هواللطیف
اصمعي (عارف عرب) گويد: روزي گذارم به ويرانهاي افتاد، برديوارش نوشتهاي ديدم:
ايا معشرالعشاق بالله خبروا اذا حل عشق بالفتي كيف يصنع
اي عاشقان شما را به خدا خبرم دهيد زماني كه
عشق بردل جواني فرود آيد چه كاركند؟
درزيرآن نوشتم:
يداوي هواه ثم يكتم سره ويخشع في كل الامور و يخضع
عشقش را درمان كند و رازش را پنهان بدارد
ودرهمه كارها فروتني پيشه سازد.
فردا بدان جا رفتم وديدم در زيربيت من نوشته شده:
فكيف يداوي و الهوي قاتل الفتي وفي كل يوم روحه یتقطع
چگونه درمان كند با اينكه عشق جوان را ميكشد
وهرروز روح اورا پاره پاره ميكند؟
درزيرآن نوشتم:
اذا لم يجد صبراً لكتمان سره فليس له شيء سوي الموت ینفع
اگر صبري نيابد براي پوشاندن رازش،
پس سودمندتر از مرگ چيزي براي او نيست!
روز بعد كه رفتم، ديدم ابيات زير را درزيرآن ابيات نوشته و جنازه جواني درزيرآن جلب نظر ميکند:
سمعنا، اطعنا، ثم متنا فبلغوا سلامي علي من كان للوصل يمنع
فها انا مطروح من الوجد ميتا لعل الهي في القيامة يجمع
شنيديم، اطاعت كرديم، سپس مُرديم.
پس سلامم را به هركه مانع وصل است برسانيد.
اكنون اين منم كه ازشادماني مرده و بر زمين افتادهام
به اين اميد كه خداوند درقيامت مرا با محبوبم محشورفرمايد!