دلم می خواست...
ستاد می گوید :
ازیک طرف ، می دانیم که جستجوی خداوند مهم است . از سوی دیگر ، زندگی ما را از اودورمی کند . نسبت به الهیت احساس نادانی وجهل می کنیم ویا درگیر مسائل روزمره خودمان هستیم . این موضوع به ما نوعی احساس گناه القا می کند :
یا گمان می کنیم که درحال صرف نظر کرد ن بیش از حد از زندگی به خاطرخداوند بوده ویا گمان می کنیم که در حال چشم پوشی بیش ازحد از خدا به خاطرزندگانی هستیم .
این قانون باظاهری دوگانه یک فانتزی وخیالبافی می باشد :
خداوند در زندگی بوده وزندگی در خدا می باشد.
فقط کافی است تا این آگاهی را برای درک بهتر سرنوشت داشته باشیم . اگر موفق شویم در هارمونی وهماهنگی مقدس روزمره گی خود نفوذ کنیم ، همیشه در مسیر درست قرار داشته و به وظیفه ی خود عمل می کنیم .
*********************************
دلم می خواست : دنیا خانه ی مهر ومحبت بود
دلم می خواست : مردم، درهمه احوال با هم آشتی بودند .
طمع درمال یکدیگر نمی کردند.
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند.
مراد خویش ر ادر نامرادی های یکدیگر نمی جستند،
ازین خون ریختن ها، فتنه ها ،پرهیز می کردند،
چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند !
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست
چه شیرین است وقتی ، آفتاب دوستی
در آسمان دهر تابنده ست .
چه شیرین است وقتی ،زندگی خالی ز نیرنگ است .
دلم می خواست: عشقم ر ا نمی کشتند
صفای آرزویم راـــ که چون خورشید تابان بود ـــ می دیدند .
چنین از شاخسار هستی ام آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب ر اپرپر نمی کردند .
به باد نامرادی ها نمی دادند.
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند .
چنین تنها ،به صحرا های بی پایان اندوهم نمی بردند .
دلم می خواست ،یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم ،
به یاد اولین دیدار درچشم سیاهش خیره می ماندم،
دلم یک بار دیگر، همچو دیدا ر نخستین ،
پیش پایش دست وپا می زد .
شراب اولین لبخند در جام وجودم های وهو می کرد .
غم گرمش نهانگاه دلم ر اجستجو می کرد ،
دلم می خواست: دست عشق ـــ چون روز نخستیین ـــ
هستی ام را زیرو رو می کرد ….