بازهم دوست نادیده ام لطف کردند و ما و شما را به شعری مهمان کردند.دمشان گرم باد!

آن بود و آن نبود یکی من یکی شما

در گنبد کبود یکی من یکی شما


در حسرت بهار و در اندیشه خزان

هر روز صبح زود یکی من یکی شما


هر چند سمت بسترمان فرق می کند

یک شهر با دو رود یکی من یکی شما


من جاری ام به سوی تو ای رود دایمی

اما تو هر که بود یکی من یکی شما


با دست خود حصار جدایی کشیده ایم

ما این دو تار و پود یکی من یکی شما


دیوار وعده گاه به تنگ آمد عاقبت

از بود و از نبود یکی من یکی شما