بنابر اين مقدمه، محدود و منحصر كردن مدرنيسم به دوراني ويژه و قومي خاص كاملاً مسامحه آميز و فروكاستن واقعيتي نامتعيّن و نسبي به امر عيني و مطلق است وگرنه تاريخ بشر، تاريخي پويا و هر دوره اي نسبت به دورهي ماقبل خود مدرن است و نوين. حتي تمامي تمدن هايي كه امروزه مُهر سنتي بودن بر پيشاني دارند، به نحو چشمگيري از نظام هاي ماقبل خود مدرن تر و پوياتر بوده اند. اما به هر حال ما در جهان اصطلاحات به سر مي بريم و بايد بدانها تن دردهيم مضافاً اينكه اعطاي لقب مدرن به دوره اي خاص نبايد بي دليل و خالي از حكمتي بوده باشد. سرّ اين حكمت را بايد در تفاوت ماهوي عصري با عصر ديگر جستجو كرد. به تعبير ديگر بايد انقطاعي آشكار در تاريخ رخ داده باشد كه دوره اي را از قرون و اعصار پيشين چندان متمايز كند كه لفظ مدرن مطلقاً بر آن قابل اطلاق باشد.
آنتوني گيدنز از ديدگاهي جامعه شناسانه اين مسأله را چنين طرح و حل مي كند كه :
" ... شتاب دگرگوني در شرايط مدرنيّت بسيار تندتر است ... انقطاع ديگر، همانا پهنهي دگرگوني است. از آنجا كه مناطق گوناگون جهان با يكديگر مرتبط شده اند، موجهاي دگرگوني اجتماعي كم و بيش سراسر سطح زمين را در نور ديده اند. ويژگي سوم به ماهيت ذاتي نهادهاي مدرن ارتباط دارد. برخي از صورت هاي اجتماعي مدرن در دوره هاي تاريخي پيشين به هيچ روي به چشم نمي خورند، مانند نظام سياسي دولت ملي، وابستگي همه جايي توليد به منابع نيروي غير جانداريا كالايي شدن كامل محصولات و نيروي كار " .
اين گسست تاريخي كه بزعم گيدنز عصر مدرن را از دوره هاي ماقبل جدا مي كند، كِي و كجا نمايان شده است ؟ در اين كه خاستگاه انديشه و عمل مدرن دنياي غرب است شبهه اي نيست اما در باب زمان پيدايش تفكر و حيات مدرن آرا و نظرات مختلفي وجود دارد. علت اين اختلاف نظرها را هم بايد در تعريفهاي متعددي كه از مدرنيته به عمل آمده است جستجو كرد.
ما در اين مبحث بي آنكه اوراق دفتر خود را معركهي تضارب آرا در اين زمينه نمائيم مي كوشيم صورتبندي عام و شاملي از ظهور مدرنيسم ارايه كنيم بگونه اي كه تا حدودي جامع نظرات مطروحه در اين باره باشد.
¯¯¯
مدرنيته همچون تمامي تحولات اجتماعي – تاريخي، پديده اي دفعي و ناگهاني نبود بلكه مراحل مختلفي را از سر گذراند؛ گرچه اين مراحل نيز دقيقاً قابل تفكيك از همديگر نيستند ولي بهرحال آنچه از ظاهر امر برمي آيد، بشر غربي با چهار خيز بزرگ بسوي تمدن و فرهنگ مدرن گام برداشت. اين قدمهاي اساسي را مي توان به چهار دورهي تاريخي منسوب نمود:
- دورهي رنسانس
- عصر اصلاح مذهبي
- عصر روشنگري
- دورهي انقلاب صنعتي
الف) دورهي رنسانس
از نظر لغوي واژهي" رنسانس " در زبانهاي اروپايي به معناي تولد دوباره، تجدد حيات يا احياء
و يادگيري و باززايي هنر و فرهنگ مي باشد و از نظر اصطلاحي نيزبه عصري اطلاق مي شود كه در اواخر قرن پانزدهم و اوايل قرن شانزدهم ميلادي قرون وسطي را از دوران مدرن منفك مي كند و بيانگر دورهي جديدي در تاريخ تمدن غرب است كه دو الي سه سده به درازا كشيد.
دقت در فقه اللغة كلمه رنسانس يادآور اين نكته است كه احيا و بازآفريني بايد متعلّقي داشته باشد. به ديگر سخن بايد ديد كه در دورهي رنسانس چه چيزي تجدد حيات يافت و از نو آفريده شد. با توجه به شعارهاي انديشه ورزان و نويسندگان دورهي رنسانس و نتايج عملي و عيني مجاهدتهاي فكري، هنري ايشان، ميتوان اين عصر را دوران بازگشت به تمدن يونان و روم باستان و احياي فرهنگ آن عصر قلمداد كرد. پس اگر وجه غالب رنسانس تجديد حيات تمدن باستاني يونان و روم بوده باشد بايستي براي فهم عميق تحولات آن دوره كمي به عقب برگشته و بر تمدن يونان باستان و قرون وسطي، نظري گذرا بيفكنيم. مضافاً اينكه بسياري از متفكران، تمدن مدرن غرب را ادامهي تمدن يونان باستان مي دانند و معتقدند " فرهنگ اروپايي نخستين بار در يونان پايه گذاري شد" .
- گيدنز، آنتوني – پيامدهاي مدرنيت- محسن ثلاثي – تهران، نشر مركز- 1377ص9
- Renaissance ( فرانسوي ) Renascenza ( ايتاليايي )
- بوركهارت، ياكوب- فرهنگ رنسانس در ايتاليا- محمد حسن لطفي- تهران، طرح نو- چاپ اول1376- مقدمه مترجم ص9