بعد از شعری که چند روز پیش در وب گذاشتم دوستی این شعر را برام فرستاد.گفتم شاید شنیدنش خالی از لطف نباشه:
 
 
دریای چشم تو دیگر سراب شد
منظومه ی تنم میان دو دستت خراب شد
جادوی چشم تو عمریست با من است
دیرسیت چو چشم تو بختم سیاه شد
کردم غلط از آن نگاه نخستین ولی
بیرون نمیروی زدل چه کنم اشتباه شد
یکبار دیگرم از فر ط اشتیاق
دل را به دست تو دادم گناه شد
عقل من و جنون تو دیگر نیاز نیست
هر چند بعد چشم تو عقلم تباه شد