نقد کتاب
نظم و روند تحول گفتار دموکراسی در ایران
انتشارات گام نو ـ چاپ اول ۱۳۸۵
نظم و روند تحول گفتار دموکراسی در ایران
انتشارات گام نو ـ چاپ اول ۱۳۸۵
* من هيچ چيز نمي دانم،همه ي ما هم هيچ چيز نمي دانيم.
# دانشمند واقعي نبايد به نظريه ي خود ليمان داشته باشد؛بلكه بايد نسبت به آن موضع انتقادي بگيرد و بداند كه هر كس ممكن است اشتباه كند.
* علم گرا كسي است كه چيزي از علم سرش نمي شود.
# كسي كه حرف آخر را زده باشد وجود ندارد.
* آن نوع معرفت كه جان ديگري را بخاطر عقيده اي كه بدون بررسي و آزمايش پذيرفته شده،يا آرماني كه ممكن است تحقق نيابد،فدا كند امر بسيار وحشتناكي است.
# در ناداني خود همه با هم برابريم.
· *يافته هاي تازه،استوار تر از نمونه هاي قبلي نيستند
* اين نظريه كه حقيقت آشكار است يعني هر كس خواستار ديدن آن باشد مي تواند آنرا ببيند،تقريبا اساس و شالوده هرگونه هر گونه تعصب و خشكه مقدسي بوده است.
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است
دو سه روز پیش یکی از دوستان به من مسیج زد که فیلم سینمایی بیاد ماندنی«انجمن شاعران مرده» در حال پخش از سیمای جمهوری اسلامی ایران است.من که امکان تماشای این فیلم را از تلویزیون نداشتم(البته نسخه ی اصلیش را دیده بودم) از جهتی خیلی خوشحال شدم و از سویی نگران.
نگرانیم از این بود که حتما باز هم یک فیلم خوب با پیرایش دوستان صدا و سیمایی(بخوانید سانسور) تبدیل به یک سری سکانس های بی سر وته شده که ظاهرا چنین نیز شده بوده.و خوشحالیم از اینکه بالاخره یک فیلم به درد بخور دارد از سیما پخش می شود و آرزو کردم همه ی معلم های ادبیات فرصت و رغبت تماشای این فیلم جذاب و عمیق را داشته باشند و مهمتر از آن نکات سازنده ی آن را درک کرده و بکار بندند.بویژه استادان محترم دانشگاه مخصوصا آنها که توابع و لوازم استادی دانشگاه از راه بدرشان نبرده و ذوق ادبیشان را کور نکرده است.امیدوارم چنین باشد و حداقل برای دیدن هنرنمایی رابین ویلیامز هم که شده این فیلم را ببینند یا دیده باشند که سخت همه محتاج آموختن نکات آنیم.
پريروز
صبح زود
چشمانم به روي روشن روز
باز مي شد
ديروز
پرده ي پنجره ي شيشه اي
آفتاب را از من دريغ كرد
امروز
ديدگانم
تنها به برق نامريي امواج
روشن است
وفرا چه خواهد شد؟!
افسوس!همه از من گريزانند
آفتاب،پنجره
حتي جفت من
وحتي
لحظه ي سرودن
تنها!
چه واژه ي زيبايي است
تفسير حال و روز من و غصه هاي من
******
تن ها !
چه واژه ي زشتي
تاويل نامردمي هايي
كه ديدم و نديدم
قطعيت حيات تو
اي مرگ زندگي
هرچند قاطعيتش از زندگي پر است
اما
اما چه خاليم از زندگي اگر
امكان مبهم عشق را
با قطعيت و قاطعيت تو
پا به پا كنم!
و علامتی از مثل گریه می پاشد به فرق
خون شلپ می شود بر سفیدی یک دست
حرامزاده بر مزار و نارنجی می افتد
و میدان آزادی توی این اردیبهشت چه می خواهد؟
عبور قسمتی گود از تلفظ نامت زن
با بنفش چشم و مربع چانه توی کیفم می خندد
افراد آن سویم به اشخاص انگشت هایت انگشت هایم به دگمه هایت
ونه از نه
سرد من لای پنجره توریست
تهی از چند تای تو اما چقدر؟
دستت را بگیرم میان پیراهنم لخت - رهایت کنم؟
چقدر بروم روی شوفاژ های غمگین پهنت کنم.
(عاطفه چهار محالیان)
وقتی میان شعر هایت
عشق حاشیه ای می شود
من با تمام وجود حرف اضافه ام!
خطم بزن
که عشق برایت کم است!
سلام!
این ترم برای دانشجویان ارشدم کلام درس می دادم و می دانید که موضوع این علم بلا موضوع چیست.
یکی از دانشجویانم که ظاهرا از مباحث اعتقادی و کلامی به تنگ آمده بود این کفریات را نوشته که تقدیم
حضورتان می کنم:

و در آغاز کلمه بود...
مجموعه ادبیات چیزی نیست جز مجموعه ای از کلمات که به هدف القای پیامی خاص در کنار یکدیگر نشسته اند؛
کلماتی که در کنار هم می نشینند تا داستان عشق و تنفر بگویند؛
کلماتی که در کنار هم می نشینند تا اندیشه های بزرگ را به آدم های کوچک بیاموزند؛
کلمات مفاهیم بی شکل را در قالب اشکال می ریزند و شکل می بخشند؛
کلمات تصویر می سازند، تصاویر در هم می آویزند،و سبک می آفرینند، و هر سبکی بسته به جان کلمات، محمل روح می شود.
کلام معجزه است؛ خلق تصاویر از طریق کلام معجزه است؛ معجزه ای که گاه به آن نام های آسمانی می دهند، چرا که خالق چنان تصاویری هستند که جز به کمک ظهور کلام برای همیشه در ناخودآگاه بشری عقیم می ماندند.
کلام خالق است، آنچه می آفریند، روح جهان هستی را در خود محصور و منتقل می کند. و بدینسان کلام، میراث دار آدمی در طول قرون است، از ابتدای هستی تا کنون؛ انسان بدون کلام، موجودی گم شده است.
آنچه بر جهان موجودات و مخلوقات حاکم است، نامعلوم و نامکشوف بود، تا آن زمان که خداوند کلمه را ظاهر ساخت: انا کنزا مخفیا...
کلمات رنگ دارند، چون جهان مخلوقات که هزاران رنگ دارند؛
کلمات آهنگ دارند، گاه انسان را تا اوج می برند و گاه تا حضیض می کشانند؛
کلمات شکل دارند، چون هیات آدمی که بعضی درشتند و بعضی خرد؛
کلمات، حرارت دارند گاه سردند، گاه سوزان؛
کلمات وزن دارند، گاه سبکند گاه سنگین؛
کلمات حرمت دارند.
کلمات قدرت دارند، قدرتی دهشتناک ، گاه می سازند گاه ویران می کنند؛
کلمات رشد دارند، در طی قرون و اعصار، هویتی زایا و زاینده ، داشته اند؛
کلمات محمل معنی اند، چون ذهن ادمیزاد که جولانگاه نا محدود اندیشه و خیال است؛
و ذهن آدمی، ذهن آدمی که تا پیش از پیدایش کلام، خود از جهان خود بی خبر بود.
کلمات نقبی هستند به ناخودآگاه .
اعظم درونیات بشر را تنها با کلمات می توان شناخت و سپس با سایر هنرها.
هزاره های بیشمار گذشته است از اولین کلامی که اولین انسان بر زبان راند،
و در آغاز کلمه بود...و انسان با کلمه و جاری ساختن آن بر زبان، خود را کشف و آغاز نمود.
اینک جهان ، کلمه است. کلمات در هوا موج می زنند و آنکس که کلمه را هنرمندانه بر زبان میراند، شکارچی است، صیاد روح مفاهیم جاری در فضایی ناپیداست.
ذهن ، فضایی نا پیداست، کلمات شناورند، از ذهنی به ذهنی می گریزند و در هر ذهنی ، معنای خاص خود را در میابند.
جهان کلمات جهانی گسترده است، به گستردگی اذهان افراد، چه بسا اگر کلمه نبود، جهان در سکوتی ژرف به عمق سکونی بی پایان فرو می رفت و انسان برای ابد در واحه ی پریشانی ی بی خبری از خویش فرو می غلتید.
کلمات مسافرند، در سراسر جهان می گردند و در هر جغرافیایی ، تاریخی تازه می گیرند.
کلمات کلیدند، کلید درهای بسته ارتباط میان آدمیان، میان طبیعت و میان اشیا.
با کلید سحرآمیز کلمه است که درهای نور به ظلمت گشوده می شوند.
شبکه پیچیده ارتباطات، گفتگوها و جستجوها تنها با تاروپود کلام است که در هم بافته می شود.
اندیشه شکل می گیرد، نمود می یابد و رشد انسان و روح و جان آدمی را سبب می شوند.
و گفتگو با وجود کلام است که می تواند بسط یابد و به بیراهه کشاندن و تک معنایی ساختنش، نفس را در سینه ها و اندیشه را در ذهن منکوب می کند.
تقدس کلام، در واداشتن انسان به تفکر است که ساعتی تفکر به از سالی عبادت است
و معجزه کلام ، خلق مفاهیم مشترک ، در میان آدمیان متفاوت است.
باشد که در جایگاه مشرفان به ارزش ، تقدس و روح کلام در والاترین قالب آن یعنی ادبیات،نو آورندگان اندیشه و پیامبران صلح و آزادگی در جهان باشیم .
کلام را در بند مفاهیم حقیر به زنجیر نکشیم و به چرخش زیبای کلمات در آسمان معانی با دیده ای خردمندانه، منقدانه و آزاد از تعصب بنگریم که در بند کردن کلام ، در بند کردن آدمی است و آدمی ، آدمی نیست اگر جاری شدن کلام را بر زبانش ممنوع سازیم.
تا راز زيستن ...
تا راز زيستن را دريابم،
میآرمی در آغوشم!
و مرگ با تنپوشت به خاک میافتد.
با تو خدا برهنه است
و راه
و چاه
و هرچه هست در اين جان و اين جهان
هرچه هست
برهنه است !
برهنه میبينم آفتاب جوان را
بر زمين پير که میبارد
و برگ جوان را
بر درخت پير که میرويد
برهنه میشود حقيقت خاک،
حقيقت بذر
برهنه میشود حقيقت روز،
حقيقت فصل
برهنه میشود انار
پرستو
آب ،
تا راز زيستن را دريابم!
نگاه کن!
برهنه نگاهم کن!
چشمانت را برهنه میخواهم!
**************************
« کسی مثل هیچ کس»
شاعر :مهدا جهانگیر
در سکوت من فریادی ست،
بی آنکه کلامی منعقد شود،
خون از حنجره ای بریزد
و نفس سرد و سخت مرا
به دیوار تاریک روبرویم بکوبد.
من جمله ها را کُشته ام
و خونابه های غلیظ و تیره رنگ،
زمین ِ کاغذ را به گند کشیده اند.
کسی
بی آنکه پروانه باشد،
به حیله،
پیله های نرم و ابریشمین به دورم می تند
و زندانی ام می کند.
کسی
بی آنکه موجود باشد،
حجم سیاهی های دیوار را
به بازوهایم،
به معده ام
و به انگشتانم
تحمیل می کند.
کسی
بی آنکه صدایم را بشنود،
دست در گلویم می اندازد،
می فشارد،
و بیش از گذشته مرا می کُشد.
کسی مثل هیچ کس،
زاده شده از هیچ،
زیسته در هیچ،
خوابیده پشت هیچ!
**************************
راستى را كه به دورانى سخت ظلمانى عمر مىگذاريم
كلمات بىگناه
نابخردانه مىنمايد
پيشانى صاف
نشان بيعارىست
آنكه مىخندد
هنوز خبر هولناك را
نشنيده است
چه دورانى!
كه سخن از درختان گفتن
كم و بيش
جنايتىست.
ــ چرا كه از اينگونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهاى بىشمار
خموشى گزيدن است!
« برتولت برشت »