در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(10)

همه‌ي اين جريانات فكري به يك نقطه ختم مي شود و آن عبارت است از فيلسوفي ژرف انديش به نام ايمانوئل كانت [1] آلماني. وي كه بزرگترين فيلسوف دوران مدرن است قله و نقطه اوج تكامل فلسفه‌ي روشنگري بشمار مي آيد. تأثير كانت بر جريان مدرنيسم بقدري ژرف بوده است كه متفكر مهم معاصر، يورگن هابرماس، [2] معتقد است كه مدرنيته با كانت و مبناسازيهاي او آغاز مي شود.[3]

 كانت كه به قول خودش با خواندن آثار ديويد هيوم [4] از خواب جزميّت بيدار شده بود، [5] با امتزاج دو جريان فكري خردگراي لايب نيتز و تجربه گراي هيوم تعريف جديدي از فلسفه و روش فلسفي ارايه كرد كه جريان روشنگري را به اوج شكوفايي خود رساند. چرا كه از نظر او خرد ناب كانون و نقطه‌ي مركزي فلسفه مي‌باشد. كانت بر اين باور بود كه كاركرد فلسفه، تعيين حدود فاهمه است يعني فلسفه بايد مشخص كند كه عقل قادر به درك چه چيزهايي هست و از دريافت چه مفاهيمي عاجز است. از اين روست كه فلسفه‌ي كانت به فلسفه نقادي يا انتقادي معروف شده است. اين انديشه‌ور سترگ كه در سنت فلسفي آلمان از مقامي همچون ارسطو و افلاطون برخوردار است، تأملات فلسفي خود را در قالب سه كتاب نقد عقل محض[6] (1781، نقد عقل عملي (1758 م.) و نقد حكم (1790 م.) عرضه كرده است. از آنجا كه در بخش آتي در باب آراء‌ كانت و تأثير او بر روند مدرنيته به تفصيل سخن خواهيم گفت كلام خود را دربارۀ او به همين جا ختم مي كنيم.

                                                        ¯¯¯

از مجموع آنچه در اين مجال اندك دربارۀ عصر روشنگري مطرح گرديد، چنين برمي آيد كه مدرنيته اي كه در قرن هيجدهم توسط فيلسوفان روشنگري تدوين و ارايه گرديد، تلاشي بود در جهت توسعه و تكامل علوم عيني، اخلاقيات و حقوق جهاني و هنر مستقل مطابق با منطق دروني آنها. متفكران عصر روشنگري به دنبال آن بودند با توسل به ابزار هنر، علم و خرد درك جديدي از جهان و انسان به دست داده و بشريت را به سوي سعادت، پيشرفت اخلاقي و عدالت، سوق دهند. بنابراين

" عصر روشنگري و دستاوردهاي آن در كل بيانگر تلاش و مجاهدت نوع بشر براي نيل به اخلاقيات جهاني و كلي و تحقق خود روشنفكري در مقام سوژۀ تجربه‌ي تاريخي جهان است. روشنگري وجود عقل انساني، كلي و جهاني را امري مسلم فرض مي كرد كه مترقي يا ارتجاعي بودن گرايشات اجتماعي و سياسي را مي شد به كمك آن تعيين نمود. از ديد روشنگري هدف صريح سياست [نيز] تحقق قوۀ عقل در عرصه‌ي عمل بود ".[7]

 



[1] Kan t - ، Imanuel (1742-1804م.)

[2] -  Hadermas،Jurgen  مهم ترين روشنفكر آلماني سه دهۀ اخير

[3] - ر ك :‌" مدرتيته، پروژه اي ناتمام " از هابرماس در كتاب " مدرنيته و مدرنيسم " ترجمه و تدوين حسينعلي نوذري- نيز ر ك، فصلنامه، " نامۀ فرهنگ" شماره 36 ص28

[4] - David  Hume (1711-1776 م.) فيلسوف آمپريست اسكاتلندي

[5] - نك: كانت، ايمانوئل- تمهيدات – غلامعلي حداد عادل- تهران ، مركز نشر دانشگاهي- چاپ اول 1367- مقدمهII

[6] - اين كتاب تحت عنوان" سنجش خرد ناب " به قلم دكتر مير شمس الدين اديب سلطاني ترجمۀ فارسي و توسط انتشارات اميركبير منتشر شده است.

[7] - مدرنيته و مدرنيسم – ص249

فریادمورچه ها

    در کارهای محسن مخملباف پستی و بلندی فراوانی دیده می شود.از توبه نصوح و دو چشم بی سو در آثار او می توان یافت تا نون و گلدون و  سکس و فلسفه! برخی که به چشم نا مهربان به او نگاه می کنند،این فراز و فرود را حاصل تذبذب و یا روان پریشی او می دانند.کمی مهربان تر ها هم او را دارای شخصیتی غیر متعادل می انگارند.الله اعلم بما فی ضمایر القلوب.

   به گمان من شبیه ترین پدیده به مخملباف،فیلم های خود اوست؛به تعبیر دیگر این هنرمند در آثارش، خودش است.یعنی دغدغه ها و دلمشغولی های خودش را به نمایش می گذارد و طبیعی است تصویر ذهن جستجوگر آدمی مثل او که هر روزبا پرسش های جدیدی  روبرو می شود،همین فیلم هایی باشد که بر پردهء نقره ای به نمایش در می آید.

 
ادامه نوشته

در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(9)

انديشه هاي عصر روشنگري

همچنانكه گذشت انديشمندان عصر روشنگري همانند برخي متفكران دوران باستان ( سقراط و رواقيان) به خرد بشري اعتقاد و ايماني راسخ داشتند. علوم طبيعي جديد نيز با كوششهاي گاليله، دكارت، نيوتن و ... نشان داده بود كه طبيعت و جهان هستي تابع عقل است. بدين لحاظ فيلسوفان دوره روشنگري سعي كردند براي اخلاق، دين و حكمت عملي نيز بنياني معقول و بر مبناي خرد لايزال بشري تدارك ببينند. شعار اصلي آنان در اين راستا، بازگشت به طبيعت بود. اما فيلسوفان عصر روشنگري از لفظ طبيعت معناي عقل را اراده مي كردند. ژان ژاك روسو، كه اول  شعار بازگشت به طبيعت را طرح كرد، معتقد بود كه طبيعت تماماً خير است و نيكي؛ و بشر هم طبعاً نيكوست و اين تمدن است كه او را خراب مي كند.

ادامه نوشته

آمار زمین

 

من

به آمار زمین مشکوکم

اگر این سطح

پر از آدم هاست

پس چرا

این همه دلها

تنهاست؟!

درباب مدرنیته و ادبیات مدرن(8)

 

 

پروتستانتيزم و نقش آن در پيشبرد اهداف برنامه‌ي مدرنيته همواره از مباحث مهم در ميان متفكران و مورخان بوده و با توجه به تأثيرات متنوع نظري و عملي كه بر اين روند نهاده است، از جهات عديده قابل تأمل و بررسي است. مثلاً اگر يكي از پايه هاي مدرنيسم را سرمايه داري بدانيم بنابر نظريه‌ي معروف ماكس وِبِر، [1] جامعه شناس مشهور، اين پروتستانتيزم، با قرائت كالونيستي آن بوده كه موجب پيدايش، رشد و تقويت روح سرمايه داري گرديده است.[2] برخلاف تئوري ماركسيستي كه اقتصاد را زيربناي همه چيز از جمله دين و مذهب مي داند، وبر معتقد بود كه حداقل در اين مورد خاص دين و مذهب بود كه سرنوشت اقتصاد را رقم زد.

 

 

ادامه نوشته

نظریه های برتر

  

 یکی از دغدغه های اصلی و پرسش های بنیادین برای من همواره این بوده است که افکار و نظریه های بزرگ چگونه شکل می گیرند و تحت چه شرایطی فکر برتر متولد می شود.مدت هاست که مشغول تهیه متنی هستم که حاصل تاملاتم است در این باره.اما گمان می کنم پیش ازطرح این مساله، باید تعریف جامعی از فکر برتر به دست دهم اما دشواری این کار مرا برآن داشت که ده نمونه از اندیشه هایی را که مسیر تاریخ بشری را  تغییرداده اند معرفی کنم تا دوستانم دریابند که مقصود من از فکر برترچیست.                           

    این نمونه ها البته تا حدودی سلیقه ای است اما بعید می دانم کسی در قوت،استحکام و تاثیرگذاری این نظریه ها تردید داشته یاشد:

 

   فلسفه‌ی افلاطون

‌افلاطون اعتقاد داشت که همه‌ی آدم‌ها می‌خواهند به سعادت برسند و فلسفه‌ راهی است برای فهمیدن این‌که چطور می‌توان سعادتمند شد. فلسفه‌ی او در زمان خودش نظم جدیدی را پیشنهاد می‌کرد. یکی از رادیکال‌ترین افکار او، برابر انگاشتن سعادت و خوشبختی با هارمونی درونی روان انسان‌هاست.

اگر به اشعار هومر و دیگر شاعران یونانی که قبل از او زندگی می‌کردند، نگاه کنید؛ متوجه می‌شوید که پیش از افلاطون، خوشبختی مساله‌ی بیرونی بود و نه ذهنی. افلاطون گفت که عدالت و فضیلت در حقیقت در باطن ماست و در روح ما جا دارد.

ایده‌ی او پس از آن توسط مسیحیان بسط داده شد که نتیجه‌ا‌ش مفهوم «آگاهی» بود. این ایده، یکی از مهم‌ترین جریانات در تاریخ اخلاق و مذهب غرب است که تاثیر قابل توجه‌ای بر گسترش مسیحیت گذاشت.

ادامه نوشته

در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(7)

ب) عصر اصلاح مذهبي

دومين گام بلندي كه اروپائيان در راه پر فراز ونشيب مدرنيزاسيون برداشتند، اصلاح مذهبي بود. اين نهضت (رفورماسيون) " جنبشي مذهبي بود كه در قرن شانزدهم به منظور اصلاح و تصفيه كليساي مسيحيت به لحاظ اخلاقي، معنوي، رفتاري- كرداري و آئيني- اعتقادي البته بر مبناي آموزه ها و تعاليم راستين و حقيقي انجيل آغاز گرديد؛ جنبشي كه تأثيرات عميق و ديرپايي بر حوزه هاي سياسي، ‌اجتماعي و اقتصادي جوامع مغرب زمين بر جاي نهاد". [1] سردمداران اين نهضت، اصلاحاتي در نظريات، اعتقادات و كاركردهاي كليساي كاتوليك روم آغاز كردند كه منجر به تأسيس كليساي پروتستان شد. از نظر مكاني و جغرافيايي نيز حركت رفورماسيون در آلمان، سوئيس و فرانسه نضج يافت؛ آنگاه به انگلستان و اسكاتلند سرايت كرد و نهايتاً به تمامي سرزمينهاي اروپايي گسترش پيدا كرد.

 

ادامه نوشته

درباب مدرنیته و ادبیات مدرن(6)

رُنِسانس

در اواخر قرن چهاردهم ميلادي تمامي مؤلفه هاي سازنده قرون وسطي بتدريج متحول گشت و دوران

جديدي را نويد داد كه بعدها رنسانس خوانده شد. از نظر جغرافيايي، منشأ اين تحول فرهنگي، ايتاليا بود ليكن در قرون پانزدهم و شانزدهم به سرعت به طرف شمال و غرب اروپا گسترش يافت. از نظر فكري، اكتشافات، اختراعات و نوآوري متعدد در همه‌ي عرصه هاي حيات بشري، مايه و ماده اين اتفاق بزرگ تاريخي شد كه به برخي از آنها اشاره مي كنيم.

كشف قاره آمريكا توسط كريستف كلمب [1] و كشف راههاي جديد دريايي و مناطق ناشناخته، بالاخص سرزمينهاي غربي، اثرات بسيار عميقي بر جهان شناسي مردمان قرون ميانه گذارد. زيرا بيانگر اين نكته بود كه پيشينيان با همه عظمت فرهنگ و تمدنشان، از دانشي محدود برخوردار بوده و به اصطلاح همه چيز را نمي دانسته اند. به تعبير ديگر ابهت علمي، فكري حكما و دانشمندان قرون وسطي در نظر مردمان عصر رنسانس شكست.

 

ادامه نوشته

در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(5)

 

    قرون وُسطي  

در سال 476 م. امپراطوري روم سقوط كرد و متعاقب آن در سال 529 م. كليساي مسيحي آكادمي افلاطون را تعطيل كرد. بنابراين آموزش و پرورش، انديشه و حتي مكاشفه به انحصار كليسا درآمد. اين پديده سرآغاز دوراني يكهزار ساله بود كه بعدها قرون وسطي[1] يا عصر ظلمت [2] ناميده شد. قرون وسطي در حقيقت به معناي دوره اي مابين دو عصر باستان و جديد است. در اين دوره ديگر از نشاط علمي، فكري دوران باستان و حتي عصر هلنيسم خبري نبود و

" ... بحث علمي و حكمتي تقريباً يكسره منحصر بود به آنچه در مدارس، دير و كليسا واقع مي شد و تعليمات مقيّد بود به قيود مدارس مزبور يعني دستور اولياي دين مسيح؛ مدرسه را به زبان لاتين اسكولا مي گفتند از اين رو كليّه علم و حكمت آن دوره را منتسب به اسكولا نموده اسكولاستيك ناميده اند".[3]

در اين دوره تحقيقات علمي و فلسفي نه صرفاً براي كشف حقيقت محض بلكه در راستاي اثبات اصول دين بود به تعبير ديگر ايمان بر عقل تقدم داشت. در ضمن از استقلال فكر و آزادي رأي خبري نبود و قواي فكري و عقلي مصروف مناظرات و مباحثات بي حاصل و غير ضروري در فروعات مي گشت. در اوايل قرون وسطي امپراطوران سعي مي كردند كليسا را همچون ابزاري در دستگاه ديواني خود جاي دهند و در چارچوب مذهب جديد به حفظ امتيازات خود بپردازند اما برعكس، در اواخر اين دوره، اين پاپ است كه خواستار تسليم قدرت دنيوي در مقابل قدرت روحاني و حق نظارت بر اعمال سلطنت مي شود. اين امر رفته رفته تشكيلات كليسا را فاسد كرد؛ بدينگونه كه اولياي آن بويژه پاپ، كه مزه قدرت را چشيده بودند، فريفته‌ي مال و منال دنيوي شده و به دام ديوانسالاري افتادند. كليسا از آرا و عقايد مردم بي خبر ماند و بيشتر در صدد حفظ جلال و عظمت خود برآمد تا درك معناي واقعي ديانت. نه قادر بود كه خود را اصلاح كند و نه حاضر بود كه ديگران به اصلاحات دست زنند.

جهانشناسي قرون وسطي نيز بر پايه‌ي افكار ارسطو شكل گرفت. در هستي شناسي ارسطويي، خداوند به عنوان محرك اول، كه خود از حركت مبرّاست، مطرح است. بدين لحاظ در اين دوره هسته مركزي تمامي تفكرات، اين اعتقاد بود كه خدايي وجود دارد كه كامل و نامتناهي و خير مطلق است و نماينده زميني او پاپ مي باشد در نتيجه سلطنت آسماني آن خدا همتايي زميني را در كليسا كاتوليك براي خود مي جويد. انسان در قياس با خدا با وجود اينكه حامل روح جاوداني الهي است، موجودي ناچيز است. دنيا نيز جهاني است بين انسان و خداوند كه لذايد و تنعمات آن او را از خدا دور و دورتر مي كند. علم نيز در دوره ميانه، همچون ديگر شاخه هاي معرفت، نه بر پايه‌ي مشاهده و تجربه و تعقل بلكه بر مبناي ردّ و قبول آباء كليسا و كتاب مقدس اعتبار مي يابد و پذيرفتني است. في المثل سنت آگوستين [4]  كه از بزرگترين متألهان آغاز سده هاي ميانه بشمار مي آيد، صريحاً اين نكته را اعلام كرده بود كه صلاحيت كتاب مقدس از همه‌ي نيروهاي عقل انساني بيشتر است. اين تصريح سنت آگوستين سرآغاز طرح مسأله اي شد كه در تمام طول دوره قرون وسطي به قوت خود باقي بود و فيلسوفان و متكلمان را به چالش وامي داشت و آن اينكه آيا بين كتاب مقدس و عقل تناقضي وجود دارد و يا ايمان و معرفت با هم سازگارند؟

بزرگترين و مهمترين فيلسوف و متكلم سده هاي ميانه – سنت توماس آكويناس [5] در شامگاه اين دوره، اينگونه بدان سؤال تاريخي پاسخ مي گويد كه: بين آنچه فلسفه يا عقل به ما مي آموزد و آنچه وحي يا ايمان مسيحي به ما ياد مي دهد، ضرورتاً اختلافي وجود ندارد؛ مسيحيت و فلسفه اغلب يك چيز مي گويند، بنابراين بسياري اوقات مي توان از راه عقل به همان حقايقي رسيد كه در تورات و انجيل آمده است.

اگر بخواهيم اوضاع و احوال قرون وسطي را در چند جمله خلاصه كنيم بايد بگوئيم كه طي اين عصر

" طبيعت و علم تحريم و ممنوع شده بود و هر گونه سخن گفتن از علوم طبيعي و فيزيكي مغاير با تعاليم كليسا و مضرّ به حال جامعه تلقي مي شد و كساني كه در اين وادي گام مي گذاشتند طرد و تكفير و در نهايت محكوم به مرگ مي شدند؛ طي اين دوران موسوم به قرون سياه انسان آزادي خود را از دست داده، تفتيش عقايد و تعقيب و آزار انسانها به جرم دگرانديشي و كفرگويي بر همه جا سيطره يافته، باب هرگونه علم و اجتهاد بسته شده و دگماتيسم، تعصب، جهل و خرافه بازار پررونقي يافته بود. اين دوران جهل و ظلمت تا اواخر قرن پانزدهم بطول انجاميد ".[6]

 

۱-     Midle ages

۲-    Dark  ages                                                        

      ajes                                                                                                                                                                       [3] - فروغي، محمد علي- سير حكمت در اروپا-  زوّار- ص66

[4] - Saint.Augustine ( 354 – 430 م.)

[5] - Saint. Thomas Aquinas (1225- 1274 م.)

[6] - نوروزي، حسينعلي – صورتبندي مدرنيته و پست مدرنيته – تهران، انتشارات نقش جهان- چاپ اول 1379- صص 16و17

حرف هایی برای نگفتن!

 

حرفی برای گفتن نمانده است

من روکشی بر تلی از مردگانم!

انباشته از ضخامت گرد ستیزه

چرکین و چروکیده

کی بود که نیزه های تیز

در چشمان دیدنم فرو رفت؟

کی بود که خنجر های بیرحم

سینه ی حسم را درید؟

کی بود که ...

من مانده ام

و سکوت دردناک مردگانم

من مانده ام و زوزه ی هراسناک کفتارها!

که تعفن اجساد درونم را

به شادی نشسته اند.

دیگر حرفی برای گفتن نیست...

در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(4)

       هلنيسم ( يونانيگري )

يونان و روم و در مركز آن آتن، به لطف عوامل پيش گفته و ظهور فيلسوفان بزرگي چون سقراط، افلاطون و ارسطو، دو سه قرن مركز انديشه و خرد ورزي شده و از نشاط علمي بي نظيري برخوردار گشت؛ ليكن با درگذشت ارسطو در سال 322 پيش از ميلاد نقش اصلي و تعيين كننده خود را از دست داد. اين امر تا حدودي تحت تأثير آشوبهاي سياسي ناشي از لشكركشي هاي اسكندر كبير[1] بود. اسكندر با كشورگشائي هاي فراوان خود و تسلط بر ايران و مصر، فرهنگ و تمدن يونان را به سرزمينهاي تصرف شده منتقل كرد و موجد آغاز عصر نويني در تاريخ بشر گشت؛ عصري كه انديشه و زبان يونان در آن نقش عمده اي ايفا كرد. اين دوره كه قريب سيصد سال به درازا كشيد به نام يونانيگري ( هلنيسم ) معروف است.

در دوره هلنيسم مرزهاي ميان كشورها و فرهنگ هاي گونه گون از بين رفت. پيش از آن هر كدام از ملل يوناني، رومي، بابلي و ايراني خدا، يا خدايان خود را در چهارچوب " مذهب ملي" مي پرستيدند اما اينك فرهنگ هاي مختلف با انديشه هاي ديني، فلسفي و علمي متعدد درآميختند و معجوني عجيب ساختند. همان گونه كه گفتيم نگرش يوناني مآب به عالم گسترش خارق العاده اي يافت و در پي آن شك مذهبي، گسستگي فرهنگي و حتي بدبيني نسبت به دنيا، فراگير گشت. ناگفته نماند كه فلسفه‌ي دوران يونانيگري، خلاق و اصيل نبود و تماماً برگرفته از آثار سه فيلسوف بزرگ آتني به شمار مي آمد.

علم هلنيستي نيز از فرهنگهاي مختلف متأثر شد. شهر اسكندريه محل تلاقي انديشه و علم شرقي و غربي گشت و آتن كماكان مركز فلسفه، اسكندريه مركز علم گرديد و با كتابخانه‌ي عظيم خود بصورت كانون رياضيات، پزشكي، زيست شناسي و ستاره شناسي درآمد. نحله هاي فلسفي كلبي،رواقي، اپيكوري و دست آخر، نوافلاطوني، حاصل اين دوره از تاريخ تمدن غرب محسوب مي گردد.

¯¯¯                                                    

با ظهورعيسي مسيح (ع) بشريت و بويژه اروپائيان با آزموني جديد در راه تحرّي حقيقت مواجه شدند و گونه اي ديگر از پاسخگويي به سؤالات اساسي هستي شناختي را تجربه كردند. عيسي (ع) اگرچه در بيرون از تمدن يونان و روم متولد و مبعوث شد و اگر چه دين او ريشه اي سامي داشت ليكن در درون آن تمدن بسط و گسترش پيدا كرد و حتي عهد جديد نيز به زبان يوناني نوشته و الهيات آن بر اساس فلسفه‌ي هلنيستي تدوين گشت و خلاصه اين دين در داد و ستد با فرهنگ يوناني، هم انديشه و فلسفه‌ي يونان را تحت تأثير قرار داد و هم خود بشدت از آن متأثر شد. سفرهاي تبليغي پولس حواري [2] به قلمرو امپراطوري روم- بالاخص آتن- مسيحيّت را به يونان و روم منتقل كرد و علي رغم بعضي فراز و نشيب ها بالاخره در سال 313 ميلادي بصورت يكي از اديان پذيرفته شده امپراطوري روم درآمد و از سال 380 نيز دين رسمي سراسر امپراطوري شد.

 


[1] - Alexander( 323- 356 ق م.) سردار بزرگ مقدوني

[2] - در اين باره رك: قاموس كتاب مقدس، ذيل اين عنوان

در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(3)

  تمدن يونان و روم

اگر به تأسّي از اگوست كنت [1] قائل به مدل خطي تاريخ تفكر بشر باشيم، بايد بپذيريم كه آدمي پس از پشت سر نهادن مرحله‌ي ربّاني انديشه كه در آن پاسخ پرسشهاي خود را در اساطير و سحر و جادو مي‌يافت، شش قرن پيش از ميلاد مسيح (ع) به مرحله‌ي تفكر متافيزيكي قدم نهاد و براي اولين بار در طول تاريخ به سؤالات هستي شناسانه‌ي (Ontologic) خود پاسخي عقلاني داد. به تعبير ديگر پيش از آن، نگرش انسان به طبيعت از منظر اسطوره ها و اعتقادات شبه ديني يا قومي و قبيله اي بود ولي در دوره‌ي مورد بحث، ديدگاهي متافيزيكي و عقلاني به هستي و طبيعت پيدا كرد. اين نوع نگرش سرآغاز تاريخ فلسفه- به معناي مصطلح كلمه – است. في المثل  تالس مِلِطي [2] كه به عنوان نخستين فيلسوف يونان مشهور است، شش قرن پيش از ميلاد، به جاي اينكه به خرافات، اساطير و يا مفسران رسمي دين پناه ببرد به تعقل متافيزيكي  در طبيعت روي آورد و با دركي مادي از تاريخ و هستي شناسي عنصر اصلي تمام پديده ها را " آب " دانست. پس  از او نيز دموكريتوس [3] جهان هستي را در دو چيز خلاصه كرد :  اتم  و فضاي ميان اتمها. بي ترديد                           

 

ادامه نوشته