شاگرد به استادش می گوید :به همین ترتیب ، آرزوها وخواسته های منفی قادرنخواهند بود تا به شما هیچ صد مه ای برسانند، اگرشما تسلیم وسوسه های ایشان نشوید .

 

من اکثر اوقاتم را به چیزهایی فکر می کنم که نباید بکنم ، چیزهایی را آرزو می کنم که نباید بکنم ، تدابیرواندیشه هایی را طرح ریزی می کنم که نباید بکنم .

استاد نیز شاگرد را به یک قدم زدن کوتاه درمیان جنگلی درنزدیکی خانه اش دعوت می کند . درراه، به گیاهی اشاره کرده واز شاگردش نام آن را سوال می کند .

شاگرد گفت :

بلا دونا   . می تواند کسی که از برگهایش می خورد را بکشد.

 واستاد گفت :

اما نمی تواند کسی که فقط آن را مشاهده می کند را ازبین ببرد .

از نوشته های « پائولو کوئلیو »

 

**************************************

 

حکایتی از ابوسعیدابوالخیر

قصابی گوسپندی مرده را نذر خانقاه کرده بود، درویشان چند روز بود چیزی نخورده بودند، گرسنگی غالب بود.

چون بر سر سفره نشستند، ابوسعید گفت: دست از این طعام بدارید، که مردار است!...

قصاب به پای شیخ افتاد و پوزش ها خواست مریدان شیخ را گفتند:

از کجا دانستی که مردار است؟

ابوسعید گفت: از آنجا که سگ نفس عظیم رغبت می کرد...

 

**************************************

 

 حرف هایی هست برای « گفتن» ،

که اگرگوشی نبود ، نمی گوییم .

وحرف هایی هست برای « نگفتن» .

حرف هایی که هرگزسربه «ابتذال گفتن»  فرود نمی آرند.

حرف هایی شگفت ، زیبا واهورایی همین هایند .

وسرمایه ی ماورایی هرکسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .

حرف های بی تاب وطاقت فرسا،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند .

وکلماتش هریک انفجاری را به بند کشیده اند .

کلماتی که پاره های « بودن» آدمی اند...

« دکترعلی شریعتی »