بیاد علی

   یادی از علی شریعتی در سالروز هجرت او

   آیا دکتر علی شریعتی ، امروز در دهه ی اول قرن بیست و یکم، آغاز دهه ی چهارم تاسیس و استقرار نظام جمهوری اسلامی ایران و زمانه ی فرو خفتن ایدیولوژی های رادیکال، باز هم می تواند در حسینیه ی ارشاد تهران یا دانشکده ی نفت آبادان و یا گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد خیل عظیم جوانان و میان سالان را به دور خود جمع کرده و نطق های آتشین سر دهد؟!به دیگر سخن شریعتی چه دارد که با جوان امروزی بگوید؟! کدام بخش از اندیشه و هنراو مخاطب قرن بیست ویکمی وی را مجذوب و مسحور می کند؟! آیا گفتمان او که ملغمه ای بود از ابوذر، تاگور، سارتر و ماسینیون امروزه دل از کسی می برد؟!

    پاسخ بدین سوال ها در واقع کاوشی است درباره ی سرنوشت روشنفکر و روشن فکری در جهان اکنون. دراین باب سخن ها می توان گفت ازجمله این که: روشنفکر، فیلسوف نیست که اندیشه های او دیرپا باشد، بلکه تکاپوهای روشنفکری تاریخ مصرف داشته و به تعبیر جامعه شناسان متعلق به دوران نهضت است نه نهاد.

   نمی دانم که آیا شریعتی نیز مشمول این حکم است یا نه؟ از سوی دیگر نیز نمی توانم او را متفکری اصیل و صاحب مکتب بنامم، اما نیک می دانم که اگراو واندیشه اش، تاریخ گذشته می بود نمی توانست به مدت پنج دهه توجه روحانی و استاد و دانشجو و طلبه و خاص و عام را به خود جلب کند.چراکه از دهه ی چهل تا کنون شریعتی،نفیا یا اثباتا محل منازعه و بحث های علمی و غیر علمی بوده است.در این مجال اندک می خواهم از جنبه ای دیگر به شریعتی بپردازم و باقی قضایا را حوالت می دهم به مقالاتی که این هفته در شهروند امروز به چاپ رسیده است.

 

 

ادامه نوشته

ابن سینای بزرگ

سالروز درگذشت ابوعلي سينا دانشمند، فيلسوف و اديب بزرگ ايران

 

ابن سینا که امروز یادآور درگذشت اوست برای من از چند جهت جذابیت دارد.اول

این که با واژه سازی طبی و فلسفی و ادبی به زبان و ادب اصیل فارسی خدمت

شایان توجهی کرد.بویژه این که در آن روزگاران تب عربی نویسی و عربی خوانی

در اوج بود و معلوم نیست اگر افرادی چون ابن سینا و ناصرخسرو نبودند چه بر سر زبان فارسی

 می آمد.دوم این که بوعلی فیلسوفی موسس در تاریخ فرهنگ ماست.ویژگی که دیگران بجز

 فارابی فاقد آن هستند.گاه با خود می اندیشم که اگر کسی مثل ابن سینا و شیخ شهاب

الدین سهروردی را از ایران بزرگ بگیریم دیگر از نظر فرهنگی چه خواهد داشت که مال خودش

 باشد نه مال بیگانه. بوعلي سينا كه اروپاييان نام وي را Avicenna تلفظ مي كنند و او را Great Master

 of Medicine مي خوانند 18 ژوئن سال 1037 ميلادي در شهر همدان وفات يافت. بوعلي بود كه

براي نخستين بار علائم بيماري ها را به دست داد.


   

 

ادامه نوشته

در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(2)

بنابر اين مقدمه، محدود و منحصر كردن مدرنيسم به دوراني ويژه و قومي خاص كاملاً مسامحه آميز و فروكاستن واقعيتي نامتعيّن و نسبي به امر عيني و مطلق است وگرنه تاريخ بشر، تاريخي پويا و هر دوره اي نسبت به دوره‌ي ماقبل خود مدرن است و نوين. حتي تمامي تمدن هايي كه امروزه مُهر سنتي بودن بر پيشاني دارند، به نحو چشمگيري از نظام هاي ماقبل خود مدرن تر و پوياتر بوده اند. اما به هر حال ما در جهان اصطلاحات به سر مي بريم و بايد بدانها تن دردهيم مضافاً اينكه اعطاي لقب مدرن به دوره اي خاص نبايد بي دليل و خالي از حكمتي بوده باشد. سرّ اين حكمت را بايد در تفاوت ماهوي عصري با عصر ديگر جستجو كرد. به تعبير ديگر بايد انقطاعي آشكار در تاريخ رخ داده باشد كه دوره اي را از قرون و اعصار پيشين چندان متمايز كند كه لفظ مدرن مطلقاً بر آن قابل اطلاق باشد.

آنتوني گيدنز از ديدگاهي  جامعه شناسانه اين  مسأله را چنين طرح و حل مي كند كه :

" ... شتاب دگرگوني در شرايط  مدرنيّت  بسيار تندتر است ... انقطاع  ديگر، همانا پهنه‌ي دگرگوني است. از آنجا كه مناطق گوناگون جهان با يكديگر مرتبط شده اند، موجهاي دگرگوني اجتماعي كم و بيش سراسر سطح زمين را در نور ديده اند. ويژگي سوم به ماهيت ذاتي نهادهاي مدرن ارتباط دارد. برخي از صورت هاي اجتماعي مدرن در دوره هاي تاريخي پيشين به هيچ روي به چشم نمي خورند، مانند نظام سياسي دولت ملي، وابستگي همه جايي توليد به منابع نيروي غير جانداريا كالايي شدن كامل محصولات و نيروي كار " .[1]     

اين گسست تاريخي كه بزعم گيدنز عصر مدرن را از دوره هاي ماقبل جدا مي كند، كِي و كجا نمايان شده است ؟ در اين كه خاستگاه انديشه و عمل مدرن دنياي غرب است شبهه اي نيست اما در باب زمان پيدايش تفكر و حيات مدرن آرا و نظرات مختلفي وجود دارد. علت اين اختلاف نظرها را هم بايد در تعريفهاي متعددي كه از مدرنيته به عمل آمده است جستجو كرد.

ما در اين مبحث بي آنكه اوراق دفتر خود را معركه‌ي تضارب آرا در اين زمينه نمائيم مي كوشيم صورتبندي عام و شاملي از ظهور مدرنيسم ارايه كنيم بگونه اي كه تا حدودي جامع نظرات مطروحه در اين باره باشد.  

¯¯¯                                                    

مدرنيته همچون تمامي تحولات اجتماعي – تاريخي، پديده اي دفعي و ناگهاني نبود بلكه مراحل مختلفي را از سر گذراند؛ گرچه اين مراحل نيز دقيقاً قابل تفكيك از همديگر نيستند ولي بهرحال آنچه از ظاهر امر برمي آيد، بشر غربي با چهار خيز بزرگ بسوي تمدن و فرهنگ مدرن گام برداشت. اين قدمهاي اساسي را مي توان به چهار دوره‌ي تاريخي منسوب نمود:

- دوره‌ي رنسانس

- عصر اصلاح مذهبي

- عصر روشنگري

- دوره‌ي انقلاب صنعتي

الف) دوره‌ي رنسانس

از نظر لغوي واژه‌ي" رنسانس " [2] در زبانهاي اروپايي به معناي تولد دوباره، تجدد حيات يا احياء

و يادگيري و باززايي هنر و فرهنگ مي باشد و از نظر اصطلاحي نيزبه عصري اطلاق مي شود كه در اواخر قرن پانزدهم و اوايل قرن شانزدهم ميلادي قرون وسطي را از دوران مدرن منفك مي كند و بيانگر دوره‌ي جديدي در تاريخ تمدن غرب است كه دو الي سه سده به درازا كشيد.

دقت در فقه اللغة كلمه رنسانس يادآور اين نكته است كه احيا و بازآفريني بايد متعلّقي داشته باشد. به ديگر سخن بايد ديد كه در دوره‌ي رنسانس چه چيزي تجدد حيات يافت و از نو آفريده شد. با توجه به شعارهاي انديشه ورزان و نويسندگان دوره‌ي رنسانس و نتايج عملي و عيني مجاهدتهاي فكري، هنري ايشان، مي‌توان اين عصر را دوران بازگشت به تمدن يونان و روم باستان و احياي فرهنگ آن عصر قلمداد كرد. پس اگر وجه غالب رنسانس تجديد حيات تمدن باستاني يونان و روم بوده باشد بايستي براي فهم عميق تحولات آن دوره كمي به عقب برگشته و بر تمدن يونان باستان و قرون وسطي، نظري گذرا بيفكنيم. مضافاً اينكه بسياري از متفكران، تمدن مدرن غرب را ادامه‌ي تمدن يونان باستان مي دانند و معتقدند " فرهنگ اروپايي نخستين بار در يونان پايه گذاري شد" .[3]

 

 

[1] - گيدنز، آنتوني – پيامدهاي مدرنيت- محسن ثلاثي – تهران، نشر مركز- 1377ص9

 

2- Renaissance ( فرانسوي ) Renascenza ( ايتاليايي )

3 - بوركهارت، ياكوب- فرهنگ رنسانس در ايتاليا- محمد حسن لطفي- تهران، طرح نو- چاپ اول1376- مقدمه مترجم ص9



 

 

 

در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(1)

یکی از پربسامدترین واژه ها ی مباحث فلسفی ،ادبی،هنری و اجتماعی ایران دهه های اخیر،مدرنیته و مدرنیسم ومشتقات و مترادفات آن می باشد.اما در برخی موارد این کلمه در معنای واقعی آن به کارگرفته نمی شود و همین امر باعث سوء فهم ها و مجادلات بی سرانجامی می شود که نه تنها مساله ای را حل و تبیین نمی کند بلکه کلاف سردر گمی نیز می آفریند که سامان دادن بدان شاید مدتهای مدید به طول انجامد.

من باب مثال می توان به ترکیب ادبیات مدرن و یا شعر مدرن اشاره کرد که از بدو ورود به زبان فارسی، مبهم و محل مناقشات فراوان بوده است.از این روست که تعریف این تعبیر پرکاربرد از ضروریات تتبعات ادبی نوین در جامعه ماست.صاحب این قلم طی سلسله مقالاتی تلاش می کند به این پرسش بنیادین پاسخی درخور بدهد که:ادب مدرن چیست و کدام است؟

                           **********************

 

"

ادامه نوشته

بیاد نادر ابراهیمی

 

       ریشه در آب نیست!

  داستان نویس ،ترانه سرا،روزنامه نگار،نویسنده،شاعر،آهنگساز،کارگردان،فیلمنامه نویس؛چند نفر را در ایران وجهان می شناسیدکه به این چندین هنر آراسته باشد؛آن هم بجد و نه از سر تفنن؟با شنیدن این صفات نام چه کسی جز نادر ابراهیمی در ذهنمان نقش می بندد؟ آری نادر عزیز نیز همچون بزرگان اهل قلم دیگر از میان ما رفت! و باید خطاب بدو گفت:

                             دیروز چوآ فتاب بودی                     امروز چو کیمیات جویم 

و خطاب به خودمان نیز باید چنین مویه کنیم که:

                   دگر به پای مه و مهر اگر جهان گردیم     به صد چراغ نیابیم آنچه گم کردیم

می گویند در هر مرگی تذکری است؛لابد در مرگ نادر ابراهیمی هم باید تذکری باشد که هست اما رفتن او برای من از گونه ای دیگر تذکر است.تذکر که نه هشدار!علامت خطر!خطری جدی که کمتر کسی بدان توجهی می کند.

   در این چند سال اخیر هنرمندان بسیاری را از کف داده ایم.هوشنگ گلشیری،احمد شاملو،احمد محمود،قیصر امین پور،سید حسن حسینی،اکبر رادی و... اما چند چهره به عالم ادبیات وهنر معرفی کرده ایم؟چند استعدادجدید کشف و پرورده شده است؟به سنت ادبی هزار ساله خود نظری بیفکنیم و تاملی بکنیم که بسیار آموزنده است.سلسله ی بزرگان علم و ادب و هنر و فضیلت جز در مقاطعی گذرا هرگز قطع نشده است و ریشه ی درخت هنر و ادب همواره در آب بوده است.اما اکنون نیز چنین است؟این عزیزان که می روند آدم هایی در حد و اندازه و قد و قواره ی ایشان ظهور نمی کنند.بترسیم از این که همین چند ستاره ای که چراغ عمرشان هنوز روشن است نیز زبانم لال بروند و زمین ادبیات فارسی خالی از حجت بماند.بیاندیشیم که چرا اینگونه است؟تلخی ماجرا در کمتر از یک دهه ی آینده زیر زبانمان مزه خواهد کرد و من از آن روز بسی در هراسم چراکه ریشه در آب نیست.این مختصر را برای ثبت در تاریخ گفتم و از اعماق جان و بن دندان آرزومندم که نمانم تا ببینم و یا بمانم و نبینم آن روز را.                   

 

ادامه نوشته

یاد یار

 

                       اي ساكن جان ما آخر تو كجا رفتي

 

   نوزدهمين سالگرد رحلت امام خميني، رهبر انقلاب اسلامي ايران فرا رسيد و آيين هاي بزرگداشت آن شخصيت فرزانه وانقلابي همچون سال هاي گذشته برپاست.افراد مختلفي در مساجد و منابر وتريبون هاي رسمي و صدا سيما در باره انديشه و عمل آن بزرگ اظهار نظر هاي جالب و گاه متناقضي مي كنند؛چه آنها كه محضر ايشان را درك كرده و افتخار شاگردي يا همكاري با ايشان را داشتند و جه آنها كه سنشان اقتضاي اين مسايل را ندارد!در ارزيابي همه ي آنان از شخصيت ممتاز امام ،يك چيز مشترك است و آن اين كه خميني كبير فردي ذو ابعاد بوده است و مي توان حيات فكري او را از جنبه هاي مختلفي بررسي كرد.ما نيز با اين نظر هم داستانيم و بر ابن باوريم كه امام راحل هم فقيه بود هم عارف هم اهل فلسفه و حكمت و هم انقلابي و هم سياستمدارو در عين حال معلم اخلاق.

ادامه نوشته

نخبه کشی (4)

   می خواستم فایل نخبه کشی را ببندم تا باعث ملال خاطر مخاطبان نشوم اما حیفم آمد  آخرین مورد نخبه کشی در این مملکت و فرصت سوزی و تخریب آنچه ساخته ایم به دست خود را بگذارم و بگذرم.من از این که هر روز شواهد مثبته ی جدیدی بر نظریاتم یافته می شود خوشحال نیستم ولی به هر حال این واقعیتی تلخ است که رفتار های منفی در این مملکت محدود و منحصر به حوزه ی خاصی نیست و همچون خون در تمامی سلول های این بدن جریان و سریان دارد.اگر در این مرز و بوم بر زرین کوب ها و مرتضوی ها و شفیعی ها و زریاب ها و... جفا شده است در عرصه ای چون ورزش که اتفاقا مافیای قدرتمند تری بر آن حاکم است نیز ظلم های بیشماری به نخبگان شده است که آخرین آن ها همین افشین قطبی خودمان است که تیم بی صاحب و درهم ریخته و پرحاشیه ی پرسپولیس را پس از شش سال قهرمان کرد و رفت ویا بهتر بگویم رفتاندنش!

   ((برای هیچ کاری در دنیا نه وجود ندارد)) این معروفترین جمله معروفترین امپراطور تاریخ، ناپلئون بناپارت است (کسی که صرفأ با نام امپراطور، نه پادشاه شناخته می شد) ولی همین جاه طلبی زیاد باعث شد که سربازان فرانسوی مانند سربازان آلمانی در قرن بعد گرفتارسرمای روسیه شوند و امپراطور بناپارت یک امپرطورشکست خورده لقب گرفت.
اما افشین قطبیی که این روزها امپراطور فاتح فوتبال ماست و شبیه به بناپارت یک جاه طلب، با نگاه به تاریخ، آزموده را نیازمود، برای اینکه گرفتارحقارت نشود دراوج محبوبیت وخواسته شدن کنار رفت.
   قطبی به تاریخ نگاه کرد، که این کشور اسطوره شکن نخبه کش ،چگونه با سلطان فوتبال خود رفتار کرد وکسی که دهها مقام قهرمانی در ایران و حتی آسیا برای تیم سرخ محبوب و تیم ملی به ارمغان آورده بود، آخر سر گرفتار شعار حیا کن و رها کن شد و باعث لبخند رضایت شبه روشنفکرانی که از شکسته شدن و نابودی اسطوره ها لذت می برند.

   پروین دیگر سلطان سابق نبود ولی خود را سرپا و آبرومند نگاه داشت که زاده و بزرگ شده همین آب و خاک و توده پایینی مردم بودولی قطبی همین شانس را هم برای خود قائل نبود که شاید ایرانی تبار بود ولی تربیت و شخصیتش درجایی غیرازایران شکل گرفته و به وجود آمده بود.
   قطبی به تاریخ نگاه کرد و به ستون های باقی مانده از عمارت باشکوه پرسپولیس و نیک دریافت که عامل تخریب تخت جمشید اختلافات داخلی بود و نه دشمن خارجی ، از میان همشهری های شیرازیش حافظ و سعدی ، راه سعدی و عقل راه انتخاب کرد و گرفتار احساسات و حرف دل نشد که سرنوشتی جز شکستن در انتظارش نبود، برای محبوب باقی ماندن باید چمدان ها را می بست و می رفت و بقول همین ناپلیون رفتن برای ماندن!

   قطبی به تاریخ نگاه کرد و گذری به شاهنامه انداخت و دید اسطوره بزرگ این مرز و بوم هم فقط در مواقع حساس به یاری ایران زمین می امد و تاج و تخت را نجات می دادو آنگاه در گوشه عزلت سیستان خود به گذارن زندگی مشغول می شد و آخر سر هم هیچ کس نتوانست پهلوان بزرگ را به حقارت بکشد و  به مرگی خود خواسته عازم دیار باقی شد.
  تصمیم به رفتن  بهترین تصمیم افشین قطبی در طول اقامتش در ایران بود .قطبی محبوب و قهرمان از ایران رفت، تا شاید زمانی دیگرهرچند دور و در زمانی که واقعأ نیازمند حضور یک قهرمانیم به یاری ما آید.

-

یک کتاب خوب

 


   فلسفیدن از طریق سینما را بطور غریزی سال ها پیش تجربه کرده بودم؛وقتی در سینما عصر جدید به تماشای« استاکر» تارکوفسکی نشستم و بعدها« ایمان» و« نوستالژی » او را دیدم و یا مسحور سه گانه ی زیبای کیشلوفسکی شدم و آثار کوبریک را تماشا کردم احساس کردم که خوشخوان ترین کتاب های فلسفی را مطالعه می کنم.اما این حس وقتی تیوریزه شد که دوست دانشورم ناصرتقویان، کتاب « فلسفه بروایت سینما» را از کریستوفر فالزن،ترجمه کرد.در این کتاب به نحو اصولی دیدن(خوانش) آثارمهم سینمایی که درونمایه ی فلسفی دارند به یک معنی آموزش داده می شود؛ بویژه که  بخش اعظم مدعای کتاب در باب رابطه ی فلسفه و سینما برپایه ی نظریه ی معرفت افلاطون بنا شده است.ویژگی بسیار مثبت این کتاب آن است که نظریه ی پیشنهادی خود را در فیلم های مطرح و عمیق سینمایی در معرض آزمون قرار می دهد.فیلم های مهمی چون بر فراز برلین(ویم وندرس)، پرتقال کوکی (کوبریک)،جنایت ها و گناه ها(وودی آلن)، عصر جدید (چارلی چاپلین) و...

ادامه نوشته

نخبه کشی (3)

  

 چند سال پیش  دل بوسکه ، مربی تیم فوتبال ریال مادرید پس از اینکه آن تیم را با اقتدار به تمامی افتخارات ممکن در سطح کشور،قاره و جهان رسانید بدون مقدمه و موخره از کار برکنار شد.در آن زمان من گمان کردم که نخبه کشی چندان هم مخصوص ایران و جامعه ایرانی نیست؛اما همان روزها در جایی خواندم که فرهنگ اسپانیایی ها بسیار شبیه ما ایرانی هاست.بنابراین دیگر تعجب نکردم که چرا درقلب اروپا نیز از این اتفاقات می افتد.اتفاقاتی نظیر قطع پخش برنامه ی موفق مردم ایران سلام که به گفته ی خودشان پر بیننده ترین و محبوب ترین و آموزنده ترین برنامه صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بود.حتی من که با تلویزیون قهر مطلق هستم صبح ها حد اقل 45 دقیقه از این برنامه را می دیدم.مضحک تر این که تا چند روز پیش تکرار برخی از قسمتهای آن را بجای برنامه ی صبحگاهی پخش می کردند.نمونه هایی از این دست بسیار است و نقل آن خارج از حوصله ی این مختصر.فقط تذکر این نکته ضروری است که اگر نخبه یا نخبگانی توانسته اند به حیات خود ادامه دهند معمولا به دلایل پشت پرده ای بوده که ورود در آن ما را از مقصد این مبحث دور می کند از جمله تداوم فعالیت برنامه نود و یا سریال های انتقادی مهران مدیری!

  نخبه کشی در همه ی زمینه ها و عرصه ها حضور زنده و فعال دارد.مثلا در حوزه ی علم و دانش جفاهایی که بر ابن سینا و شیخ شهاب الدین سهروردی و ملاصدرا رفته است در تاریخ ثبت و ضبط است.آنان گناهی جز متفاوت بودن و یک سروگردن بلند تر از دیگران بودن و احتمالا کساد کردن بازار بی مایگان نداشته اند.در عصر حاضر نیز بزرگان بیشماری  قربانی این رفتار تاریخی بوده اند و چه بسا اگر آماج تیر های نخبه کشی فرهنگ ما نمی شدند اکنون افتخارات هنری،علمی،ادبی و فلسفی و سیاسی ما بش از این ها بود.در سفری که اخیرا به سوید داشتم به چشم خود دیدم و به گوش خود شنیدم که اهل آن دیار چقدربه هموطن خود اینگمار برگمن می نازیدند .حتی کارمند دون پایه ی هتل نیز او را می شناخت و حداقل نام آثارش اگر ندیده بود شنیده بود.در حالی که دانشجویان کارشناسی ارشد و دکتری ما نیز از نخبگان ادبی و هنری ما چیزی نمی دانند.مثلا وقتی در کلاس، نامی از ابراهیم گلستان و شهید ثالث و محمد علی فروغی و زریاب خویی و...می بریم گویی درباره ی یکی از قبایل ناشناخته ی آفریقایی سخن می گوییم.

   چه فرایندی باعث شده است که متلا کسانی چون منوچهرمرتضوی و بهرام بیضایی،عباس کیارستمی،مرحوم اکبر رادی وخیلی های دیگر در وطن خود غریب افتند و امیر نادری و سوسن تسلیمی های بیشماری جلای وطن کنند و البته در آنجا نیز چندان موفق نباشند که در ایران بودند؟گمان نکنید که اینان چون با حاکمیت مساله داشتند به کنجی رانده شده اند.هرگز! برای نمونه می توانم به سردارانی اشاره کنم که در دوره ی دفاع مقدس استعداد های شگرفی از خود نشان دادند و درست به دلیل همان فوق العاده بودنشان امروز خانه نشین اند و نظام از خدمات و خلاقیت آن ها محروم:

 

            دشمن طاووس آمد پر او              ای بسا شه را که کشته فر او

 

   شنیده ام که در حضوریکی از بزرگان  سخن از بزرگی دیگر رفته بود در رد او.ظریفی وقتی خواسته بود در اثباتش چیزی بگوید از آن بزرگ شنیده بود که  : 

 

                         در این مملکت نباید کسی بت شود!

ادای احترام به استاد شفیعی

 

مردی است می سراید خورشید در گلویش
تیر تبار تهمت هر سو روان به سویش


ای دلقکان تاریخ!مشاطگان ابلیس!
کامروزمی هراسیدز آواز گرم پویش


سر خیل عاشقانش خواهید بود فردا
روزی که گل بر آید از باغ آرزویش


خاشاک چشم اویید امروز و روز دیگر
همچون خسی بر امواج در جوی جست و جویش


ماییم چون غباران در چار چار باران

او پر شکوه کوهی بنشسته بر سکویش