هایکویی ایرانی!

انسان زندگی واحدی ندارد.
زندگي های بسيار دارد که يکی پس از ديگری می آيد.
و همين عامل فلاکت اوست
شاتوبريان (سخن آغازين کتاب اوهام از پل استر)
شايد اول عجيب به نظر بيايد.زندگی همان چيزيست که دنبالش هستيم. پس چرا تداومش عامل فلاکت ما می شود؟!
راز فلاکت در زندگی نيست، در مرگهاييست که بين زندگی ها می آيد.درست مانند نت های موسيقي که ميان سکوت به صدا در می آيند. وجود زندگي های بسيار مستلزم مردن های بسيار است.

شرح شور انگیز عشق شهریار

  در باره ی ماجرای عشق و عاشقی شهریار سخن بسیار گفته شده و می شود.اغلب این روایت ها نیز متناقضند و محققانی که درباره این شاعر بزرگ به پژوهش می پردازند با یک نوع سردرگمی عجیب مواجهند که بظاهر به این زودی ها قابل رفع و رجوع نیست.چندی پیش روایتی دیگر در جایی به چشمم خورد که خواندن آن خالی از لطف نیست.
ادامه نوشته

روز بزرگداشت شعر و ادب فارسی

 روز بزرگداشت استاد سيد محمد حسين شهريار و روز شعر و ادب فارسي

 

۲۷شهريور - «استادمحمدحسين شهريار» بزرگترين غزل سراي معاصرايران بدرودحيات گفت و در«مقبره الشعراء» تبريز بخاك سپرده شد. ايام كودكي استاد شهريار مقارن با انقلاب مشروطه بود. او پس از تحصيلات متوسطه ؛ در دارالفنون تهران به تحصيل دررشته طب مشغول شد اما بعدازچندسال اين رشته را رهاكرد و به زادگاهش تبريز بازگشت . استادشهرياردر۲۳سالگي نخستين مجموعه شعرخودرامنتشركرد . وي درانواع قالبهاي شعري اعم از غزل، قصيده، قطعه، رباعي و حتّي به شيوه شعرنونيز شعرسروده است. اما بيشتراشعارش درقالب غزل است. ديوان اشعار و منظومه زيباي حيدربابايه سلام به زبان تركي ازمعروفترين و زيباترين آثار استاد محمدحسين شهريار بشمار ميروند.

از این فرصت استفاده کرده به پیشگاه تمامی مجاهدان راه تعالی زبان و ادب فارسی از ابوحفص سغدی و رودکی گرفته تا جمال زاده و نیمایوشیج و دیگر نویسندگان و شاعران و ادیبان درود می فرستیم.

 

چه بودیم چه شده ایم!

     آن شاعر بلند آوازه عاشق پیشه می گوید:

                 سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی               عشق محمد بس است و آل محمد

 من حقیر نیز با او هم آوازم اما اگر پس از عشق اهلبیت به من اجازه عاشقی داده شود ترجیح می دهم دلبسته زبان فارسی باشم. زبانی که نه تنها عشق من بلکه هویت من و سر هست بودن من است.اما کیست که نداند این روزها چه بر سرش می آید.

   اگر بخواهم به عنوان یک دوستدار و معلم زبان فارسی گزارشی از وضع و وضعیت آوزش و ترویج این گوهر گویاُدر ایران و جهان بدهم مثنوی هفتاد من کاغذ شود و شاید از حوصله شما بیرون.اما بد نیست بدانید که تا همین یک قرن پیش جهان چه اعتباری برایمان قایل بود.قول می دهم پس از تحریک احساسات شما با نوشتن گزارش زیر  بعدها به علل و دلایل این هبوط و سقوط نیز بپردازم: 

   زبانشناسان و اديبان اروپايي در پايان نشست سه روزه خود در شهر برلين كه در نيمه سپتامبر ۱۸۷۲برگزار شده بود، زبان پارسي را در رديف زبانهاي يوناني، لاتين و سانسكريت، يكي از چهار زبان كلاسيك اعلام كردند. در اين اجلاس، زبانهاي هند ـ اروپايي مورد بررسي قرار گرفته بود. اين نشست، زبان پارسي را از لحاظ كلاسيك بودن، زبان شماره ۲ (پس از زبان يوناني) قرار داد. زبان پارسي از اين لحاظ يك قرن از لاتين و ۱۲ قرن از زبان انگليسي جلوتر است. در همين اجلاس، زبان اوستايي شاخه بدون متكلم زبان پارسي اعلام شد و گفته شد كه ريشه اوستايي از خراسان شرقي (بخش شمالي افغانستان امروز، تاجيكستان و فرارود) بوده و بنابراين، به احتمال زياد زرتشت در اين منطقه به دنيا آمده و از آنجا به آذربايجان رفته است. در تعريف، زباني را كلاسيك گويند كه اولا باستاني باشد، ثانيا ادبيات غني داشته باشد و ثالثا در آخرين هزاره عمر خود، تغييراتي اندك كرده باشد. بنابراين، قضاوت بر پايه ادبيات زبان و درصد تغييران آن در هزار سال پيش از زمان به قضاوت نشستن است. هيچ زباني در طول زمان مصون از تغيير نبوده است ولي هرچه كه اين تغييرات كمتر باشد، آن زبان كلاسيك تر است و استحكام بيشتري دارد. زبان ايرانيان و پارسي زبان اينك همان است كه فردوسي و حافظ به آن شعر گفته اند؛ همان واژه ها، عبارات و دستور زبان. در اجلاس برلين، زبانشناسان و اديبان پذيرفتند كه ادبيات فارسي در قرون وسطي در صدر ادبيات ساير ملل قرار داشته و ايران در آن قرون بيش از هر ملت ديگر شاعر، نويسنده و انديشمند (حكيم = فيلسوف) به وجود آورده كه سخنان و افكارشان تا ابديت شنيدني و پندآموز است.
    در نشست هاي سالهاي ۱۹۲۲ و ۱۹۳۶ مقام زبان فارسي (مقام دوم) در ميان زبانهاي باستاني و كلاسيك هند و اروپايي بار ديگر تاييد شد.

درد های بی درمان انسان(1)

سرشت زبان وسرنوشت تنهایی انسان

   آدمی تنهاست.همه انسانها تنها هستند.برخی می دانند و به آن وقوف و آگاهی دارند وبرخی از آن غافلند.بعضی این تنهایی را جدی می گیرند وبعضی به شوخی برگزار میکنند.در این دنیای جدید نیز عوامل غفلت زا فراوانند اما باز هم این کابوس وحشتناک تنهایی با ماست.گویی سرشت و سرنوشت بشر همین است که زاده شود رنج تنهایی را بر دوش کشد وبمیرد.

   براستی سر این درد ژرف لا علاج چیست؟چرا آدمی تنهاست و یا دستکم احساس تنهایی می کند؟چرا گمان می کند که دیگران از فهم درد ها و رنجها و غمها و حتی شادی های او عاجزند و به تعبیر ساده تر او را درک نمی کنند؟ جالب تر اینکه انسان هرچه داناتر و تواناتر می شود این احساس او فزون تر می شود.

   به نظر من بخشی از این تنهایی یا احساس درک ناشدگی مربوط به زبان و طینت و طبیعت آن است.زبان پلی است بین جهان ذهن و دنیای عین.زبان وظیفه عینی کردن ذهنیات آدمی را بر عهده دارد.اما کیست که نداند ذهنیات انسان نوعی بسیار پیچیده تر از امکانات زبانی اوست؟زبان مقدورات محدودی دارد و با همه توانایی های شگفت انگیزش باز هم از کشیدن این بار گران ناتوان می نماید.واژگان و آوا ها و دستگاه صرفی و نحوی زبان از بازنمود معانی عمیق و احساسات ژرف این انسان بیچاره معذور است.این امر درباره انسانهایی که کمی پای از دایره زندگی معمولی و طبیعی فراتر نهاده و بقول افلاطون بزرگ زنجیر پاره کرده و پشت سرشان را نگریسته اند نمود بیشتری دارد.انسانی که میزان درک و فهمش از متوسط شعور همالان خود بیشتر است مصداق روشن این بیت است که:

           من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر             من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

   معانی متعالی در درون آدمیان هشیار و آگاه بقدری انضمامی و پیچیده اند که زبان معمول و رسمی گنجایی حمل آنها را ندارد.از این روست که بزرگان اندیشه حرفشان و عملشان مورد سوء فهم متوسطان قرار گرفته و می گیرد و حتی داغ جنون بر پیشانیشان می خورد.شاید سر انتخاب زبان سمبلیک و رمز گونه توسط عرفا و برخی فلاسفه همین بوده باشد.

                            اما باز هم آدمی تنهاست  تنهای تنها!

داستانی عاشقانه

هواللطیف

 

اصمعي (عارف عرب) گويد: روزي گذارم به ويرانهاي افتاد، برديوارش نوشتهاي ديدم:

         ايا معشرالعشاق بالله خبروا                       اذا حل عشق بالفتي كيف يصنع

اي عاشقان شما را به خدا خبرم دهيد زماني كه

عشق بردل جواني فرود آيد چه كاركند؟

 

درزيرآن نوشتم:

           يداوي هواه ثم يكتم سره                       ويخشع في كل الامور و يخضع

عشقش را درمان كند و رازش را پنهان بدارد

ودرهمه كارها فروتني پيشه سازد.

 

فردا بدان جا رفتم وديدم در زيربيت من نوشته شده:

     فكيف يداوي و الهوي قاتل الفتي                        وفي كل يوم روحه یتقطع

چگونه درمان كند با اين‏كه عشق جوان را مي‏كشد

وهرروز روح اورا پاره پاره مي‏كند؟

 

درزيرآن نوشتم:

        اذا لم يجد صبراً لكتمان سره                     فليس له شيء سوي الموت ینفع

اگر صبري نيابد براي پوشاندن رازش،

پس سودمندتر از مرگ چيزي براي او نيست!

 

روز بعد كه رفتم، ديدم ابيات زير را درزيرآن ابيات نوشته‏ و جنازه جواني درزيرآن جلب نظر مي‏کند:

       سمعنا، اطعنا، ثم متنا فبلغوا                        سلامي علي من كان للوصل يمنع

     فها انا مطروح من الوجد ميتا                        لعل الهي   في      القيامة   يجمع

شنيديم، اطاعت كرديم، سپس مُرديم.

پس سلامم را به هركه مانع وصل است برسانيد.

اكنون اين منم كه ازشادماني مرده و بر زمين افتاده‏ام

به اين اميد كه خداوند درقيامت مرا با محبوبم محشورفرمايد!

ز خانمان گذر!

       شاید  که  آینده  از  آن   ما  !               

   معمولا پيش بين ها از تحقق پيش بيني هايشان مسرور و مغرور مي شوند اما راقم اين سطور از به واقعيت پيوستن پيش بينی اش در باب محسن نامجو، اين پديده موسيقي روز ايران، نه مسرور شد و نه مغرور بلكه بغايت مغموم ومتامل گشت.

ادامه نوشته

پادشه خوبان

 

                 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

                                           دل بیتو بجان آمد وقت است که باز آیی

نقد بلاغت سنتی

 

   تحلیل زیبایی شناختی متون ادبی- بویژه آثار مدرن و پست مدرن- با معیار ها و قواعدبلاغت سنتی به باور من غیر ممکن است.اما برای این عدم امکان دلایل فنی باید داشت تا علما و پروفسور های دانشگاهی متقاعد شوند.

   نوشته زیر مقدمه ای است در این باب:

ادامه نوشته