نجوا

...
شراب ِزهرآلوده به جام و
شمشير ِ به‌زهرآب‌ديده  
در کف ِ دشمن. ــ
همه چيزی
از پيش
روشن است و حساب‌شده
و پرده
در لحظه‌ی معلوم فرو خواهد افتاد.
 
با اين همه
از آن زمان که حقيقت
چون روح ِ سرگردانِ بي‌آرامي بر من آشکاره شد
و گند ِ جهان
چون دود ِ مشعلي در صحنه‌های دروغين
منخرين ِ مرا آزرد،
بحثي نه
که وسوسه‌يي‌ست اين:
بودن
يا
نبودن.
 
احمد شاملو

بسیج مدرسه عشق است

 

   این جمله را بسیار شنیده اید؛بویژه هر سال درهفته اول آذرماه.زمان جنگ هم ما با ماژیک، پشت پیراهن خاکستری رنگمان می نوشتیم و یا روی پارچه های سبزوسرخی که به سرمان می بستیم؛ و چقدر به آن افتخار می کردیم که نخست وزیرمان این لقب را به ما داده است! آن موقع نه سهمیه رزمندگانی در کار بود و نه امتیازات دیگر نه وامی نه ناقه ای و نه جملی. اصلا قرار نبود زنده بمانیم که دانشگاهی برویم و زمینی بگیریم و وامی و موافقت اصولی وچه و چه. گویی دنیای ما در پشت خاکریزها خلاصه شده بود. بسیج و بسیجی، هم آن موقع مظلوم بود و هم، اکنون. در آن زمان مظلوم بود چون به اسوه و اسطورهء بسیجی ها،مهدی و حمید باکری توسط بعضی ها که امروز ردای وزارت و صدارت بر تن دارند ستم اخراج از سپاه روا داشته شده بود و اگر نبود درایت و کیاست آقا محسن معلوم نبود اجازهء حضور در جبهه و شهادت به آنان داده شود. وضع کسانی مثل مرتضی یاغچیان و حسن شفیع زاده و علی تجلایی هم بهتر ازآقا مهدی و حمیدآقا نبود. الان هم وضع آقا محسن از هیچکدام از آنها  بهتر نیست! ظاهرا بعضی از واژه ها و مفاهیم مظلوم زاده می شوند و مظلوم می زیند و مظلوم.... نه بسیج و بسیجی ممکن است مظلوم زاده شده باشد و مظلوم زندگی بکند اما هرگز نخواهد مرد. اگرابر خاموشی و فراموشی نام امام خمینی و همت و زین الدین و...را دربرگیرد بسیج و بسیجی نیز خواهد مرد. حتی لجن مال کردن این واژهء زیبا نیز خاطرهء مهربانی وصفا و صمیمیت و اخلاص و یکرنگی بسیجیان واقعی را از ذهن های بیدار نخواهد زدود. بسیجی حتی بروی دشمن بعثی بی سلاح خود نیز آتش نمی گشود و بلکه آب و نان خود را با او تقسیم می کرد.

    ترا چه شده است ای قشنگ ترین کلمهء دنیا و ای یادآور ناب ترین تجربه های انسانی که این گونه زیر چکمه های جهالت و پوتین های دنیا طلبی خرد شده ای؟ مگر تو رند عالمسوزی نبودی که با مصلحت بینی ،که کار ملک است،سرو کاری نداشتی؟

   نه  نه  نه   بسیجی بروی دشمن بی سلاح خود هم آتش نمی گشود و نمی گشاید و نخواهد گشود...

باقی این سخن را ای مطرب خموش          زینسان همی شمار که زینسانم آرزوست         

مناجات

این دعا حضرت صاحب الامر علیه السلام است که تعلیم کرده آنرا به شخصی که محبوس بود!پس خلاص شد

(مفاتیح الجنان ص ۲۰۷)

الهی عظم البلا و برح الخفا وانکشف الغطا وانقطع الرجا وضاقت الارض ومنعت السما

 و انت المستعان و الیک المشتکی ،الغوث الغوث الغوث،ادرکنی ادرکنی ادرکنی،الساعه

 الساعه الساعه،العجل العجل العجل،یا ارحم الراحمین.

دعا و مناجات

 

اللهم اشکوا  الیک فقد نبینا و قله عددنا و کثره عدونا.ربنا لا تسلط علینا من لا یرحمنا

رای اولی ها

  

گشتی در حوزه های اخذ رای که زدم با صدها رای اولی برخورد کردم که بیش از شصت سال داشتتند.می دانید معنی این پدیده چیست؟شما بگویید! 

شب انتخابات


  در زندگی آدمی چند بار از این فرصت ها پیش می آید که احساس کند ارادهء او در تغییر اساسی گفتمان سیاسی کشورش موثر است؟ اینک یکی از آن فرصت هاست که معلوم نیست بار دیگر دست بدهد.با توکل به خدا و به امید روزهایی شاد و بهتر به پای صندوق های رای می رویم و همچون نماز اول وقت از آغازین دقایق، این فریضه را ادا می کنیم.دیگر جای گفتگو نیست وقت عمل و امل است.


یا علی

سخنی از سوسن شریعتی

 

این چند نکته را هم از سوسن دختر شریعتی بزرگ بخوانید

َدستورالعمل هایی ممکن برای ترک عادت

ادامه نوشته

چرا باید رای بدهیم(2)

 

    همان طور که پیش از این گفتم عده ای از شهروندان واجد شرایط برای رای دادن در ایران نه از وضع موجود راضی هستند و نه در بین نامزدهای موجود پست ریاست جمهوری، کسی را می یابند که برآورندهء انتظاراتشان باشد. باید پذیرفت که این نگاه در بین درصد زیادی از مردم ایران وجود دارد و با انکار آن مشکلی حل نمی شود. بنابراین باید با صاحبان این رویکرد باب گفتگویی عمیق باز کرد. این دیالوگ باید مبتنی بر درک متقابل و بحثی بر اساس واقعیات جامعه بوده و خاستگاه این نگاه را هدف قرار دهد. من در این فرصت می کوشم به این مساله با همین روش بپردازم.

ادامه نوشته

جای امام خالی!

 

   همیشه این دغدغه را داشتم که چگونه می توانم شور و حال روزهای پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ را برای نسل سومی ها توضیح دهم و تصویر کنم.از عصر دیروز دیگر این مشکل هم برایم حل شد.

   خودشان دارند همان حال و هوا را در خیابان های تهران بازسازی می کنند.فقط در این میان جای امام خالی است که بار دیگر از دوستانش حمایت کند!

چرا باید رای بدهیم؟(1)

   از یک منظر،این پرسش چندان وجهی ندارد؛ چراکه در حیات بشری ، اصل بر عمل است نه بی عملی. به دیگر سخن انسان، انسان است چون فعال است و تاثیر گذار نه فقط منفعل و تاثیر پذیر. تاریخ هم نشان داده است که آدمی حتی توانایی تصرف در طبیعت دارد و حوزه فاعلیت او بسیار گسترده است.اما شکی نیست که برای هر عملش باید مبنایی قابل دفاع نیز داشته باشد. من می کوشم که برای فعل رای دادن در انتخابات ریاست جمهوری دهم بنیانی متقن و توجیهی مدلل طراحی کنم.

اول: در جوامع دموکراتیک یا شبه دموکرات،سرنوشت سیاسی مملکت از طریق ارادهء ملی رقم زده می شود. بنابراین مشارکت عمومی در تصمیم گیری های سیاسی، میزانی است برای سنجش حساسیت آحاد جامعه در بارهء سرنوشت خویش. در شرایط فعلی کشور ما نیز، بی اعتنایی به مسایل جاری در مملکت و بویژه آنچه قرار است در چهار سال آینده واقع شود، نوعی بیوفایی و خیانت به این مرزبوم محسوب می شود. مام وطن را تنها رها کردن و در برابر خوشی و ناخوشی او بی تفاوت بودن عملی نیست که شایستهء یک ایرانی نژاده باشد.این سرزمین متعلق به تک تک ماست و انصاف نیست که از مواهب طبیعی و غیر طبیعی آن بهره مند شویم اما نگران سرنوشت او نباشیم. این ملک، تاریخی دارد سراسر بزرگی و عظمت،مملو از پاکی و راستی و درستی ،هرگز ذلت و ناراستی و نادرستی در این مملکت ارزش به شمار نمی آمده است.همواره ایرانیان در راه میهن خود جان ها و سرها داده اند و اصولا درست یا غلط ، وطندوستی خصلت بارز آنان بوده است.

دوم: واجدین شرایط رای دادن دو طیف بیشتر نیستند؛ یا از وضع موجود راضیند و خرسند و یا ناراضی و ناخشنود. آنان که  شیوهء مدیریت چهار سال گذشته را می پسندند حق آن را دارند که دستکم یک باردیگر این شیوه مطلوب را تجربه کنند. بنابراین می باید مجدانه تلاش کنند که وضع موجود را حفظ نمایند بویژه این که اگر بیم آن باشد که ناراضیان در صدد تغییر برآیند و آراء لازمه را کسب وهمهء رشته های چهار ساله شان را پنبه کنند.

   اما آنان که از روش اداره جامعه در دورهء پیشین دل خوشی ندارند نیز از دو حال خارج نیستند؛یا اندیشه و سیستم مطلوب خود را در تفکرات یکی از نامزدها می بینند و یا هیچکدام از نامزدها با آرمان های آنان همسو نیستند. در شق اول طبیعی است که از بن دندان و صمیم جان در راه پیروزی نامزد مورد نظرشان تلاش کنند. این تلاش فقط در رای دادن به آن کاندیدا خلاصه نمی شود بلکه شامل روشنگری دیگران و جلب آرای سرگردان نیز می گردد. کافی نیست که فعل دموکراتیک ما معطوف به شرکت در انتخابات شود بلکه لازم است در راستای معرفی کاندیدا و اندیشهء او ،مخصوصا به اقشار کمتر آگاه، کوشش شود. این امر چندین برکت به دنبال دارد.اول آنکه موجب جاری شدن ارادهء بخشی از مردم می شود که از وضع موجود ناراضیند. دودیگر این که باعث رشد و اعتلای شعور سیاسی و اجتماعی افراد جامعه می گردد و سوم آن که شور و نشاط عمیقی در جامعه ایجاد می کند.چیزی که سخت بدان محتاجیم!

   اما تکلیف آنان چیست که نه از وضع موجود راضیند و نه در بین کاندیداهای حاضر فردی را توانمند برای محقق ساختن آمال و آرزوها و ایده هایشان می یابند. این مساله،البته کمی پیچیده است و نیازمند تامل بیشتر که در پست بعدی بدان خواهم پرداخت.    

پیش فرض های رای ندادن(2)

 

    همانگونه که پیشتر گفتم صفر و صد دیدن امور، مهمترین دلیل عدم مشارکت آراء خاموش در انتخابات است.آنان از یک رییس جمهور توقع دارند که اولا از جمیع جهات علمی و اخلاقی و مدیریتی و ... در اوج باشد و ثانیا در یک بازه زمانی محدود ایران را به کمال مطلوبی که آنان می خواهند برساند.یعنی انتظار آرمانشهر از انسان کامل!

   اگر نگاهی تاریخی  به فرایند توسعه سیاسی و اجتماعی در جوامع پیشرفته بیفکنیم خواهیم دید که ملل دیگر ، چه هزینه های سنگینی برای دستیابی به حقوق شهروندی و دموکراسی و... پرداخته اند و چه روزگاران بلندی را در راه رسیدن به آرمان هایشان صرف مبارزه کرده اند.آنان اگر از همان ابتدا از رهبرشان می خواستند که طی چهار سال عقب ماندگی های تاریخی شان را بر طرف کند،مطبوعات را آزاد نماید،فساد مالی و رانت خواری را ریشه کن کند،ممیزی کتاب را لغو کند،کرامت انسانی را به آحاد جامعه بازگرداند ،بیمه های ا جتماعی را توسعه دهد،اهل علم وهنر را تکریم کند،جزیره های قدرت را از بین ببرد،ریشهء استبداد را بخشکاند و ... هرگز به این جایگاهی که اکنون دارند،نمی رسیدند.باید پذیرفت که نوع بشر، افتان و خیزان به آمالش دست یافته و می یابد و خواهد یافت.

ادامه نوشته

پیش فرض های رای ندادن(1)

  

 من هگلی نیستم اما این روزها روح  زمانه را در خیابان های تهران به حس و تماشا نشسته ام.من که هرگزاهل تفرج های شبانه نبوده ام چندی است  دلم نمی آید که شبها گشتی در بزرگراه هاو میدان ها نزنم.از دیدن این همه شور و شوق به وجد و حال می ایم و از شما چه پنهان احساس غریب جوانی به من دست می دهد.وقتی می بینم پیران وجوان ها زنان و مردها وحتی بچه ها با چه علاقه ای به تبلیغ کاندیدای مورد علاقه شان می پردازند یاس فلسفی ام کمی التیام پیدا می کند و اندکی به آیندهء این مرزبوم امیدوار می شوم.اما نگرانی های من هنوز سر جای خودش است و در این چند روز می خواهم آنها را با دوستانم در میان گذارم تا من هم سهمی در این شور و نشاط ملی داشته باشم.بقول سعدی شیراز:

برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ                                        چون دست می دهد نفسی فرصت فراغ      

گر نشنوی نصیحت وگر بشنوی به صدق                               گفتیم و بر رسول نباشد بجز بلاغ   

ادامه نوشته

نامه به رییس جمهور آینده(4)

جناب رییس جمهور!

   استادان دانشگاه ، بخش عمده ای از حیات فکری جامعه را رهبری می کنند و در حقیقت سکانداران کشتی اندیشه در جامعه هستند. بی وجود اینان هیچ اجتماعی نشاط و پویایی نخواهد داشت. خود حاکمان نیز محتاج تر از همه بدیشان هستند چه در عمل و چه در نظر. این موجودات اندیشنده هرچقدر در آرامش و آسایش روحی و جسمی باشند همانقدر می توانند مفید واقع شوند. باید تلاش کنی این آسودگی خیال به حداکثر برسد. خواهش می کنم باز هم فکربد نکن! نمی گویم جیره و مواجب ایشان را بیشتر کن؛تا تو در جواب بگویی پس حقوق پرستاران و کارگران و کارمندان ثبت و... چه ! غرض من چیز دیگری است که کمتر رییس جمهوری توانسته آن را بدرستی درک کند. منظور من آن است که یک مدرس دانشگاه در دولت شما باید احساس کرامت انسانی و حرفه ای بکند. می خواهی بدانی که چه عواملی مخل آرامش روحی استادان می شود؟ فقط قول بده که با شنیدن آنها رو ترش نکنی و به فکر چاره بیفتی!

* یک استاد دانشگاه، کارمند اداره فلان و بهمان نیست که با او برخورد خشک اداری و کارمندی شود و همهء شئونات شغلی و فردی او تحت ضبط اراده ای از بالا قرار بگیرد. بگذار این قشر دانا بر سرنوشت کاری خود مسلط باشد. به این قشر اعتماد کن و اجازه بده استادان دانشگاه رئیسشان را خودشان انتخاب کنند. ریاست دانشگاه ،مدیر کلی اداره ثبت احوال یا پست و... نیست.کسی باید بر اهل علم ریاست کند که از نظر علمی و شخصیتی وجاهت ومقبولیت عام داشته باشد. در بین استادان محترم باشد و او نیز به همکارانش احترام گذارد نه اینکه آنان را کارمند زیردست خود فرض کند. از حقوق آنان دفاع کند و مجری چشم و گوش بستهء منویات سیاسیون نباشد و برای دو روزه ریاست دنیایی اهل علم و فضل را نرنجاند. اگر فضایی ایجاد کنی که مدیریت مراکز علمی و پژوهشی با رای مستقیم علما و پژوهشگران انتخاب شود و نه بر اساس سلایق شخصی و ملاحظات سیاسی، بی تردید یکی از دغدغه های مدرسان دانشگاه رفع و درنتیجه، بوستان دانش و اندیشه پر برگ و بار تر خواهد شد. آیا چیزی جز این می خواهی؟

 

*یکی دیگر از عوامل نگرانی و گاه سرخوردگی دانشگاهیان عبارت است از غلبهء سیاست ، ایدئولوژی، عوامزدگی وسطحی نگری برژرف اندیشی،علم محوری، روشن بینی. پر واضح است که در جوی که علم و دانش معیار ارزشگذاری نباشد و ریا و سالوس و عوامفریبی حاکمیت یابد هرگز نمی توان کار فکری کرد و تولید اندیشه نمود. خود بهتر از من می دانید که امنیت روحی و جسمی تا چه حد در برونده هر فعالیتی اثر گذار است. اگر یک استاد داننشگاه بیم آن داشته باشد که حرکات و سکنات و رفتار و گفتار او مایهء درد سر برای خود و خانواده اش شود دیگر چگونه می تواند داشته های علمی و تجربه خود را در اختیار دانشجویانش قرار دهد. آگر یک مدرس دانشگاه در فضایی که اصولا و ذاتا چند صدایی است نتواند بی اضطراب و دغدغه به فعالیت علمی بپردازد و آنچه می اندیشد را با جویندگان دانش در میان نهد و از این طریق افکارش را به محک نقد و نظر زند و همواره کسانی که از نظر فضل و فضیلت بمراتب در درجاتی فروتر از او قرار دارند بر کار او نظارت غیر مسوولانه کرده و حتی بر او خرده بگیرند دیگر چه امیدی برای تلاش علمی باقی می ماند؟

جناب رییس جمهور!

   نرم افزار های جامعه ای که شما برآن حکم می رانی ،یعنی دانشجویان و استادان ، با ارزشند و در عین حال حساس و شکننده. سرنوشت اینان را در دست عده ای بیخبر از عوالم علم و عمل نپسند. غرور نسل جوان،پاک و بی آلایش این مرز و بوم را که قدم در جاده دانش اندوزی نهاده اند لگد کوب اهواء و امیال قدرت طلبان و زیاده خواهان و توطئه اندیشان نکن. اینان فردای ایران عزیز را رهبری خواهند کرد و اگر مورد بیمهری و تحقیر و توهین و آزار و اذیت قرار گیرند معلوم نیست چه بر سر این مملکت بیاید چرا که اگر زمام امور جامعه ای در دست کسانی قرار گیرد که از سلامت روحی و کرامت انسانی برخوردار نباشند نمی توان آینده ای درخشان برای آن متصور شد. لطفا به وزیر علوم و آموزش و پرورشت توصیه اکید کن که درصدی از خطاهای نسل جوان را نادیده بگیرد چراکه خودشان جوان بوده اند و احتمالا به روزگار جوانی، چنان که افتد و دانی ، اشتباهاتی بزرگ و کوچک از ایشان سر زده است!  

هراس!

 

   به پیرامونش نگریست؛هیچ چیز جز خودش

 

 ندید.نخست فریاد برآورد:من هستم!...

 

آنگاه هراسید،زیرا انسان می هراسد...

 

هنگامی که تنهاست.

بریهادارانیاکا  اوپانیشاد

نامه به رییس جمهور آینده(3)

آقای رییس جمهور!

    نمی گویم ممیزی کتاب را حذف کن، فکری به حال قانون مطبوعات بکن ،بگذار کمی و فقط کمی نویسندگان و شاعران و اندیشمندان در فضایی بازتر نفس بکشند،امنیت شغلی برای اهل فرهنگ ایجاد کن، اگر روزنامه نگاری بازداشت شد پادرمیانی کن، قدری به صدا و سیما برس تا از این حال و هوای عوام پسند بدر آید، شیوه گزینش دانشجو را اصلاح کن و... نه

هیچکدام از این مطالبات مشروع را از تو نمی خواهم چرا که می دانم که در ایران زندگی می کنم و می کنی و نباید توقعات بیجا داشته باشم! و اصلا بسیاری از این امور دست تو نیست و اگر هم بود خودت را بخاطر این مسایل به دردسر نمی انداختی من فقط می خواهم وقتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و علوم و تحقیقات و فناوری و آموزش و پرورش انتخاب می کنی حساسیت بیشتری نسبت به وزارت تعاون و ارتباطات و... بخرج دهی و قبای وزارت را به دوش هرکسی نیفکنی.

جناب پرزیدنت!

   حذف ممیزی کتاب فعلا یک آرمان دور و دراز است که شاید عمر ما کفاف نکند که آن روز را ببینیم اما می توانم از شما بخواهم که فردی فرهنگی و آشنا به این امور را بر مسند وزارت بنشانید تا با فهمی عمیق و شعوری بالا و سعه صدری نسبی به امور بنگرد و تفاوت محیط نظامی و امنیتی را با فضاهای فرهنگی بداند آنوقت اگر ممیزی هم بکند مقبول اهل فرهنگ خواهد افتاد و هم خودش و هم رییسش خیر دنیا و آخرت خواهد دید و بر محبوبیتش و محبوبیتت بین عقلای قوم افزوده خواهد شد.اگر چنین نباشد و عده ای به کار گمارده شوند که فرق محمود عنایت و حمید عنایت را ندانند و تفاوت رمان و مقاله را نفهمند،یا به آزار نویسندگان می پردازند و یا بر سراتاق در ساختمان وزارت به جان همدیگر می افتند!

حضرت آقا!

   می دانم که اصلاح قانون مطبوعات کار تو نیست و اصلا ممکن است دغدغه ات نباشد اما ترا به خدای احد و واحد از هر راهی که می توانی وارد شو تا روزنامه چی ها ، این وجدان های بیدار جامعه، اسیر دست سیاسیون قدرت طلب و وجه المصالحه طرفین دعوای قدرت سیاسی قرار نگیرند.من کاری ندارم که آنان چه فکر و اندیشه ای دارند؛من فقط می دانم که زن و بچه و پدر و مادر دارند و بس.راضی نباش تو در کنار همسر و خانواده ات سر راحت بر بالین بنهی اما فرزند خردسال یا مادر پیر آنان چشم انتظار عزیزشان باشند و یا از ترس و نگرانی لرزه بر اندام همسر و فرزندانشان نپسند.من نمی دانم که حق با توست و یا با آنان و اصلا نمی دانم که حق چیست و حقیقت کدام است تنها حقیقتی که با آن آشنا هستم آن است که همه حق دارند احساس امنیت کنند و نگران فردایشان نباشند.

جناب رییس جمهور!

   به همکاران فرهنگی ات بگو که به هنرمند نمی شود دستور داد که اینگونه بنویس و آنگونه خلق کن!فیلمساز ونمایشنامه نویس و نقاش و شاعر و داستانسرا و خطاط و طراح شانش از همهء مدیران تو بالاست و هیچ یک از همکارانت حق ندارد برای ایشان تعیین تکلیف کند.بگذار ایشان با خیال راحت بیاندیشند و با طیب خاطر به خلاقیت بپردازند و مطمئن باش آنان نه تروریستند و نه برانداز و نه شورشی.بلکه آنها تبلور دردهای جامعه ای هستند که تو بر آن حکومت می کنی. اطمینان داشته باش که شعور تک تک ایشان حداقل به اندازه مدیران فرهنگی توست و ایشان اقتضائات فرهنگی جامعه ایران اسلامی را بیش ازمدیران مربوطه می فهمند و یقینا کاری نمی کنند که برخلاف عرف و شرع و قانون جامعه باشد.قدری به ایشان اعتماد کن حتی اگر بصورت آزمایشی هم که شده شش ماه تا یکسال دستور بده به پروپای آنان نپیچند؛اگر ضرر کردی باز هم راه بگیر و ببند باز است.

آقای رییس جمهور!

   اهالی فرهنگ و هنر شان خود را بالاتر از این می دانند که در دام سیاست بازان بیفتند بنابراین نه راستند نه چپ،نه اصولگرا و نه اصلاح طلب،نه مشارکتی و نه موتلفه ای آنان فقط تولید فکر می کنند و ای بسا که فکرشان به درد شما و حزبتان بخورد.پس از جانب ایشان احساس خطر نکن و بگذار کارشان را بکنند و اصلا برای کلاس کار خودت هم که شده گاهی شامی به آنها بده و عکسی یادگاری با آنان بگیر که خدا شاهد است اگر ریاست جمهوری این امکان را برایت فراهم نکند که اهل فرهنگ و هنر را بنوازی و کسب اعتباری برای خودت بکنی،به لعنت خدا نمی ارزد.ریاست بالاخره چهار یا هشت سال طول می کشد و تمام می شود بگذار بعد از اتمام دوره ات نخبگان یادت را گرامی دارند و احترامت گذارند.

ادامه دارد  

بدون شرح!

 

نظر «اراسموس» رتردامی در مورد انتخابات ریاست جمهوری در ایران!

 * هنگامی که دو لشکر در مقابل هم قرار می گیرند و فریادگوش خراش شیپورها بلند می شود،از وجود عقلا و دانشمندان بزرگ،که از شدت کار و مطالعه به جان آمده اند و فقط آنقدر خون یخزده و کم قوت دارند که برای نفس کشیدن کافی باشد،چه کاری برمی آید؟به عکس،مردمانی غول پیکر و درشت استخوان لازم است که صاحب تهور بسیار و شعوری ناچیز باشند.

 *از گروه فلاسفه در زندگی عملی روزانه کاری بر نمی آید.

 *بزرگترین بدبختی ملت آن است که اختیارش به دست مردی فلسفه باف یا آنکه مدعی دانش است بیفتد...اگر کسی هست که می خواهدبه کار همه خرده گیری کند،نصیحت من به او آن است که به بیابانی بگریزد و در آنجا به تنهایی از عقل و دانش خود بهره بگیرد.

(در ستایش دیوانگی)