کجا...
هزینه ی زیستن!
از زمانی که خواندن و نوشتن یاد گرفتم به مطالعه ی زندگینامه ی بزرگان علم و اندیشه علاقه داشتم.یادم می آید که اولین آنها داستان زندگی پیامبران بود و بعد زندگینامه ی خودنوشت برتراند راسل.
کمتر کسی از قله های تفکر بشری بوده که من طرحی از زندگی او را نخوانده باشم.امروز که به همه ی آنها می اندیشم وجوه مشترکی بینشان می بینم که بسیار آموزنده است و هرگاه از بی مهری روزگار آزرده خاطر و ملول می شوم و افسردگی های آنی بر من غلبه می کند بیاد این وجوه مشترک می افتم وبا خود می گویم وقتی این بزرگان با چنین مشکلاتی دست به گریبان بوده اند ما کوچک تر ها دیگر نباید انتظاری از هستی و مافیها داشته باشیم.این ویژگی های مشترک اجمالا عبارتند از:
۱- غالب این بزرگان روزگار کودکی کم و بیش سختی را گذرانده اند.
۲- همه ی آنها برجستگی ذاتی و ژنی داشته و از همان آغاز در کانون توجه بوده اند.
۳- توجه دیگران به آنها جز دردسر برایشان چیزی به ارمغان نیاورده است.
۴- همواره محسود دیگران بوده و بار ها آسیب های جدی از کوته فکران بد اندیش دیده اند.
۵- افکار بلندشان هیچگاه از سوی جامعه درک یا پذیرفته نشده است.
۶- احساس تنهایی بر بیشتر آنان غلبه داشته است.
۷- زندگی خانوادگی چندان موفقی نداشته اند.
* اما مهم تر از همه ی اینها آن است که اغلب این بزرگان در زندگی پر فراز و نشیب خود برای یک بار هم که شده از همه چیزشان گذشته اند از همه ی چیزهایی که دوستشان داشته اند و برایشان مهم بوده است مثل:
آبرو
مال و ثروت
جاه و مقام
کرسی تدریس
حقوق اجتماعی
خانواده و زن و فرزند
می بینید!برای بزرگ بودن چقدر باید هزینه پرداخت؟شما تا کجا حاضرید برای اندیشه تان و عزت و استقلال فکریتان هزینه بپردازید؟
لطفا...
من سایه ای که در شب مهتاب دید ه ای
اصلا خیال کن که مرا خواب دیده ای
از پشت شیشه ی اتوبوسی به اتفاق
مرغ مهاجری لب تالاب دیده ای
یا در نگار خانه ی نقاش شاعری
یک پر کشیده ای در قفس قاب دیده ای
از من عبور کن که به تنهایی ام قسم
آن گونه نیستم که شما ناب دیده ای
آن ماهی درشت نبودم که بارها
در آب های تیره ی مرداب دیده ای
دنیا پر است از حضراتی شبیه تو
لطفا خیال کن که مرا خواب دیده ای
نجوا
خدايا!
ذهنم پريشان است
قلبم بيقرار است
افکارم شوريده اند و
درمانده ام
پس رشته زندگيم را
به دستهای امن تو می سپارم
توفان ميخوابد
و آرامش تو حکمفرما ميشود
شعر
بر هودجی از ابهام نشسته ام
و اسبی سپید مرا می راند
و من
فردا را می بینم و هودج شکسته ام را...
فردا را می بینم
و زنجیر پاهایم را...
که در انزوا پوسانده ام
و فردا را
که زنجیرپوسیده هم بر پاهایم
زخم می زند...
و این که
در هودج تنها یی ام
در محبس تنگ بی تابی ام
با این زخم، ماندنی ام ...
دلم، تندیس خواهشی است
و چشم های هرزه ام
مات مرغانی که با بال های خیس
هجرت می کنند.
- قنوت می خوانم
و دستانم را به خواهش آسمان
می برم
در اضطراب سجاده ی طوفانی ام
در تلاطم امواج بی قراری ام
دعای غریق می خوانم:
یا مقلب القلوب!
ثبت قلبی علی دینک...
- چه قدر معبر حقیقت تنگ است!
و چه معجزه ای است تنفس
در غلظت غبار این راه!
باید قبول کرد
غوطه در برکه ی گل آلود اظطرار را...
باید به طعم گس گل عادت کرد
و به هرم بی رحمی که
از شکاف های هودج
نشت
می کند.
تمام سنگریزه های راه
از چکیده های جگرم
خیسند
من می روم
و فردا آفتاب
بر تمامی معبرها می تابد
و کسی نخواهد فهمید
که چیزی چکیده بود...
که چیزی
بود
که کسی
بود
- دیریست که مرکب سپیدم
لنگ شده
و در کسالت کشسان زمان
تاب می خورد
و مقصد؟
بی نهایتی پیش پاهایم
که همواره از من می گریزد
چه معجزه ایست بودن!
چه معجزه ایست رفتن!
نگاه ملتهبم را
به پیشباز فردایی دیگر می برم
باید بیشه ی سترون چشمم
سبز شود
از هجوم گیاهانی که در شب می رویند
و از سبزینه ها لبریزند!
باید ذهن سرد مبهوتم
مهمان شود به جرات دویدن
با جرم سنگین زنجیر
باید باور
به التیام زخم های جسارت تزریق شود...
آنگاه شاید...
بشود فردا را دید
و هودجی که به مقصد رسیده است!
و هودجی که تنها درخیال
به مقصد
می رسد.
شوخی های ادبی!
|
|
|
غلط ننويسيم نگوييم " وب سايت " بگوييم : رايانه جا يا تارانه |
با فيلسوفان
چقدر عجيب است كه چيزی می تواند وجود داشته باشد.
ويتگنشتاين
نشانه ی فيلسوف همين حس اعجاب و شگفتی است.فلسفه هيچ منشا ديگری ندارد.
افلاطون
به سبب احساس اعجاب و شگفتی بود كه آدميان در آغاز به تفكر فلسفی روی آوردند و اكنون نيز مي آورند.
ارسطو