درباره پتر ارک

 

 

تصوير پترارک

« فرانچسكو پترارك Petrarch» انديشمند، مورخ، نويسنده، شاعر و انساندوست ايتاليايي 20 ژوئيه سال 1304 ميلادي به دنيا آمد و 19 ژوئيه هفتاد سال بعد در گذشت. اگر در شرح احوال بزرگان و اصحاب فكر دقت شود، ملاحظه خواهد شد كه بيشتر آنان در همان ماهي كه به دنيا آمده بودند فوت شده اند.
     پترارك در نثر و نظم استاد بود و باعث اعتبار زبان لاتين شد. پترارك بود كه با زحمت زياد آثار نويسندگان و انديشمندان قديم از جمله «سيسرو» را جمع آوري كرد و گرنه انسان امروز از افكار و كارهاي آنان به صورت كامل آگاه نمي شد.
     از پترارك علاوه بر تاليفات تاريخي و مجموعه آثار ديگران با حاشيه نويسي، يك مجموعه شعر مركب از 366 قطعه عمدتا غزل باقي مانده است.
     وي همانند شاعر معاصر خود «حافظ» شيرازي در اشعار خود زني خيالي را وصف كرده است. زن خيالي پترارك «لورا» نام داشت كه قسمتي از اشعار او مربوط به دوران زنده بودن اين زن خيالي و قسمتي ديگر پس از مرگ اوست كه در اين قسمت كوشيده است مردم را از دلبستگي به مال و مقام دنيوي دور سازد.
     پترارك را نخستين انديشمندي مي دانند كه يک جنبش انساندوستي تاسيس کرده است.

رنجنامه

آهو به چنگال و دندان ببر چه چشمان قشنگی دارد
پر از زیبایی و التماس
و پر از درد و رنج
صید گرفتار در بند
و فراموش شده
چه ناله های حزینی دارد
مثل موسیقی باد در لابلای درختان
ادامه نوشته

لختی سکوت!

 

آی تنهایی!

چقدر پر همهمه ای

بیا همه ام مال تو!

لختی سکوت...

همین!

حرفی برای نگفتن

حرفی برای گفتن نمانده است

من روکشی بر تلی از مردگانم!

انباشته از ضخامت گرد ستیزه

چرکین و چروکیده

کی بود که نیزه های تیز

در چشمان دیدنم فرو رفت؟

کی بود که خنجر های بیرحم

سینه ی حسم را درید؟

کی بود که

من مانده ام

و سکوت دردناک مردگانم

من مانده ام و زوزه ی هراسناک کفتارها!

که تعفن اجساد درونم را

به شادی نشسته اند.

دیگر حرفی برای گفتن نیست...

پدیده ی محسن نامجو

   موسیقی در ایران پس از انقلاب اسلامی 1357 حکایت غریبی دارد که ضروری است روزی از سوی صاحب نظران، گزارش و تحلیل شود. آنچه در یک ارزیابی شتابزده می توان گفت این است که پس از رکود و فترتی کوتاه در اوایل پیروزی انقلاب و تغییر رژیم، دو نوع موسیقی ایرانی کاملا بیگانه از هم در دوسوی جهان حیات خود را آغاز کرده و بدان ادامه داد.اول نوع لس آنجلسی آن و دوم موسیقی سنتی ایرانی.

ادامه نوشته

من و ژیژک و مخملباف!

                  گشودن فضای فلسفه

   اسلاوی ژیژک  فیلسوف نمایی که چند سالی است شهرتی در اروپا و امریکا به هم زده همچون همیشه می نویسد و مصاحبه می کند و به هر حال دلبری فیلسوفانه می کند و بر خیل مریدانش می افزاید.در ایران نیز خوانندگانش کم نیستند گرچه قلیلی از آثارش ترجمه و منتشر شده است.من اول بطور افواهی با او آشنا شدم سپس کتابی با عنوان "اسلاوی ژیژک"از تونی مایرز با ترجمه ی احسان نوروزوی به دستم رسید.البته هنوز خواندن این کتاب را آغاز نکرده بودم که "گشودن فضای فلسفه"که مصاحبه هایی است با او ترجمه ی مجتبی گل محمدی را خواندم.در اینجا قصد معرفی این اندیشه ور جنجالی و یا اظهار نظر درباره ی اورا ندارم اما نکته ای در کتاب اخیرش خواندم که بی مناسبت با بحث های اخیر من با بعضی دوستان فکریم نبود و خواستم آن را در اینجا قلمی کنم.

 

ادامه نوشته

فریدا

 

   فیلم فریدا را که لابد دیده اید و شخصیت دوست داشتنی و فداکار آن را می شناسید.امروز زادروز اوست.

زادروز هنرمند نقاش سوررئاليست مکزيکي

فريدا

فريدا

فريدا کاهلو Frida Kahlo هنرمند نقاش سوررئاليست و اکسپرسيونيست مکزيک ششم ژوئيه سال 1907 به دنيا آمد و 47 سال عمر کرد. او در همان ماه (13 ژوئيه) در سال 1954 در گذشت و آثار فراوان و جاويدان از خود برجاي گذارد. فريدا مدتها به بيماري سرطان مبتلا بود ولي اين بيماري تا آخرين ماههاي پايان عمر مانع از کار هنري او نشده بود. فريدا يک چپگرا بود که کوشش داشت در هر شرايطي در تظاهرات و راهپيمايي هاي چپگرايان و کمونيستها شرکت جويد، حتي با ويلچر. فريدا که از 1926 به کار کشيدن تصوير پرداخته بود با يک نقاش ديگر ازدواج کرده بود. وي گفته بود که براي کشيدن تصوير ،قبلا طرح تهيه نمي و پس از نشستن در برابر تابلو سفيد هرچه را که از واقعيات به ذهنش برسد ترسيم مي کند. يکي از تصاوير معروف او، فردي را نشان مي دهد که دستش قطع شده و در حال خونريزي است. فريدا پس از تصادف با اتوبوس و در دوران بستري بودن در بيمارستان هم به کار ترسيم ادامه داد و مناظر راهرو بيمارستان و اطاق بيماران را کشيد و مشکلات را عيان ساخت. دو نمايشگاه موفقيت آميز از کارهاي فريدا در طول حياتش در نيويورک و مکزيکو سيتي ترتيب داده شده بود.

عشق و فلسفه 2

   پيش از اين گفتم كه تبديل محسن مخملباف دو چشم بي سو و توبه نصوح به محسن شبهاي زاينده رود و نوبت عاشقي و سكس و فلسفه بي مدد فلسفيدن ممكن و ميسور نبوده است.با دقت در فيلم سكس و فلسفه مي توان حدس زد كه ميرزا محسن دراين بيست سال گذشته چه كتاب هايي خوانده و چه ادديشه هايي در سر مي پرورانده.ما كه دسترس به حضرت ايشان كه در ديار تاجيكستان مقيم اند نداريم ناچاريم از روي اثر پي به موثر برده و اين پازل را بازسازي كنيم!

   آقا محسن در اين فيلم به تعريف جديدي از عشق پرداخته است.مبناي نظري اين تعريف را بايد در كتاب هايي چست كه احتمالا خوانده است و درونيش كرده.شايد او از عبدالكريم سروش آموخته ودر كتاب قبض و بسط تيوريك شريعت او خوانده كه فهم آدمي از دين بشدت عصري و تابع تحولات زمانه است و با خود انديشيده حال كه فهم مقدس ترين مقوله ي هستي اينقدر مي تواند متغير باشد پس چرا نتوانيم از عشق نيز فهمي نوين و تابع اقتضايات زمانه داشته باشيم؟حديث ليلي و مجنون ديگر مال هزار سال پيش است و....

 

فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر                           سخن نو آر كه نو را حلاوتي است دگر   

 

   شايد هم كتاب فلسفه دين جان هيك را خوانده و از نظريه پلوراليسم ديني خوشش آمده و چنان انديشيده كه حال كه فيلسوفان و متالهان معتقدند كه هر ديني واجد بخشي از حقيقت ناب عالم است پس چه اشكالي دارد كه بينگاريم كه هر زني نيز پاره اي از هويت وچودي ما را در بر دارد و در اين جستجو بايد اين پاره ها را بيابيم و به هم متصل كنيم تا چهره ي تمام نماي حقيقت را ترسيم و شهود كنيم.

   كسي چه مي داند! محسن مخملبلف هرچه هست دستپخت زمانه است.زمانه اي كه همه چيز را دگرگون ميكند همه چيز را.و هر آنچه را كه سخت و استوار است دود ميكند و به هوا مي فرستد.مخملباف بخشي از تجربه ي مدرنيته ي ايراني است.او، آثارش و افكارش را جدي بگيريم هرچند نپسنديم.

 

 

 

آموخته هایم!

 

آموخته ام که : هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد.

 

آموخته ام که : هيچ وقت هيچ وقت زود قضاوت  نکنم.

 

آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.

 

آموخته ام که : هميشه هميشه بخندم.


آموخته ام که : هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند.

 

آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.

 

آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.

 

آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.

 

آموخته ام که : هرگز وابسته کسي نباشم.

 

آموخته ام که : زمان زيادي نياز است تا من به آن شخصي تبديل شوم که آرزويش را دارم .


آموخته ام که :  يا تو رفتارت را کنترل مي کني يا رفتار تو را کنترل مي کنند .


آموخته ام که :  گاهي اوقات از کساني که انتظار دارم در هنگام شکست مرا ياري کنند ، سخت ترين ضربه را خواهم خورد .


آموخته ام که :  گاهي اوقات حق دارم عصباني شوم اما اين حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم .

 

آموخته ام که :  زندگي را از طبيعت بياموزم ،

چون بيد متواضع باشم ، 

 چون سرو ، راست قامت،

مثل صنوبر ، صبور ،

مثل بلوط مقاوم ،

مثل رود ، روان ،

مثل خورشيد با سخاوت و

مثل ابر با كرامت باشم .

 

آموخته ام كه :  اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم

عشق و فلسفه 1

 

                                    از عشق یک ایدؤلوژی نساز!

          

ادامه نوشته