دردهای بی درمان انسان(4)
شایدعبارت"جستجوی حقیقت"مسبوق به پیش فرضی باشد با متافیزیکی سنگین و آن اینکه چیزی به نام حقیقت وجود دارد و باید او را جست. در این صورت سخن بر سر اصل مطلب نیست بلکه مساله اصلی روش و ابزار این جستجوست.اما به گمان من اگر حقیقتی جستنی در عالم هستی وجود داشته باشد نفس جستجوست و معنی دار بودن آن.به تعبیر دیگر پرسش بنیادین آن است که اصولاْ جستجو چیست و متعلق آن کدام است.آیا تحری حقیقت خود گمانی بیش نیست؟ آیا پندار ما فریبمان داده است و گمان می کنیم که در جستجوی چیزی هستیم. از این جاست که پرسش دیگری پیش کشیده می شود که آیا ما هستیم؟و این هستنده است که در جستجوست؟پاسخ دکارت به این سؤال مشهورتر از آن است که نیازمند بازگویی باشد.می اندیشم پس هستم.همین که گمان می کنیم که می اندیشیم و بدنبال چیزی هستیم کافی است که باور داشته باشیم که هستیم بنابراین آنچه می جوئیم قاعدتاْ باید مطلوب و مقصدی خارج از خودمان باشد و فارغ از هستی و بود و نبود.از این روست که بحث معرفت شناسی تحویل به متدولوژی و روش شناسی می شود.یعنی حقیقتی هست و تنها کافی است که بجوئیم و به طریقی بیابیم. این قولی است که عده ای بر آنند.اما تکاپوی جستن جز از درون ما آغاز شده و جز از طریق قوای حسی و عقلی و مخیله آدمی است؟به نظر می رسد هر حقیقتی ـ در صورت وجود ـ قهراْ از فیلتر حس و اندیشه و خیال ما خواهد گذشت و خدا می داند که در این فرآیند چه بر سر این شاهد حقیقت خواهد امد و به چه میزان مورد دخل و تصرف بیگانگان قرار خواهد گرفت.
به نظر می رسد حقیقت چیزی نیست جز فهم ما از آنچه امر واقع می پنداریمش.شاید این سخن به مذاق خیلی ها خوش نیاید اما حقیقتا گریز و گزیری از زندان حواس و فهم و شعور کاملا انسانی و محدودمان نیست.اگر چیزی در آن دور دست هاست ـ که دعا می کنیم باشد ـ تنها از راه خرد و شهود و حاسه ی بشدت محدودمان قابل دست یابی است.درد بی درمان بشر هم همین است که هیچگاه لذت هم آغوشی واقعی با معشوقه ی واقعی اش را نخواهد یافت و اصلا مگر واقعیت چیست جز این حسرت نرسیدن به او؟
پس از چندین شکیبایی شبی آخر توان دیدن که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت؟


