نقد کتاب

نگاهی به کتاب:

نظم و روند تحول گفتار دموکراسی در ایران

محمد جواد غلامرضا کاشی

انتشارات گام نو ـ چاپ اول ۱۳۸۵

ادامه نوشته

از شاخه يا ريشه؟

P1020188 Red Dogwood and Drum Bridge at the Japanese Garden

تو را از شاخه نچیدم / از ریشه کندم / تا در بهاری نامریی / در خلوت ترین گوشه های دلم / رشد کنی / بگذار قطره های بی صدای اشک / همچنان  بچکند / اکنون که در حریری به رنگ خرمالو / پشت پاییز نشسته ام / .....تبعیدم کن!...تبعیدم کن!.../ به ژرفای دلت / آنجا که پاییز / پشت برگهای طلایی / تنها...گام بر میدارد.
 


Any questions? Get answers on any topic at Yahoo! Answers. Try it now.

جملاتی از کارل ریموند پوپر

* من هيچ چيز نمي دانم،همه ي ما هم هيچ چيز نمي دانيم.

 

                           

# دانشمند واقعي نبايد به نظريه ي خود ليمان داشته باشد؛بلكه بايد نسبت به آن موضع انتقادي بگيرد و  بداند كه هر كس ممكن است اشتباه كند. 

 

* علم گرا كسي است كه چيزي از علم سرش نمي شود.

 

# كسي كه حرف آخر را زده باشد وجود ندارد.

 

* آن نوع معرفت كه جان ديگري را بخاطر عقيده اي كه بدون بررسي و آزمايش پذيرفته شده،يا آرماني كه ممكن است تحقق نيابد،فدا كند امر بسيار وحشتناكي است.

 

# در ناداني خود همه با هم برابريم.

 

·                                                                                                                             *يافته هاي تازه،استوار تر از نمونه هاي قبلي نيستند

 

* اين نظريه كه حقيقت آشكار است يعني هر كس خواستار ديدن آن باشد مي تواند آنرا ببيند،تقريبا اساس و شالوده هرگونه هر گونه تعصب و خشكه مقدسي بوده است.

شاعر نشدی!

 

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاری است که عاشق شده است

انجمن شاعران مرده

 

دو سه روز پیش یکی از دوستان به من مسیج زد که فیلم سینمایی بیاد ماندنی«انجمن شاعران مرده» در حال پخش از سیمای جمهوری اسلامی ایران است.من که امکان تماشای این فیلم را از تلویزیون نداشتم(البته نسخه ی اصلیش را دیده بودم) از جهتی خیلی خوشحال شدم و از سویی نگران.

   نگرانیم از این بود که حتما باز هم یک فیلم خوب با پیرایش دوستان صدا و سیمایی(بخوانید سانسور) تبدیل به یک سری سکانس های بی سر وته شده که ظاهرا چنین نیز شده بوده.و خوشحالیم از اینکه بالاخره یک فیلم به درد بخور دارد از سیما پخش می شود و آرزو کردم همه ی معلم های ادبیات فرصت و رغبت تماشای این فیلم جذاب و عمیق را داشته باشند و مهمتر از آن نکات سازنده ی آن را درک کرده و بکار بندند.بویژه استادان محترم دانشگاه مخصوصا آنها که توابع و لوازم استادی دانشگاه از راه بدرشان نبرده و ذوق ادبیشان را کور نکرده است.امیدوارم چنین باشد و حداقل برای دیدن هنرنمایی رابین ویلیامز هم که شده این فیلم را ببینند یا دیده باشند که سخت همه محتاج آموختن نکات آنیم.

کوهستان

Nature - Mountains

افسوس

پريروز

صبح زود

چشمانم به روي روشن روز

باز مي شد

ديروز

پرده ي پنجره ي شيشه اي

آفتاب را از من دريغ كرد

امروز

ديدگانم

 

تنها به برق نامريي امواج

روشن است

وفرا چه خواهد شد؟!

افسوس!همه از من گريزانند

آفتاب،پنجره

حتي جفت من

وحتي

لحظه ي سرودن

صبر کن

گفت دیدی چگونه آزردم/دل زودآشنای ساده تو!/گفت دیدی که عاقبت کشتم/روح آزاد و اوفتاده بو/
گفت دیدی چگونه بشکستم/اعتبار تو را ز خودخواهی/گفت دیدی که سوختم آخر/خرمن دوستی ز گمراهی/
گفت دیدی که دوستانه تو را/با چه نیرنگ راندم از یاران/گفت دیدی که پاک فرسودم/تن غم پرورت چو بیماران
گفت دیدی که از تو ببریدم/عشق دیرین و نازنین تو را/گفت دیدی به اشک و خون شستم/رنگ و بوی گل جبین تو را/گفت دیدی که جمله نیکی تو/تا دو رنگی ز یاد خود بردم/گفت دیدی که بعد آن همه صدق/کز تو دیدم روانت آزردم/گفت دیدی که از سرت بیرون/کردم اندیشه وفاداری/گفت دیدی که در تو شد خاموش/آتش مهربانی و یاری
گفت دیدی که در زمانه ما/معنی دوستی دگرگون است/گفت دیدی که هر که این سودا/در سرش بود و هست مغبون است/گفتم آری یکایک اینها را/دیدم و اعتنا نکردم من/گله دوستانه ای هم من/از توی بی صفا نکردم من
صبر کن تا که عکس کرده خویش/اندر آیینه زمانه وا بینی/من نباشم اگر خدایی هست/هر چه دیدم یکان یکان بینی!

سخنی از استاد ملکیان

«... من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل نگران انسانهاي گوشت و خون داري‌هستم که مي آيند، رنج مي برند و مي روند. سعي کنيم که اولا : انسانها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند؛ ثانيا هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثا هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر. » مصطفي ملكيان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شعر واره

تنها!

چه وا‍‍ژه ي زيبايي است

تفسير حال و روز من و غصه هاي من

 

******

 

تن ها !

چه واژه ي زشتي

تاويل نامردمي هايي

كه ديدم و نديدم

شعری از خودم

قطعيت حيات تو

 

 اي مرگ زندگي

 

هرچند قاطعيتش از زندگي پر است

 

اما

 

اما چه خاليم از زندگي اگر

 

امكان مبهم عشق را

 

با قطعيت و قاطعيت تو

 

پا به پا كنم!

حال پست مدرنیستی!

تو با کتاب هایم می گویم

و علامتی از مثل گریه می پاشد به فرق

خون شلپ می شود بر سفیدی یک دست

حرامزاده بر مزار و نارنجی می افتد

و میدان آزادی توی این اردیبهشت چه می خواهد؟

عبور قسمتی گود از تلفظ نامت زن

با بنفش چشم و مربع چانه توی کیفم می خندد

افراد آن سویم به اشخاص انگشت هایت انگشت هایم به دگمه هایت

ونه از نه

سرد من لای پنجره توریست

تهی از چند تای تو اما چقدر؟

دستت را بگیرم میان پیراهنم لخت - رهایت کنم؟

چقدر بروم روی شوفاژ های غمگین پهنت کنم.

(عاطفه چهار محالیان)

خطم بزن!

خطم بزن

وقتی میان شعر هایت

عشق حاشیه ای می شود

من با تمام وجود حرف اضافه ام!

خطم بزن

که عشق برایت کم است!

کفریات یک دانشجو!

 

سلام!

این ترم برای دانشجویان ارشدم کلام درس می دادم و می دانید که موضوع این علم بلا موضوع چیست.

یکی از دانشجویانم که ظاهرا از مباحث اعتقادی و کلامی به تنگ آمده بود این کفریات را نوشته که تقدیم

حضورتان می کنم:

 
kalam mikhanam,
darmiyabam va nemiyabam,
sokhan az adl ast va lotf o jud,
sokhan az savab ast o eghab,
sokhan az gonah ast o gonah,
kalamate kalam az zire negaham milaghzand,
sarasime be insu va ansu miravand ta be sollabeeshan nakesham,
akher ensaf ra,
to barayam begu,
kodam adl,
kodam lotf,
kodam rahmat.
goeiya az loh o ghalam ja mandeiim ke rahmatash, ke ya eyne zatash hast ya nist, rokh neminamayad,
goeiya az loh o ghalam ja mandeiim ke jud o lotfash enayati be ma neshan nemidahad,
ke adlash aslah ra dar alazze ma mogharrar nemikonad ,
ensaf ra,
to barayam begu
 

متن کامل مقاله سیلویا پلات و فروغ فرخزاد

                            بررسی تطبیقی اشعار سیلویا پلات و فروغ فرخزاد

                                                                                    

 

ادامه نوشته

تبریک غدیر

 

شه کبریا منشا تویی که امیر عز مجللی          به تو زیبد عرش جلال حق که به تاج قدس مکللی

عید سعید غدیر را به تمامی عاشقان علی تبریک عرض می کنم!

از شاگرد خوب و با ذوقم!

در آغاز کلمه بود

و در آغاز کلمه بود...

مجموعه ادبیات چیزی نیست جز مجموعه ای از کلمات که به هدف القای پیامی خاص در کنار یکدیگر نشسته اند؛

 کلماتی که در کنار هم می نشینند تا داستان عشق و تنفر بگویند؛

کلماتی که در  کنار هم می نشینند تا اندیشه های بزرگ را به آدم های کوچک بیاموزند؛

 کلمات مفاهیم بی شکل را در قالب اشکال می ریزند و شکل می بخشند؛

کلمات تصویر می سازند، تصاویر در هم می آویزند،و سبک می آفرینند، و هر سبکی بسته به جان کلمات، محمل روح می شود.

 کلام معجزه است؛ خلق تصاویر از طریق کلام معجزه است؛ معجزه ای که گاه به آن نام های آسمانی می دهند، چرا که خالق چنان تصاویری هستند که جز به کمک ظهور کلام برای همیشه در ناخودآگاه بشری عقیم می ماندند.

کلام خالق است، آنچه می آفریند، روح جهان هستی را در خود محصور و منتقل می کند. و بدینسان کلام، میراث دار آدمی در طول قرون است، از ابتدای هستی تا کنون؛ انسان بدون کلام، موجودی گم شده است.

 آنچه بر جهان موجودات و مخلوقات حاکم است، نامعلوم و نامکشوف بود، تا آن زمان که خداوند کلمه را ظاهر ساخت: انا کنزا مخفیا...

کلمات رنگ دارند، چون جهان مخلوقات که هزاران رنگ دارند؛

کلمات آهنگ دارند، گاه انسان را تا اوج می برند و گاه تا حضیض می کشانند؛

کلمات شکل دارند، چون هیات آدمی که بعضی درشتند و بعضی خرد؛

کلمات، حرارت دارند گاه سردند، گاه سوزان؛

کلمات وزن دارند، گاه سبکند گاه سنگین؛

کلمات حرمت دارند.

کلمات قدرت دارند،  قدرتی دهشتناک ، گاه می سازند گاه ویران می کنند؛

کلمات رشد دارند، در طی قرون و اعصار، هویتی زایا و زاینده ، داشته اند؛

کلمات محمل معنی اند، چون ذهن ادمیزاد که جولانگاه نا محدود اندیشه و خیال است؛

و ذهن آدمی، ذهن آدمی که تا پیش از پیدایش کلام، خود از جهان خود بی خبر بود.

کلمات نقبی هستند به ناخودآگاه .

اعظم درونیات بشر را تنها با کلمات می توان شناخت و سپس با سایر هنرها.

هزاره های بیشمار گذشته است از اولین کلامی که اولین انسان بر زبان راند،

و در آغاز کلمه بود...و انسان با کلمه و جاری ساختن آن بر زبان، خود را کشف و آغاز نمود.

اینک جهان ، کلمه است. کلمات در هوا موج می زنند و آنکس که کلمه را هنرمندانه بر زبان میراند، شکارچی است، صیاد روح مفاهیم جاری در فضایی ناپیداست.

ذهن ، فضایی نا پیداست، کلمات شناورند، از ذهنی به ذهنی می گریزند و در هر ذهنی ، معنای خاص خود را در میابند.

جهان کلمات جهانی گسترده است، به گستردگی اذهان افراد، چه بسا اگر کلمه نبود، جهان در سکوتی ژرف به عمق سکونی بی پایان فرو می رفت و انسان برای ابد در واحه ی پریشانی ی بی خبری از خویش فرو می غلتید.

کلمات مسافرند، در سراسر جهان می گردند و در هر جغرافیایی ، تاریخی تازه می گیرند.

کلمات کلیدند، کلید درهای بسته ارتباط میان آدمیان، میان طبیعت و میان اشیا.

با کلید سحرآمیز کلمه است که درهای نور به ظلمت گشوده می شوند.

شبکه پیچیده ارتباطات، گفتگوها و جستجوها تنها با تاروپود کلام است که در هم بافته می شود.

اندیشه شکل می گیرد، نمود می یابد و رشد انسان و روح و جان آدمی را سبب می شوند.

و گفتگو با وجود کلام است که می تواند بسط یابد و به بیراهه کشاندن و تک معنایی ساختنش، نفس را در سینه ها و اندیشه را در ذهن منکوب می کند.

تقدس کلام، در واداشتن انسان به تفکر است که ساعتی تفکر به از سالی عبادت است

و معجزه کلام ، خلق مفاهیم مشترک ، در میان آدمیان متفاوت است.

 

باشد که در جایگاه مشرفان به ارزش ، تقدس و روح کلام در والاترین قالب آن یعنی ادبیات،نو آورندگان اندیشه و  پیامبران صلح و آزادگی در جهان باشیم .

کلام را در بند مفاهیم حقیر به زنجیر نکشیم و به چرخش زیبای کلمات در آسمان معانی با دیده ای خردمندانه، منقدانه و آزاد از تعصب بنگریم که در بند کردن کلام ، در بند کردن آدمی است و آدمی ، آدمی نیست اگر جاری شدن کلام را بر زبانش ممنوع سازیم.

 

ترجمه ای از مرحوم شاملو

( شعری از لنگستون هیوز – مترجم احمد شاملو )
 
دنياي روياي من
 
من در روياي خود دنيائي را مي بينم كه در آن هيچ انساني
انسان ديگر را خوار نمي شمارد
زمين از عشق و دوستي سرشار است
و صلح و آرامش گذرگاه هايش را مي آرايد
من در روياي خود دنيايي را مي بينم كه در آن
همگان راه گرامي آزادي را مي شناسند
حسد جان را نمي گزد
و طمع روزگار را بر ما سياه نمي كند
من در روياي خود دنيايي را مي بينم كه در آن
سياه يا سفيد
از هر نژادي كه هستي
از نعمت هاي گسترده زمين سهم مي برد
هر انساني آزاد است
شوربختي از شرم سر به زير مي افكند
و شادي همچون مرواريدي گران قيمت
نيازهاي تمامي بشريت را برمي آورد
چنين است دنياي روياي من

دو شعر

تا راز زيستن ...
تا راز زيستن را دريابم،
می‌آرمی در آغوشم!
و مرگ با تن‌پوشت به خاک می‌افتد.
با تو خدا برهنه است
و راه
و چاه
و هرچه هست در اين جان و اين جهان
هرچه هست
برهنه است !

برهنه می‌بينم آفتاب جوان را
بر زمين پير که می‌بارد
و برگ جوان را
بر درخت پير که می‌رويد
برهنه می‌شود حقيقت خاک،
حقيقت بذر
برهنه می‌شود حقيقت روز،
حقيقت فصل
برهنه می‌شود انار
پرستو
آب ،
تا راز زيستن را دريابم!

نگاه کن!
برهنه نگاهم کن!
چشمانت را برهنه می‌خواهم!

**************************

« کسی مثل هیچ کس»

                              شاعر :مهدا جهانگیر

 

در سکوت من فریادی ست،
بی آنکه کلامی منعقد شود،
خون از حنجره ای بریزد
و نفس سرد و سخت مرا
به دیوار تاریک روبرویم بکوبد.

من جمله ها را کُشته ام

و خونابه های غلیظ و تیره رنگ،

زمین ِ کاغذ را به گند کشیده اند.
کسی
بی آنکه پروانه باشد،
به حیله،
پیله های نرم و ابریشمین به دورم می تند
و زندانی ام می کند. 

کسی
بی آنکه موجود باشد،
حجم سیاهی های دیوار را
به بازوهایم،
به معده ام
و به انگشتانم
تحمیل می کند.
کسی
بی آنکه صدایم را بشنود،
دست در گلویم می اندازد،
می فشارد،
و بیش از گذشته مرا می کُشد.
کسی مثل هیچ کس،
زاده شده از هیچ،
زیسته در هیچ،
خوابیده پشت هیچ!

**************************

 

راستى را كه به دورانى سخت ظلمانى عمر مى‏گذاريم‏

كلمات بى‏گناه‏

نابخردانه مى‏نمايد

پيشانى صاف‏

نشان بيعارى‏ست‏

آن‏كه مى‏خندد

هنوز خبر هولناك را

نشنيده است‏

چه دورانى!

كه سخن از درختان گفتن‏

كم و بيش‏

جنايتى‏ست.

ــ چرا كه از اين‏گونه سخن پرداختن‏

در برابر وحشت‏هاى بى‏شمار

خموشى گزيدن است!

                                              «  برتولت برشت »

دل پر درد

 

پیش از این مردم دنیا دل پر درد نداشت

هیچ کس غصه این را که چه می کرد نداشت

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت