شطحیات!
وقتي قلم راز تو را در لوح هستي مي گشود
وقتي سخن در عرش حق تنها ز خلقت مي سرود
وقتي كه آن گنج نهان پرده ز رويش مي زدود
وقتي كه در صبح ازل شام ابد پيدا نبود
وقتي ستاره زاده شد يا مهر و مه جلوه نمود
وقتي كه آفاق جهان پر شد ز هر بود و نمود
وقتي ملك پيشانيش بر خاك پاي تو بسود
وقتي كه شيطان حسود عقل از كف آدم ربود
وقتي كه بر دست صبا زلفت پريشان گشته بود
محو تماشايت شده درياودشت و كوه ورود
من فتنه ي رويت شدم برخاست از دل دود عود
آنگه غزل هاي مرا در عشق تو عالم شنود



