دردهای بی درمان انسان(4)

در جستجوی حقیقت(۲)

شایدعبارت"جستجوی حقیقت"مسبوق به پیش فرضی باشد با متافیزیکی سنگین و آن اینکه چیزی به نام حقیقت وجود دارد و باید او را جست. در این صورت سخن بر سر اصل مطلب نیست بلکه مساله اصلی روش و ابزار این جستجوست.اما به گمان من اگر حقیقتی جستنی در عالم هستی وجود داشته باشد نفس جستجوست و معنی دار بودن آن.به تعبیر دیگر پرسش بنیادین آن است که اصولاْ جستجو چیست و متعلق آن کدام است.آیا تحری حقیقت خود  گمانی بیش نیست؟ آیا پندار ما فریبمان داده است و گمان می کنیم  که در جستجوی چیزی هستیم. از این جاست که پرسش دیگری پیش کشیده می شود که آیا ما هستیم؟و این هستنده است که در جستجوست؟پاسخ دکارت به این سؤال مشهورتر از آن است که نیازمند بازگویی باشد.می اندیشم پس هستم.همین که گمان می کنیم که می اندیشیم  و بدنبال چیزی هستیم کافی است که باور داشته باشیم که هستیم بنابراین آنچه می جوئیم قاعدتاْ باید مطلوب و مقصدی خارج از خودمان باشد و فارغ از هستی و بود و نبود.از این روست که بحث معرفت شناسی تحویل به متدولوژی و روش شناسی می شود.یعنی حقیقتی هست و تنها کافی است که بجوئیم و به طریقی بیابیم. این قولی است که عده ای بر آنند.اما تکاپوی جستن جز از درون ما آغاز شده و جز از طریق قوای حسی و عقلی و مخیله آدمی است؟به نظر می رسد هر حقیقتی ـ در صورت وجود ـ قهراْ از فیلتر حس و اندیشه و خیال ما خواهد گذشت و خدا می داند که در این فرآیند چه بر سر این شاهد حقیقت خواهد امد و به چه میزان مورد دخل و تصرف بیگانگان قرار خواهد گرفت.

   به نظر می رسد حقیقت چیزی نیست جز فهم ما از آنچه امر واقع می پنداریمش.شاید این سخن به مذاق خیلی ها خوش نیاید اما حقیقتا گریز و گزیری از  زندان حواس و فهم و شعور کاملا انسانی و محدودمان نیست.اگر چیزی در آن دور دست هاست ـ که دعا می کنیم باشد ـ تنها از راه خرد و شهود و حاسه ی بشدت محدودمان قابل دست یابی است.درد بی درمان بشر هم همین است که هیچگاه لذت هم آغوشی واقعی با معشوقه ی واقعی اش را نخواهد یافت و اصلا مگر واقعیت چیست جز این حسرت نرسیدن به او؟

پس از چندین شکیبایی شبی آخر توان دیدن           که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت؟

تبریک و التماس دعا

اکنون که فصلی دیگر از سال بندگی به سر آمد ضمن عرض شاد باش از مستجاب الدعوه ها می خواهیم که ما را فراموش نکنند.و برای آنان که اهل نیایش اند این نجوای عاشقانه را تقدیم می کنم با این توضیح که دعای صباح یکی از قویترین و زیباترین متن های ادبیات عرب از لحاظ آرایه های ادبی و اسلوب نثر است و نوشتار متکلف و موزون آن به زبان عربی یکی از شاهکارهای بی نظیر در نوع خود است؛

دعای صباح حضرت امیر(ع)


خداوندا:
ای کسی که بیرون آورد زبان صبحدم را به بیان تابناک آن
و پراکنده نمود تاریکی های شب تار را به کمک ماه لرزان
و استوار ساخت چرخ گردون را در اندازه ها و نظم زیبای برجهای خود
و پرتوافکن نمود خورشید را به نور فروزانش؛
ای کسی که دلالت نماید به خود به ذات خود
و منزه است از هر مشابهتی به آفریدگان خود
و برتر است از نزدیک بودن با چگونگی های مخلوق خود؛
ای کسی که نزدیک است به نهاد دلها و از گردش چشمها دور
و بداند هر چه باشد از آنکه آید؛
ای کسی که خوابانید مرا در گهواره آسایش و امنیت خود
و بیدارم کرد برای دریافت بخشش و احسان خود
و بازداشت مرا به دست خود و نیروی خود از پنجه های بدی،
خداوندا:
بگشای بر من لنگه های در بامدادان را به کلیدهای رحمت و رستگاری
و بپوشان بر من بهترین خلعتهای راهنمایی و هدایت و شایستگی
و بجوشان به عظمت خود سرچشمه های خشوع را در آبگیر دلم
و روان دار به هیبت خود اشکهای سوزان را از گوشه های چشمانم
و ادب کن کچ خلقی های مرا به مهار قناعت

به خاطر آن کوزه

حاضرم پوستم پاره پاره شود

و دندانهایم بنشیند

بر لبخند جمجمه ای در کویر و زیر پای شتر

به خاطر تماشای آن کوزه

آن کوزه

آن کوزه که خیام دیده بود و می پنداشت

عاشقانه ای از خاک روییده است

این همه رویا ؟ به خاطر یک کوزه

این همه عشق ؟ به خاطر جنون دست من

و تماس تن تاریخ؟

تولد سهراب

تولد سهراب سپهري شاعر، نقاش و طراح اهل كاشان

15 مهر 1307 - سهراب سپهري شاعر، نقاش و طراح اهل كاشان دراين شهر متولد شد. سپهري شاعرنوپرداز و سپيدگوي معاصرايران بشمارمي رود. او دردانشگاه تهران دردانشكده هنرهاي زيبا تحصيل كرد و دوره نقاشي را با رتبه ممتازبه پايان رساند. اولين مجموعه شعرسپهري درسال1304هجري شمسي با نام «مرگ رنگ» منتشرشد. اما تحول عظيم و چشمگير درشعرسپهري دردومين مجموعه شعراو يعني «زندگي خوابها» كاملاً مشهود است. او دراين مجموعه نخست وزن عروضي نيمايي را كنارگذاشت و به شعرسپيد روي آورد. همچنين معاني انتزاعي درزندگي خوابها بسيارهويداست و شاعربيشتر به سراغ دنياي دروني خويش و بازتاب آن درجهان رفته است. همين ويژگي درديگر مجموعه اشعار سپهري مشهود است و بعدها ويژگي اساسي شعرسپهري مي شود. ازديگر آثار سهراب سپهري «آوارآفتاب، ماهيچ، مانگاه و صداي پاي آب» را مي توان نام برد. سپهري درمشهد اَردهال كاشان مدفون است.

                                              

دردهای بی درمان انسان(3)

  

در جستجوی حقیقت(۱)

 اولین باری که با بحران حقیقت روبرو شدم وقتی بود که در مجله دانستنیها(رحمه الله علیها) خواندم که مارها دنیارا جور دیگری می بینند وزنبور ها و گربه ها نیز!در آنجا نوشته بود به دلیل فیزیولوژی خاصی که دستگاه بینایی آن مخلوقات دارد اشیا و محسوسات برایشان غیر از آنی می نماید که برای ما.پس جهان از دید آنها چیزی نیست که از دید ما.

   گرچه در سن و سالی نبودم که مفاهیم را زیر رادیکال قواعد کلی فلسفی یا علمی ببرم اما بیاد دارم که مساله برای من به همین جا ختم نشد و پیوسته از خودم می پرسیدم که جهان خارج پس در واقع و نفس الامر چگونه است؟ پاسخی که به خودم دادم این بود که معیار واقعیت خارجی حسگر های انسان است و بس.یعنی هرچه انسان می بیند(حس می کند) با تقریبی اندک همان است که هست.اگر موجود دیگری طور دیگر حس می کند مشکل خودش است! این نگرش البته برخاسته از نظریه اشرف مخلوقات بودن انسان بود و این که همه چیز در جهان هستی برای انسان و مال اوست. 

   وجه اقناعی این پاسخ برای من مدت زیادی نپایید و با پرسش های بیشمار دیگری که انتزاعی تر و فلسفی تر بودند همراه شد.این که حقیقت کیست و چیست و کجاست؟اصلا حقیقتی هست و اگر هست قابل دستیابی است یا نه واگر می توان شاهد حقیقت را در آغوش کشید ابزار و راه و روشش کدام است؟ و اگر طریقه ای برای آن متصور است حس است یا عقل یا شهود و یا همه اینها و یا هیچکدام؟

   در سالهای اخیر این سوال و جواب ها دیگر اهمیت سابقشان را برایم از دست داده اند اما نه به دلیل آن که حل شده اند یا ذهن مرا آسوده نهاده اند و رفته اند پی کارشان بلکه به این دلیل که سخت باور دارم این سوال ها نیز بخشی از حیله ناموس هستی برای رنج دادن آدمیان است. دردی است که اگر قرار بود درمان شود تا حال شده بود. 

نیایش رمضانی

معبود من!
اگر تو از رحمتت آغاز نکنی برایم توفیق نیکویی
چه کسی مرا به سویت بکشاند
و اگر مهلتت مرا تسلیم آرزوها کند
چه کسی لغزشهای مرا از زمین خوردنهای هوس جبران کند
خداوند من:
تو بخوبی می بینی مرا که نزدت نیامدم مگر از باب آرزوها
و به سررشته های تو چنگ نیازیدم
جز آنگاه که گناهانم از خانه وصل تو دور ساخت
چه بدمرکبی سوار شده نفس من در خواهش خود
پس وای بر او
و از این آرایش کمانها و آرزوهای بیجا
خداوندا:
درِ خانه رحمتت را با دست امیدواری کوبیدم
و به سویت گریختم از بی حدی آرزوهایم
و بستم به رشته تو انگشتهای دوستی ام
خدواندا:
اینها مهارهای نفس من است که به پای مشیت تو بستم
اینها بارهای سنگین گناهان من است که به نزد رحمتت انداختم
اینها هوسهای گمراهی من است که به آستان لطف تو موکول کردم
خدایا:
بشنو فریاد مرا و اجابت کن نیاز مرا
خدایا:
دلم در پرده حجاب است،و نفسم آلوده به عیبها،و عقلم مغلوب به هوا،
و هوای نفسم غالب،و طاعتم اندک،و گناهانم بسیار،و زبانم مقر به گناهان
پس چه چاره توانم کرد، ای پرده پوش عیبها
و ای دانای اسرارها،و ای بر طرف کننده اندوهها
بیامرز تمام گناهان مرا به رحمتت و به حق پاکترین بندگانت.
آمین!

میلاد حضرت خداوندگار

                                        

  امروز سی ام سپتامبر است و عید سالکان طریقت و عاشقان فتوت.چراکه مصادف است با طلوع شمس حقیقت از مشرق انسانیت و بارش ابر رحمت از آسمان ولایت ودر یک کلام مقارن است با میلاد حضرت  مولاناجلال الدین محمد بلخی مولوی ثم الرومی.

  تولد این نابغه نادره تاریخ بشری بر دوستداران بیشمارش مبارک باد.

پاییز

سایه پاییز...

تنهای تنها هستم

و با خود

قدم می زنم

می بینم که :

اندوه پائیز

بر

همه جا

سایه

افکنده است .

"ترانه ژاپنی

شعر

 

   فكر هاي طويل

   آرزوهي دور

   و اميد هاي دراز من

   جز به گيسوان درهمت

   ماننده نيست

دردهای بی درمان انسان(2)

بازهم تنهایی!

   از تنهایی لا علاج انسان گفتیم و یک دلیلش که زبان بود و محدودیت های آن که بر آتش بیکسی آدمی نفت می ریزد.این علت تنهایی علتی است ماهوی و مربوط به چیستی بشر.اما تنهایی انسان دلایلی وجودی نیز دارد.این دلیل ها چندان ربطی به ماهیت آدمی ندارد بلکه از حیثیت وجودی این نوع بیچاره و مسکین ناشی می شود.اگزیستانسیالیست ها به خوبی به این جنبه از جوانب بیشمار حیات بشر تفطن پیدا کرده بودند.روایت آنها از این درد لا علاج آدمی بر پایه تحلیل وجود متمرکز است.بر اساس این روایت انسان در جهان پوچ و بیهوده بیگانه و تنهاست.آرامش و هدفی ندارد و باید بدون دلبستگی به جایی خود و محیط خود را بسازد.جهان هستی هم از نظر آنها فاقد ارزش و معناست و انسان که موجودی بی هدف و تنهاست زندگی اش از هیچ آغاز می شود و به هیچ می انجامد.

  

  

ادامه نوشته