مردم اندر حسرت نقد درست(1)
دوست عزيزم جناب دكتر زرقاني در وبلاگشان از كمبود يا نبود نقد خوب و مقالات مفيد در حوزه
نقد ادبي گلايه كرده و دلايلي نيز بر اين امر ذكر نموده بودند كه مثل بيشتر كارهايشان خواندني بود و
علاقمندان مي توانند بدان مراجعه كنند.نوشته ي ايشان مرا بر آن داشت كه اين چند سطر را قلمي كنم.
اول از همه بايد گفت كه اين روزها نه نقد خوب ، كه حتي كتاب خوب براي خواندن گير نمي آيد.من
كه حداقل هفته اي يكبار چرخي در شهر كتاب مي زنم تا شايد چيزي دندان گير به چنگم افتد هين هفته
پيش از ميدان انقلاب تا چهارراه ولي عصرپياده گز كردم امادريغ از يك كتاب خوب .اما دليلش چيست ؟
به نظر من خيلي واضح است .ما ايراني ها از تاريخ صدها سال است مرخصي گرفته ايم ودر تعطيلات به
سر مي بريم.راستش را بخواهيدفاصله ي ما با دنياي غرب در حوزه ي علوم پايه وفني وتكنولوژي وفناوري
اطلاعات بسيار ملموس وروشن است وهر آدم نيمه مطلعي هم مي داند كه اين شكاف چقدر عميق است. حال
همين فاصله را به توان ده برسانيد .عدد ورقم بدست آمده شكافي است كه در حوزه ي علوم انساني بين ماو
دنياي مدرن وجود دارد.اين اغراق نيست ، غلو و بزرگنمايي نيست ، بلكه عين حقيقت است؛ما در حوزه ي
علوم تجربي به موفقيتهاي نسبي دست يافته ايم. مثلا در زمينه ي نانو تكنولوژي ، سلولهاي بنيادين و اخيرا
فيزيك هسته اي فاصله مان را با غرب كمتر كرده ايم اما در حوزه ي علوم انساني ، اعم از فلسفه،ادبيات ،
علوم اجتماعي ،روانشناسي و مديريت و اقتصاد هيچ حرفي براي گفتن نداريم.في المثل در رشته ي خودمان
هنوز كه هنوز است تنها اثر ادبي قابل ارايه به دنيا بوف كور مرحوم هدايت است وبس.
در زمينه ي علوم تجربي،مصرف كننده بودن آسان تر و عملي تر است اما در علوم انساني معلوم نيست
كه مصرف كننده بودن ممكن و يا مطلوب باشد. گو اين كه در اين زمينه نيز مصرف كننده بودنن را هرگز
ياد نگرفته ايم.
براي اينكه از بحث هاي پيچيده و انتزاعي دز اين مورد پرهيز كنم تلاش مي كنم ابتدا به ريشه هاي عقب
ماندگي خودمان از قافله تمدن بشري در حوزه علوم انساني اشاره كرده سپس نقبي به مساله نقد بزنم.
اول: توليد علم و فكر در زمينه ي ادبيات و علوم انساني تابعي است از متغير كلي توسعه يافتگي.پر واضح
است كه جامعه ي ماجزو جوامعي است كه اگر خدا بخواهد در حال توسعه هستند و طبعا نبايد انتظار داشت
كه خلق انديشه ي جديد در يك جامعه ي توسعه نيافته كما و كيفا با جوامع پيشرفته و ملل راقيه برابري كند
.به تعبير ديگر ضعف نظريه پردازي در علوم انساني را مي توان ذيل تاريخ توسعه نيافتگي مان به شمار آورد
.پس هر حكمي بر عقب ماندگيمان از قطار تمدن جديد صادق و جاري باشد در اين باب نيز ساري است.
دوم:سيطره تاريخي عنصر ترك بر ايران،استبداد سياسي و اجتماعي،حمله ي مغول،شكست نهضت فكري
معتزله و غلبه گفتمان اشعريت و تصوف و عواملي از اين دست ماشين پيشرفت و ترقي جامعه ي ما راتقريبا
متوقف نمود و نشاط علمي را از حوزه هاي فكري ما را ستاند و خيز بلندي كه پس از اسلام براي پيشرفت
برداشته بوديم تبديل به ركودي وحشتناك و ياس آور شد.پس ديگر نبايد انتظار معجزه مي داشتيم چرا كه عصر
پيامبران و معجزا ت به سر آمده است!
سوم:سرايت استبداد فردي از روح و رفتار حاكمان به ذهن و زبان و عمل آحاد مردم و از جمله علما و نهادينه
و اجتماعي شدن روحيه استبداد به راي،ميوه اش ،فقدان نگاه تاريخي و اجتماعي به علم و دانش مي باشد.وقتي
جامعه اي به هويت جمعي و زمانمند دانش باور نداشته باشد و هميشه بصورت فردي كار كرده وبيانديشد و
همواره همه چيز را از صفر شروع كند و پشت سر خود را نبيند و به تلاش هاي ديگران وقعي
ننهد وضعش از اين كه هست بهتر نمي شود.بدين لحاظ است كه ما هميشه با گسست هاي تاريخي
ويرانگري در تمام زمينه ها روبروييم.
ادامه دارد