیم! برنامۀ علمی همایش پیش از ناهار به پایان رسیده، پس از آن، مراسم اختتامیه برگزار خواهد شد!

بالاخره آخرین سخنرانی ملال آور نیز به پایان رسید و به طرف سالن غذاخوری روانه شدیم و با کمال تعجب مشاهده کردیم که سالن پر است از معمم و مکلا و همه مشغول صرف ناهار و جای سوزن انداختن نیست چه برسد به خوردن اطعمه و اشربه. ماموران انتظامات از ورود ما به غذا خوری مانع شدند و مجبور شدیم منتظر بمانیم تا حضرات با خیالی آسوده تشنگی و گرسنگیشان را برطرف کنند و سپس ما که جمعی بیست یا سی نفره بودیم وارد شویم.

من به این خفت و خواری نیز تن ندادم و از دوستم خواستم ناهار را در یکی از رستوران های اطراف حرم مهمان من شود و همین طور هم شد و بیست هزار تومان دیگر از کیسه بنده که حاضر نشدم برای صرف غذا در بیرون سالن منتظر بمانم، خرج شد.

وقتی به محل همایش برگشتیم، انتظار داشتیم همانطور که وعده فرموده بودند مراسم اختتامیه و اهدای جوایز بسرعت برگزار شود و ما خلاص شویم ولی هرچه منتظر شدیم شروع نشد که نشد. بازهم ملتمسانه از دوست دانشورم خواستم عطای این مراسم را به لقایش ببخشد تا زودتر بطرف تهران حرکت کنیم. اما وی به دلیلی که بعدا بر من مکشوف شد قبول نکرد و اصرار داشت تا آخر مجلس تحمل کنیم.

آخر الامر با یک ساعت تاخیر مراسم شروع شد و پس از گزارش یکی از اعضای هیات علمی کنفرانس که منحصر در اعلام اسامی مقالات ارایه شده بود، دوباره همان روحانی میانسال که ذکرش رفت به روی صحنه آمد و دوباره مبلغی از خود و پسرش تعریف و تمجید کرد و ما را به دیدن نماهنگی 8 دقیقه ای دعوت کرد که همان کلیپی بود که صبح تماشایش کرده بودیم؛ جل الخالق! بار دیگر پس از پخش کلیپ پشت تریبون رفت. این بار با صداقتش مارا شرمنده و خجل کرد و گفت همه این کش دادن ها بخاطر این است که جناب استاندار و هیات همراه برسد! سرانجام هم از رسیدن این تکسوار ناامید شدند و تصمیم گرفتند اهدای جوایز را نیز به عهده همین روحانی میانسال بگذارند که خوشبختانه استاندار وارد شدند و بروی صحنه رفتند و در حالی که با همان روحانی، جلوی چشمان متعجب حضار جر و بحث می کردند با بی اعتنایی به صاحبان مقالات برتر بسته هایی اهدا کردند. بعد اعلام شد که جناب استاندار می خواهند سخنرانی کنند که ظاهرا گویی استاندار این اعلام را نشنید یا نشنیده گرفت و راهش را کشید و رفت و حتی یک ثانیه نیز ننشست تا گرد راه از تن بزداید. ما نیز به اتفاق دوستمان آهنگ ترک سالن کردیم.

 اما گره داستان هنوز گشوده نشده است! من خود به چشم خویشتن دیدم که آن رفیق شفیقم با شرمندگی هرچه تمام تر از من جدا شد و رفت به طرف میزی که جلوی آن ازدحام غریبی بود و علما و دانشگاهیان و دانشیاران و استادان محترم از سر و کول همدیگر بالا می رفتند و بزحمت اسمشان را به چند خانم جوان گفته و کیفی تحویل می گرفتند. دوستم پس از تلاش فراوان، برگشت و با عصبانیت تمام گفت:«150 هزار تومان از من گرفته بودند که مقاله ام را چاپ کنند و بدهند حالا می گویند اسمم توی لیستشان نیست! من که هاج و واج مانده بودم تازه فهمیدم که اینهمه بگیر و ببند برای چه بوده و چرا دوست دانشمندم 800کیلومتر راه را که 120 کیلومترش با ماشین من بوده آمده بود. تازه فهمیدم که از صاحبان مقالاتی که رد شده بوده 150هزار تومان رایج جمهوری اسلامی ایران گرفته بودند تا یک کیف 5 هزار تومانی، نه بگو 10 هزار تومانی، بدهند با یک جلد مجموعه مقالات مردودی!

من ماندم و شگفتی بسیار و 40 هزار تومان خرج ناهار و جریمه و 70 هزار تومان پول بنزین و نمی دانم چقدر هزینه استهلاک ماشین و اعصاب خرد و وقت تلف شده و پنجشنبه ای بیاد ماندنی که نمادی شد از حیف و میل بیت المال و بازی با نام بزرگان و فریبکاری و خیمه شب بازی به اسم ائمۀ اطهار علیهم السلام.

جای شکرش باقیست که توفیق زیارتی نصیبم شد و دیدن این جمله بر سنگ قبر علامه طباطبایی که: «ایشان درباره ولایت و حکومت اندیشه های عمیقی داشتند»! تنها لحظه ای از آن روز که لبخند بر لبانم نشست.

پیدا کنید پرتقال فروش را  

باقی بقایتان