در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(13)

علم باوري

برنامه‌ي مدرنيته حركتي بود بسوي تأمين رفاه، شادماني [1] و بهره وري و پرواضح است كه در اين پويه، تعريفي نوين از همه‌ي مفاهيم بشري و ماوراء بشري ضروري به نظر مي رسيد. اين وظيفه‌‌ي مهم البته بر دوش فلسفه سنگيني مي‌كرد ليكن فلسفه اسكولاستيك نمي توانست توجيه گر اين حركت باشد بنابراين در فضايي كه معلول شكست كليسا و پيدايش علوم تجربي بود فلسفه اي نوين شكفت، باليد و برنامه‌ي مدرنيته را هدايت كرد.

پيدايش علم جديد، كه دست هر نيروي ماوراء طبيعي را از تصرف در عالم كوتاه مي كرد، [2] به تعدد منابع معرفت و در نتيجه رفع استبداد روحاني كليسا انجاميد [3] و نهايتاً دانش تجربي، رقيب خداوند و رقيب فلسفه‌ي الهي شد و جا را بر آن تنگ كرد و او را از ميدان به در برد. گرچه گاليله و كپرنيك و پاسكال و بعدها نيوتن، ‌قهرمانان دانش مدرن به شمار مي آيند ليكن كسي كه اين مايه‌ي قوت و موضوعيت براي علم قايل شد و دانايي را توانايي ناميد كسي نبود جز فرانسيس بيكن. وي با طرح انديشه‌ي مشاهده، استقرا و روش حصول علم از طريق تجربي در برابر يك سنت ديرپاي ارسطويي – كليسايي قيام نمود و بناي تجدد غربي را بنيان نهاد.

اساس فلسفه‌ي بيكن تماماً علمي بود و مي انديشيد كه بشر بايد از طريق اكتشافات و اختراعات علمي بر نيروهاي طبيعت غالب شود. همچنين او معتقد بود كه فلسفه بايد از الهيات جدا باشد. بيكن با طرح فلسفه‌ي طبيعت، اشتياق كامل بر جهان را همچون هدف اصلي علم انسان پيش كشيد. از نظر او يك عامل پديد آورندۀ شأن انساني، تسلط بر نيروهاي طبيعت است. به نظر بسياري از انديشه ورزان، اين تفكر، محور اصلي و نقطه‌ي مركزي برنانه‌ي مدرنيته است و به تعبيري سرنوشت مدرنيسم را رقم زده است چرا كه " تلقي اي كه بيكن از علمي داشت و آن را يك كار تعاوني شريف و جليل مي شمرد، اعتقاد و تأكيدش بر ضرورت اقناع تجارب حسي و بي مهري و دلسردي نسبت به فرضيات خيال پرورانه ... در ذهن همه‌ي عالمان پيشتاز نفوذ و رسوخ بسيار يافت  " [4] و كل تفكر فلسفي پس از خود را تحت تأثير قرار داد.

 

 

ادامه نوشته

ما را چه می شود؟

   

 در محفلی بودم که بوی عفن سیاست در فضای آن شمیم را می آزرد.همه از انتخابات پیش روی سخن می گفتند و چه جدی! و من که از نشستن در قطار خالی سیاست بیزارم به مرز کلافگی رسیده بودم که دیدم بحث جندان هم بی ارتباط با علایق من نیست مضاف بر این که از من هم خواستند اظهار لحیه ای بکنم و مثلا نظری بدهم.

   مسالهء مورد مناقشه این بود که برای بردن در انتخابات، باید نیاز های مردم را تشخیص داد و زبان مخاطبه با آنها را پیدا کرد؛عده ای مساله مهم و دغدغهء اصلی مردم را در اقتصاد می جستند و عده ای دیگر در فرهنگ و آزادی های اجتماعی و سیاسی و..  نکته ای در آنجا گفتم مبتنی است بر تجربیاتی که در خلال گفتگوهای مجازی و حقیقی ام با دوستان جوانم کسب کرده ام و به نظر من مساله،خیلی ساده تر از این حرفهاست.دغدغه های مردم کشور ما از یک منظر ساده  و از منظری دیگر بسیار پیچیده است.ساده است چون ظاهرا نیاز ها و خواستهای مردم این مرز و بوم کاملا روشن است و نیاز به ژرفکاوی جامعه شناسانه ندارد و پیچیده است چون  رفتارها و عکس العمل های این مردم چندان قابل پیش بینی نیست و با هیچ منطق و معیاری قابل تحلیل و تعلیل نمی باشد وباید روانشناسان اجتماعی سالها روی آن کار کنند تا چیزی عایدشان بشود یا نشود.اما مسلم آن است که مردم ایران دردهای عمیق هستی شناختی و فلسفی ندارند و اگر سیاست ورزی بخواهد با زبانی فلسفی ومثلا حقوقی و سیاسی ودر یک کلام با زبانی جدی و نیازمند تفکر و تامل با آنان سخن گوید راه به خطا رفته است و از پیش شکست خورده.پیشینهء تاریخی نزدیک و دور ما هم موید همین معناست و من از مصادیق می گذرم تا به لب لباب مطلب برسیم.

    اما این مدعا بر چه داده یا داده هایی استوار است؟ تحقیق میدانی؟پرسشنامه؟مصاحبه؟روانکاوی جمعی؟راستش را بخواهید نیازی به هیچکدام از این روش ها نیست کافی است کمی از وقت گرانبها و عمر گرانمایه را صرف وبگردی نمایید و در این فضای مجازی به دنبال حقیقت خلق و خو و فکر واندیشهء  ما ایرانیان بگردید.آن هم ایرانیان فرهیخته ای که سواد و توانایی استفاده از اینترنت را دارند.خواهید دید که کمتر کسی است که حوصلهء خواندن مطالب جدی و عمیق وتامل در مسایل پیچیده و اساسی را دارد.مثلا اگر شعری رمانتیک در وبلاگت می گذاری ده ها نفر با آه و ناله هایت ابراز همدردی می کنند اما اگر شعری فلسفی و یا متنی ژرف و بنیادین می نویسی حتی زحمت خواندنش را به خود نمی دهند چه برسد به نظر دادن و نقد و این قبیل چیزها.

   نمی خواهم کسی را محاکمه کنم چرا که همه از ساکنان یک کوییم! می خواهم دردی را با شمایان در میان بگذارم و آن این که گویی همه چیز در این مرز وبوم لوث شده و کسی حوصلهء جدیت ندارد.چه بر سر ما آمده؟شاید شما توانید گفت!

ادامه دارد

دلم گواهی آن می دهد که می آیی

 

                وقتی بی دلیل دلمان می گیرد و دستمان دنبال چیزی می گردد

            که نمی دانیم چیست ،بیشتر باورت می کنیم که همین نزدیکی ها

                                     هستی و خواهی آمد!

 

شمشیر کجت قامت دین راست کند                  هم قامت ما را که ز هجر تو خمیده است

کافه پیانو

                                                 

ما ایرانی ها انسان های مستعد و باهوش و خلاقی هستیم؛مثلا در قلب مفاهیم و تغییر ماهیت معانی بلند و متعالی و فرو کاستن آنها به امور معمولی و سطحی ، استعداد عجیبی داریم. بویژه تاریخ یکصدوپنجاه ساله اخیرمان گواه صادقی بر این امر است که چگونه مفاهیمی چون مدرنیته،مدرنیزاسیون،حقوق طبیعی،شهر نشینی،دموکراسی و... را با مهارت شگرفی لوث کرده و تبدیل به اموری فاقد معنا و بی اثر نموده ایم

 

ادامه نوشته

در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(12)

د) دوره انقلاب صنعتي

چهارمين گام بلند بشر درمسير مدرنيّت، انقلاب صنعتي است. اين دوره كه از نيمه‌ي دوم قرن هيجدهم

تا نيمه‌ي اول قرن نوزدهم به طول انجاميد، نتيجه‌ي منطقي تحولات علمي، فكري سه دوره پيشين نوگرايي در اروپا بود. مورخان و محققان درباره اين عصر از تمدن اروپايي سخن بسيار گفته اند اما وجه مشترك همه‌ي اين اظهار نظرها آن است كه در اين دوره تحولات گسترده و عميقي به طور دفعي و ناگهاني در عرصه‌ي سازمان اقتصادي، اجتماعي و صنعتي مغرب زمين به وقوع پيوست.

سرآغاز اين تغييرات عمده – از نظر جغرافيايي – كشور انگلستان بود اما بتدريج ساير ممالك اروپايي و حتي ايالت متحده آمريكا را نيز دربرگرفت. لبّ لباب آنچه در اين عصر اتفاق افتاد عبارت بود از جايگزيني ماشين با انسان. بدين معني كه با پيشرفت صنعت و اختراع ماشينهايي كه توانايي توليد انبوه داشتند و ايجاد كارخانه هاي عظيم صنعتي، كه در اثر اختراع ماشين بخار و گسترش صنعت عمل حمل و نقل شتاب زيادي گرفته بود، اولاً نيروي يدي انسان به عنوان ابزار سازندگي و توليد، اهميت پيشين خود را از دست داد، ثانياً با آزاد شدن نيروي كار در مزارع و اشتغال آنها در مشاغل صنعتي، اندك اندك قطب اقتصاد از كشاورزي به صنعت منتقل شد و يكباره بشر پاي به دوران صنعت و تكنولوژي نهاد و اين امر موجب شدت يافتن پديدۀ شهرنشيني گرديد كه پيامدهاي اجتماعي فراواني به همراه داشت.

اما چرا اين پديده را " انقلاب" ناميدند و تحولات سه دوره گذشته، مدرنيزاسيون را كه به نوبه‌ي خود شگرف و ژرف بوده است، "انقلاب" نخواندند؟ شايد علت اصلي اين تسميه، تأثيرات ساختاري و اجتماعي عميقي باشد كه صنعتي شدن در آن مقطع تاريخي بر شيوه زندگي بشر نهاد. تحولات اقتصادي – اجتماعي دورهصنعتي شدن روابط فردي، مناسبات جمعي، ارتباطات انساني، شيوه زندگي، بافت جمعيتي شهري و روستايي و كاركردهاي نهادهاي سياسي را به خود جلب نموده بود و شايد يكي از عوامل تكوين، تبيين و مقبوليت نسبي انديشه‌ي ماركسيسم، منبعث از همين تحول عظيم بوده باشد.

همانگونه كه مي دانيم، بنيان تفكر ماركسيستي را تضاد طبقاتي و تحولات اقتصادي تشكيل مي دهد. بر پايه‌ي اين نوع نگرش، عوامل اصلي و بنيادين هر تحول انقلابي در تاريخ بشريت را بايستي در زيربناهاي اقتصادي جستجو كرد نه در نهادهايي كه بر زيربناي مذكور استوار شده اند. پرواضح است كه انقلاب صنعتي و متعاقب آن رشد سرمايه داري بر تضاد طبقاتي و پديد آمدن طبقه كارگر، دامن زد و ظاهراً تئوريهاي ماركسيستي را در عمل جلوه گر و تثبيت نمود.

" در خصوص علت اصلي وقوع انقلاب صنعتي نظرات متعددي ارايه شده است، ولي عموماً بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه قبل از هر چيز افزايش تقاضا براي  پيشرفت و بهبود اوضاع مسكن، تغذيه‌ي پوشاك و البسه و لوازم فلزي خانگي در ميان طبقه‌ي رو به رشدي از كشاورزان نخستين جرقه هاي تحولي را روشن ساخت كه منجر به ظهور صنايع نساجي، آهن و زغال سنگ گرديد. دركنار آن رشد و گسترش قوه بخار براي براه انداختن كارخانجات، احداث جاده ها و راه آهن براي حمل كالاها و مواد خام، سرمايه گذاريهاي عظيم پولي و مالي بويژه در صنايع نسّاجي، استخراج معادن زغال و آهن و صنايع فلزي و رشد و گسترش نهرها، هم زمينه هاي ظهور انقلاب صنعتي را فراهم ساختند و هم موجب تعميق و گسترش آن گرديدند ." [1]    

 



[1] - صورتبندي مدرنيته و پست مدرنيته – ص 80

مدتی است...

 

مدتی است :

دیگر دلم برای کسی تنگ نمی شود

از دیدن جنگل و دریا و کوه وگل و سبزه لذت نمی برم

از دیدن کسی خوشحال نمی شوم

دلم هوای چایی و قلیان نمی کند

هوس کله پاچه نمی کنم

بوی غذای خانگی اشتهایم را تحریک نمی کند

حوصله پختن ماکارونی را ندارم

 دیگرتلویزیون روشن نمی کنم

برایم مهم نیست که پرسپولیس باخت یا برد

دلم برای سرعین و آب گرم هایش لک نمی زند

کتاب های نخوانده تلنبارشده روی میزم آزارم نمی دهند

فیلم های ندیده ام اذیتم نمی کنند

بی خیال وعده هایم با ناشرم شده ام

اضطراب خواب ماندن ندارم

اصلا خیلی نمی خوابم

اس ام اس ها را نه می خوانم و نه جواب می دهم

قیافه های بچه کوچولو ها حسی در من ایجاد نمی کند

دستم به نوشتن نمی رود

پیشنهاد های جالب فریبم نمی دهد

حال مهمان بازی ندارم

چند شب یک بار، بزور مسواک می زنم

از جلوی مدرسهء ابتدایی ام که رد می شوم بغض می کنم

برای شروع کلاس های دانشگاه لحظه شماری نمی کنم

با آینده کاری ندارم و در گذشته ها غرقم و از حال غافل

از مکالمات تلفنی بیزارم مخصوصا اگر طولانی باشد

همه چیز برایم مبتذل شده حتی درس و مشق

چرا هایم ته کشیده

فکر می کنم زیادی زندگی کرده ام و دیگر بس است

همهء این ها یک پیام بیشتر ندارد:

« پیر شدی پسر! »

حکمتی از نیچه

 

 

 آنکه «چرا»يي براي زيستن دارد، هر «چگونه»اي را مي‌‌تواند تحمّل

                                           كند.

 

در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(11)

- مدرنيسم چون يك رويكرد

" مدرنيسم نه يك دوران تاريخي كه يك رويكرد است ". [1]  اين جمله‌ي بسيار پرمغز، كه بياني است مجمل از مطالب مطروحه در اين فصل، درصدد القاي اين نكته‌ي بسيار مهم است كه مدرنيسم نوعي ديگر از انديشيدن دربارۀ هستي است كه به تبع آن نتايج عملي نيز به دنبال داشته است؛ از جمله اينكه:

" ... در جهان جديد، بشر عزم غلبه بر طبيعت كرده است و از سر خصومت با طبيعت رفتار مي كند در حالي كه در جهان گذشته انسان چنين نگرش خصومت آميزي با طبيعت نداشته است ... در جهان جديد، علوم عملي بر علوم نظري تفوق يافته است و گذشتگان بيش از آنچه كه به علوم عملي بينديشند، در پي نظريه پردازي بوده اند؛ شناختن طبيعت و هستي براي آنها اصل بود، اما تصرف در طبيعت يا درهستي چندان مورد اعتنا و التفات آنان نبوده است ... جهان بيني بشر جديد عقلاني است درحاليكه بينش بشر كهن اسطوره اي بوده است ... عقل بشر جديد تفاوت ماهوي با عقل انسان قديم يافته است ... جهان گذشته جهان ديني تري بوده است، بشر به آسمان و ماوراء طبيعت نگاه مي كرد و از آنجا روا شدن حاجات خويش را طلب مي نمود و پشتوانه‌ي وجود خود را در آنجا مي ديد، درحاليكه در جهان جديد بشر ارتباط خويش را با آسمان قطع كرده است؛ پشتوانه هاي قدسي يا معنوي وجود خود را فراموش يا انكار كرده است، خدا در زندگي پيشينيان نقش غير قابل جانشيني داشت در حالي كه نزد بشر جديد خداوند كمتر ياد مي شود و بيشتر بر وجود آدمي و عقل او تكيه مي رود (اومانيسم) ... تفاوت جهان جديد با جهان قديم در اين است كه به تعبير ماركس در گذشته متفكران بيشتر به دنبال تفسير جهان بوده اند ولي امروز در پي تغيير آن هستند ... جهان گذشتگان بسيار محدود بود. زمين كه آسماني بر آن سايه افكنده بود، خانه‌ي گرم و كوچك و آرامي محسوب مي شد و بشر هم گذشته‌ي خود را بسيار كوتاه مي ديد و هم محيط پيرامون خود را خيلي كوچك مي‌يافت، اما در جهان جديد آدميان به لحاظ زماني و مكاني در دنياي بيكراني زندگي مي كنند، به درستي به پيشينه‌ي خود آگاه نيستند و جهان جغرافيايي خود را بزرگتر از آن مي دانند كه حسّ يا عقل بتوانند بر جميع ابعاد آن احاطه يابد". [2]

پيداست كه اين همه‌ي تغيير در ساحت حيات بشري نمي توانسته بدون پشتوانه هاي نظري استوار صورت پذيرد؛ به تعبير ديگر نو شدن هايي كه در عالم بيرون پديدار گشت لاجرم مسبوق و مصبوغ به نو شدن هايي در عالم درون و فكر و انديشه‌ي بشر بوده است. بنابراين تحولي كه در جهان آدمي پديد آمد، مبتني بود بر تحولي اساسي در جهان شناسي او. پس پُر بيراه نيست كه عده اي معتقدند كه مدرنيته عبارت است از باز تعريف جايگاه بشر نسبت به خدا و طبيعت. [3]

 



[1] - فراستخواه ، مقصود – تمدن جديد و فرانقد – ماهنامۀ كيان – شماره 36 ص 34

[2] - سروش، عبدالكريم – فربه تر از ايدئولوژي – تهران، صراط – 1372 – ص 35

[3] - صدريا، مجتبي – دربارۀ مدرنيته، سوابق و مسائل آن – فصلنامۀ نامۀ فرهنگ – شماره 36 –ص50

عید مبعث

یکی از بزرگترین اتفاقات عالم هستی همین بعثت انبیاست که به تعبیر

زیبای مولا علی برای بیدار کردن عقل بشری بوده است(لیثیروا لهم دفاین

 العقول).

این عید بزرگ بر پیروان راستین انبیا عظام مبارک باد.

همایش ادبیات مشروطیت

 

چند روز دیگر ،چهاردهم مرداد ماه ، مصادف است با یکصدمین سالگرد صدور فرمان مشروطیت.این فرمان که به امضای مظفرالدین شاه قاجار رسید باعث شد که ایران در عداد ملل متمدنه دارای قانون  و پارلمان دراید و نوعی  شبه دموکراسی در فضای سیاسی اجتماعی ایران برقرار گردد.

   در باب ابعاد مختلف این جنبش مردمی وتاثیرات آن بر اقتصاد، سیاست، فرهنگ و ادبیات ایران سخن بسیار گفته شده و بسیار دیگر می توان و می باید گفت.صاحب این قلم نیز به بهانهء سومین همایش مشروطه پژوهی با موضوع ادبیات مشروطه  که در تبریزبرگزار خواهد شد تذکر چند نکته را  خالی از لطف نمی داتد.

اول: دربارهء تاثیری که انقلاب مشروطیت بر ادب فارسی نهاد کتب و مقالات زیادی نوشته شده است و عادتا در بسیاری تواریخ و تذکره ها انقلاب مشروطیت را نقطه عطفی در تاریخ ادبیات فارسی و باعث و بانی تجدد در نظم ونثر قلمداد می کنند.در صحت این مدعا سخنی نیست اما در شدت آن می توان تشکیک کرد.به تعبیر دیگر به باور من بین تجدد ادبی و انقلاب مشروطیت ایران نوعی تعامل پایاپای وجود دارد.همان قدر که تحولات سیاسی اجتماعی ایران عصر مشروطیت منجر به تجدد ادبی شد،کوشش های ادبا و شعرا و نویسندگان نیز موجب بیداری مردم و به تبع آن به بار نشستن جنبش مشروطه خواهی گردید.از این منظر شایسته است که صاحب نظران و محققان در پژوهش های خود به این امر نیز بپردازند.

ادامه نوشته

دردهای من(2)

 

گر جان من به دشت پر از خار مانده است

یا دیده ام  چو  نقطهء پرگار مانده است

عیبم مکن که  گردش     خورشید   عاشقی

در آسمان سینه ام از  کار  مانده است

دردهای من(1)

 

درد من آن است

که زبانی نمی یابم

تا

ترجمان آنچه می بینم

باشد